حُسنِ ختام نسیمِ زلفِ مشکینت به جانم پیچوتاب آرد ز چشمِ مستِ تو بر دل هزاران انقلاب آرد تو را در خواب میبینم میانِ باغِ مهتابی که خنده بر لبِ گلها هزاران رنگ و آب آرد نگاهت آسمانی شد، زمان از رفتن افتاده چه سِحری در دو چشمت هست کز...