متن اشعار صدیقه جُر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار صدیقه جُر
منکه شاعر نیستم تا شعرِ دیوانت کنم
عاشقی شوریده حالم جان به قربانت کنم
خوش نشین قلب من یکدَم مدارا کن فقط
هر که را جز من برای عشق حاشا کن فقط
گر چه عمری رنج بردم من برای عشق تو
لطفااین درمانده را در عشق احیا کن فقط
از فراق و دوریت غمگین و تنهایم ولی
با خیال هر شبت درگیر رویایم هنوز
❣️چکامه
نسیم از میانِ گلها رد شد،
عطرشان را برایم آورد،
اما خوشبوتر از خیالِ تو برایم نیست
ابرها روی آسمان میرقصند،
باران را از دلشان میریزند،
و من زیرش فقط تو
را صدا میزنم.
شب، جنگل در سکوت نفس میکشد،
نورِ صبح روی برگها میلغزد،
و من میان آن...
در جاده ی تاریک، راهی پر زِ تشویش
من بودم و دنیایی از تنهایی خویش
درگیر احساس خیالی پوچ و مبهم
در برزخ کابوس، یک قلب پر از ریش
«اگر آن» دلبر زیبا شود همراه و همگامم
کنم جان را فدای او ، بسازم عشق زیبا را
زِ هامون تا کویر شب شوم پابست و همراهش
که او دست مرا گیرد بسازد شور فردا را
کنارش با همه غم ها دلم آرام میگیرد
خدایا هدیه کن برمن تو این...
بگذر از من عاشقی افسرده میخواهی چکار،
مست و رسوا در دل میخانه میخواهی چکار
از خودم گشتم ملول و دربدر در کوچه ها
همنشین ساقی و پیمانه میخواهی چکار
بگذر از من عاشقی افسرده میخواهی چکار،
مست و رسوا در دل میخانه میخواهی چکار
از خودم گشتم ملول و دربدر در کوچه ها
همنشین ساقی و پیمانه میخواهی چکار
بی نهایت چرخ دنیا با دلم بد کرده است،
آدمی دل مرده و پژمرده میخواهی چکار
در اساطیر جهان باشی...
نگارا روی تو چون ماه پنهان است
نگاه نافذت خورشید تابان است
دلم در بند زلفین تو افتادهست
به هر تارش هزاران دل پریشان است
در جمع هستم، اما تنهایم
صدای خندهها از دوردست
است و من،
غرق در سکوتِ خودم،
با زخمهایی که هیچکس
آنها را نمیبیند.
هر روز بندهای تازهای بستهام،
نه به دست دشمن،
که به پای خودم.
رهایی و شادی
کلمهایست که تنها در
خوابهای بلند شنیدهام.
کبوترم را بستهاند به قفسِ خیالات،
بالهایی که هرگز باز نشد،
آوازِ آزادی بخوانند.
زندهام، اما مرده،
در شهری که تو نیستی
و هیچ نوری ندارد.
دادگاهی در ذهنم برپاست
قاضیاش سکوت است
و من، متهمِ بیگناه، گوش
به فریادهای بیصدا دادهام.
هیچ کس نیست،
حتی خودم،
که صدایم را بشنود.
کلیدِ زندانم گم شده
اما دروازهها بازند
مردم میگذرند،
مثل سایههای بیصدا،
و من، در لانهی تاریکی،
چشم به درختِ بیبرگ دوختهام،
تا شاید روزی پَرهایم رشد کند.
خواستم این زندگی معنا کنم اما نشد
اشک را در دیده ام حاشا کنم اما نشد
خواستم تا در نگاه سرد و چشمان غمین
طرح لبخندی را بر لبِ دنیا کنم اما نشد
خواستم یک شب به جای مادری
نَم نَمِ اشکم به دل اخفا کنم اما نشد
درد و...
با نگاهم چشم هایت را زیارت میکنم
چشم می بندم تو را در دل عبادت میکنم
با خیال بوی آغوشت همیشه دلخوشم
من به این عطر پر احساست قناعت میکنم
هر شبم را قصه ها گفتم ز سوز عاشقی
درخیالم قصه هایت را روایت می کنم
ساز دل را می...
جان فدای خاک پاکت ای همه دلبستگی
مست از جام جهانت، جان و روانم از تو مست
چشمِ دل قربان خاکت، دل به دریای امید
خاک کویت سرمهٔ چشمم، جهانم با تو مست،
منکه دلخوش شده ام به وعده ای پوشالی
با غریبی دلم در شب یلدا چه کنم
گفتا که عاشق شدم و
عشق به تو امر حیاتی،ست
گفتش که کم موعظه کن
خالق این واژه فلانی،ست
عشق را فلان بن فلان در
سال فلان بر حضرت معشوقهٔ
معشوقهٔ نوشتش خیالی،ست
آدمیزاد دوست دارد با یکی کَل کَل کند
گهگاهی خاک را از اشک چشمش مَل کند
با خودش خلوت کند از دست دنیای غریب
هی تهمت بزند از خلق، و حق را ول کند
شاعری اهل همین نزدیکی
اهل این شهر و
همین دِه و دیار
اهل سیستانم من
شهر خوب پاکان
از نژاد رستم
شهر زیبا و صبور
شهر گندم، شهر باران
شهر عشق، شهر شاعرانی
چون رئیس الذاکرین
گهگاهی اندکی شعر که نه
خط، خطی از برای
دل تنگم بنویسم
تا همیشه...
میروم شاید کمی حال دلت بهتر شود
با خیالت روزگارم در نبودت سر شود
در هوایت دل اسیر و جان من
آواره شد
کاش چشمانت بماند گریه ام کمتر شود
رفتنم درمان دردت نیست، اما چاره چیست
شاید این فاصله روزی مرهمِ باور شود
با تو بودن آرزو بود و...
موجها نامت را زمزمه میکنند،
و من بیصدا در آغوش دریا،
میان رویاهایم با تو قدم میزنم