متن زیبا متن اشعار صدیقه جُر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات زیبا متن اشعار صدیقه جُر
جان فدای خاک پاکت ای همه دلبستگی
مست از جام جهانت، جان و روانم از تو مست
چشمِ دل قربان خاکت، دل به دریای امید
خاک کویت سرمهٔ چشمم، جهانم با تو مست،
میروم شاید کمی حال دلت بهتر شود
با خیالت روزگارم در نبودت سر شود
در هوایت دل اسیر و جان من
آواره شد
کاش چشمانت بماند گریه ام کمتر شود
رفتنم درمان دردت نیست، اما چاره چیست
شاید این فاصله روزی مرهمِ باور شود
با تو بودن آرزو بود و...
با حسرت نا دیدنت گل زیبا چه کنم
مانده ام با شب چشمان تو حالا چه کنم
گر چه تردید ندارم بودنت دنیای من است
رفتی،و بی توباغریت دنیا چه کنم
امشب از حادثه عشق جهان لبریز است
عشق را چون فقط کنی تماشا چه کنم.
حافظ و شعرو غزل...
✍🏼تو در باغ گل و بستان، گل زیبای یکتایی
میان جمع مه رویان، دل آرا و فریبایی
دو چشمم هر طرف گردد نیابد بهتری از تو
طبیبی درد و درمان را به بالینم نمی آیی
تو زیبا و دل آرایی میان جمله خوب رویان
توانم را ز دل بردی، به...
غروب دلتنگی پر است
از عطر نفسهایت
نگاه سبز چشمانت
رقص گیسوانت
بر گونه ی سرخ غروب
امشب احساست در
من پرسه میزند، راه میرود
آواز میخواند با صدایی
شبیه به آواز قناری
و من کنار پنچرهٔ چشمانت
به انتظار نشسته ام
نگاهم دقیقه ها را میشمارد
قلبم را کوک...
در میانِ واژگانَم چون مَسیحایی هنَوز
قلبِ مَن با عِشقِ تو دارد جوانی میکُند
با نَسیمِِ نامِ تو این، واژِگان شِعرِ مَن
باز اِمشَب مَست، کَرده. لَن.تَرانی میکُند
باغچه با یادِ تو گُل های شادی میدَهَد
یاس هایِ خَسته ی دِل مِهربانی میکُند
ماه هَم وقتی تو را در خاطرِ...
تو بی شک نیمه ی گم شده ی من هستی
وطنم خاکِ تو شد سرمه ی چشمان ترم
تا بمانَد به عیان نام تو، در نقش جهان
گرچه دور از تو نشستم به غمِ غربتِ خویش
به هوایِ تو نفس میکشم با شوق نهان
هر کجا یادِ تو آید به دلِ خستهٔ من
بویِ یاس از نفسِ باد صبا مُشک...
دلبر امشب باز با ما سر دعوا دارد،، هر چه او عشوه کند در دل ما جا دارد،،،
گرچه نامش،شده موسیقیِ گوش نواز،
چشم مستش به دو عالم سر سودا دارد،
باختم دین و دلم را به، تمنای لبش،
قلب بی جنبه ی من، میل به دریا دارد،
رنج دوری...
دلبر که در دل آید، دل از نظر رباید
با او سخن چه باشد کاندر نظر نیاید
هرگز وجود حاضر در غایبی شنیدی
من درمیان جمع و دلم جای دگر نباشد
گوی سیاه چشمش مجنون عالمم کرد
دل بی خبر از این عشق اندر گذر نباشد
اندر میان دریا موجم...
عاشق، آواره ✍🏼
یک عاشقی آواره ام اشکم به دامان ریخته
از قاب خیس پنجره یک قطره رویا ریخته
حالا نمی گوید دلم هرگز چرا عاشق شده
لیلی به عالم گم شده شورتولی ریخته
اشکی به رخسارم ببین از سوز درد بی کَسی
هجرش کنون بر قلب من با آهِ...
راز چشمانت ،✍🏼 مثل آن موجی که دریا را طوفان میکند
خال لب هایت دلم را سخت ویران میکند
هر که را دیدم، دلش را نگاری برده بود
راز چشمت با دلم بازی پنهان میکند
سایهات چون بر تنم افتد، شود آرامِ جان
عکس تو با دلبری قلبم غزلخوان میکند...
امشب من خسته ام تعبیر یک دریای خاموشم،
سراپا غرق اندوه درحسرت رویای دیروزم،
همیشه در پی شادی میان غصه میگردم،
نشسته گرد غم بر جسم و بر جان و سر و دوشم
در بهشتِ خیالم مادرم
دعایی از جنسِ گندم
بر پیشانیام میکارد
و آفتاب ساقههـای
روحم را نوازش میکند.
ای کاش در اطراف جهان سنگ نمی بود
در کار فلک حیله و نیرنگ نمی بود،
ای کاش نماند به چمن،شاخه ی زردی،،
دیگر خبر از عاشق صد رنگ نمی بود
گر کوه غمی و خبر از دل خوش نیست،
در اوج جوانی جامه ات رنگ نمی بود،،
دیری ست...
دلا کم رو سوی یاری که هر دم درد سر دارد،
که هر دل در هوس باشد مراد عمر هدر دارد،
در آی در کوی عشاقان که گردی محرم جانان،
که جان گر گرد حق گردد همه دُر و گهر دارد،
اگر راز دلی داری مگو اندر میان جمع،
به...
از کفر من تا دین تویک بند انگشت مانده است،،
یا دل به قلبم میدهی یا خانه را ویرانه کن،،
مجنون و شیدایت منم آن عاشق زارت منم،،
بهر خدا یکدم نظر برحال این دیوانه کن
از خیل مژگانم گذر با عشق مهمانم نما
آنگه نشین با عاشقان این بـّزم...
وطنم، ایران
جان فدای خاک پاکت ای همه دلبستگی
مست از جام جهانت، جان و روانم با تو مست
چشمِ دل قربان خاکت، دل به دریای امید
خاک کویت سرمهٔ چشم، و، جهانم با تو مست،
یک نفر را دوست دارم .
شعری از چشمش نوشتم
آمده با دلبری قلب مرا دیوانه کرد
او نوشته زیر شعرم
.با که هستی غربتی
این همه از رنج و غم
گفتم که شاید قلب
سنگش نرم شود
باز می پرسد
خوش به حال دلبر تو ... افرین
من که...
کاش حجمِ حزن و اندوه از شانه هایت کم شود
برق چشمانت درخشد، همجو یک مرهم شود
بگذرد ابر سیاه از آسمان این دیارِ
هر ستاره در جهانِ هستیات پرچم شود
سخن چو رود روان است
اما کردار، چون کوه.استوار
بسیار گفتهاند
اندک عمل کردهاند.
آدمی را
نه زبان،
بلکه گامهایش
میسنجد.
آسمان بخت ما اندر،میان ظلمت است
ما نمیخواهم ستم را، حق ما یک حرمت است
چشم پوشیدی به روی آنچه در اطراف توست
مثل جسم زنده، ای جایت درون تربت است