متن اشعار امین غلامی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار امین غلامی
کجایی عشق بی پایان،
بیا که جمعه ها بد بی تو دلگیر است...
بی تو در خلوت خویش،
گم کرده ام چشم تو را...
با خیالت زیستن را خوب به دل آموخت فراقت...
عجب چشمان بی رحمی.
شکست درسینه قلبی را،
که مملو بود از عشق و هوایش...
من ز ناچاری دچارم با خیالت زیستن را...
درست از آن زمانی که به دل افتاد مهر تو،
به دلتنگی دچارم کرده آن ناز و ادای تو...
دوای درد بی درمان دلتنگی،
فقط دیدار چشمان سیاه توست...
در پس نامهربانی های آن چشمان تو،
جان شیرین ترک تن کرد، نمیدانی بدان...
جرعه ای از عشق تو نوشیدم و رسوای عالم شد دلم...
زیر آوار خیالت،
دل ما گشته اسیر...
ناگهان رفت نفس در پس دلتنگی تو...
تا به دل حسرت دیدار تو هست،
زندگی تلخ تر از قهوه به کام دل ماست...
میان این همه اندوه بی پایان،
بیا آغاز حال خوب دل باش...
گر به دل آه شود حسرت دیدار نگاهت، چه کنم..؟
تو چون نشستی در نظر،
دگر به سر نباشدش خیال کس...
با نگاهش دل که نه، جـــان میبـــرد...
آه چرا سهم من از تو و کنج لبات آه و فقط آه شد...
بدون تو گریزانم از این دنیای پوشالی...
صبــح آغازیست،
برای بیش از حد در نگاهت غرق شدن.
و همان چای را کنارت سرد نوشیدن به عشق...
صبــح آغازیست،
برای بیش از حد در نگاهت غرق شدن.
و همان چای را کنارت سرد نوشیدن به عشق...
دل به هوای بوسه از چشم تو.
توبه ی صد ساله شکست...
چشم تو دیوانگی را به دل ما آموختـــ...
شعـــر های مــرا،
وجود چشمان توست که خواندنی تر میکند...
ای که نزدیکـــ تر از مــن به منــی،
با خیالش همه شب تا به سحر بیدارم، میدانی.؟