یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
گل بخندید که از راست نَرنجیم ولی هیچ عاشق سُخن سخت به معشوق نگفت!
ولی دل را تو آسان بردی از من...️
بهار و گل طرب انگیز گشت و توبه شکن به شادیِ رخ گل، بیخ غم ز دل برکن
تورا صبا و مرا آب دیده شد غماز وگرنه عاشق و مَعشوق رازدارانند!
ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست. هر چه آغاز ندارد نپذیرد انجام
شیوهٔ چَشمت فریبِ جنگ داشت...
ای من غلام آن که دلش با زبان یکی ست
علاج ِ ضعفِ دلِ ما به لب حوالت کن
شاه نشین چشم من تکیه گه خیال توست جای دعاست شاه من بی تو مباد جای تو
همچنان در آتش مهر تو سوزانم..
تو نباشی دلِ ما را، ثَمری نیست که نیست...!
خمارِ صد شبه دارم شرابخانه کجاست؟
اگر شراب خوری، جرعه ای فشان بر خاک ..
از پای فتادیم چو آمد غم هجران در درد بمردیم چو از دست دوا رفت
از بهرِ بوسه ای ز لبش جان همی دهم ..
در میان پختگان عشق او خامم هنوز ...
من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم محتسب داند که من این کارها کمتر کنم من که عیب توبه کاران کرده باشم بارها توبه از می وقت گل دیوانه باشم گر کنم عشق دردانه ست و من غواص و دریا میکده سر فروبردم در آن جا تا...
چشمت از ناز به حافظ نکند میل آری سرگرانی صفت نرگس رعنا باشد
تو که کیمیافروشی نظری به قلب ما کن که بضاعتی نداریم و فکنده ایم دامی
گر خلوت ما را شبی از رخ بفروزی چون صبح بر آفاق جهان سر بفرازم
خرابم می کند هر دم فریب چشم جادویت
اَندر سرِ ما خیالِ عشقت هر روز که باد در فزون باد ...!
نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم