به نخجیرگاهِ گیسویت، منم با صد کمان در دست تو چشمک میزنی امّا، ندارم یک نشان در دست ز مژگانِ تو هر لحظه، هزاران تیر میبارد منِ افتاده را بنگر، نه دل مانده، نه جان در دست نگاهت میکشد ما را به صحرای هوس، امّا تو داری خنده بر لب،...