متن اشعار امین غلامی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار امین غلامی
که بهشتم همه خندیدن توست،
وقتی محکـــم غرق آغوش منی...
هنوزم هوای ابری چشمانم،
با مرور خاطرات توست که بارانی میشود...
هیــچ کجــای این جهــــان.
از فکــر و خیالتـــ در امـان نیستــم...
به عشقتــــ زنـــده ام،
هر چند که دلتنگــی امــانم را بریـده...
مبادا احساس خستگی کنی.
در وطنی که سراسر سهم توست، چشمانـــم...
دل در وطــن خویش غریب است بی تــــو...
دلتنگـــ نبودی تا درکــ کنی احوال دل تنگم را...
شبـــ چشمـــان تــو بدجــور ســرودن دارند...
نیاید به چشـــم بی قراران هرگــز خوابــ...
هرگـز سیــر نشــود، دل از دیــدار رویتــ...
و اما آغــوش بعــد دلتنگـی چیز دیگری ایست...
و شاید مــرداد بهانه ایست،
برای گرمتر به آغوش کشیدن هم...
به چشمان تو محتاجم.
بـــرای
اندکی دیوانــگی،
اندکی شعــر...
گر ز درد
دیگران
دردت
گرفت و
ناله سر دادی بدان انسانی...
که به دور
چشم تو
میگردد،
این
ویرانه
دل...
هر شب از خیالت مملوم،
ولی در کنارم هیچ ندارمت.
میان این همه دلتنگی،
آغوش تو تنها را چاره است...
کاش یکی مثل خودم،
همیشه تولدم را یادش بود... کاش...
مــردادی بودن کافی نیستــ .
باید چنان گــرم و عاشــق باشی.
که دل یــخ بسته ی هر زمستانـی را آب کنی...
مـــرداد آغـاز گرمـا نیست،
آغــاز تپیـدن دل شکسته ی ماست...
به دیدار مــرداد میروم.
در حالی که هنوزم از سرمای نبودنش
آب نشده قندیل های یخ بسته ی قلبم.
37 سال است که مــرداد می آید،
اما تو دریغ از حتی لحظه ای به فکر آمدن
چنان درگیر رویاتم،
که دیگر نیستم با خود...