متن غزل
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات غزل
من
به یاد تو و لبخند گل شمعدانی
خانه را
از نفس پاک غزل پر کردم
تنها خوشم به اینکه پس ازمرگ،خاکِ من
یک کوزه ی شراب شود روی شانه ات
دریا تویی و قامتِ شعرم شبیه موج-
بی اختیار، خم شده رو به کرانه ات
بینِ هزار غنچه ی لب بسته، مِثلِ گُل-
-لبهای بازِ تو شده تنها نشانه ات
تا بی بهانه در بگشایی به رویِ من
با سر دویده است دلم سوی خانه ات
در آغوش چشمانت
چون اسیری بیدفاع
خود را به باد سپردهام
بادی که نام تو را
از میان شاخههای خسته عبور میدهد
و هر بار
مرا تا مرز گم شدن میبرد
من
در پناه آن نگاه روشن
از تمام راههای بازگشت گذشتهام
اکنون
نه مقصدی مانده است
نه هراسی از...
دلم ز شوقِ تو لرزید و بیقرارم کرد
نسیمِ نامِ تو سرمستِ روزگارم کرد
هزار بار ز هجران رسید جان بر لبم
امیدِ وصلِ تو هر بار استوارم کرد
شب از هجومِ خیالت گریخت خواب ز چشم
خیالِ دوریِ تو سخت سوگوارم کرد
به شوقِ یک نظر از چشمِ مهربانِ...
عشق آمد و زبان دلم ، آه و ناله شد
با چشمهای مِی زده ات هم پیاله شد
پایان قصه را نرسیدن خراب کرد
وقتی کتاب عاشقی ام هفت ساله شد
گاهی هنوز یاد تو را شعر می کنم
با رفتنت، جوانی من استحاله شد
مهمان لحظه های من و...
در این شبهای طولانی، هوا هم شد که طوفانی
تو غرقِ خواب گشتی و منم با این پریشانی
ز چشمِ خستهام هر دم، فرو میریخت بارانی
تو در رؤیای شیرینی، من و اشکِ فراوانی
صدای باد میپیچید در این آفاقِ خاموشی
تو آرام و من افتاده به فکرِ بیسرانجامی
نه...
من و غزل که گریه می کنیم
شیشه ها ، پر از غبار خاطره است...
بارِ گناه با دو سه لقمه کم نمیشود
این زخمِ کهنه جز ندامت مرهم نمیشود
این بار بیش از پیش، خطا کردهای، ولی
با عذرهای سرد، دلت محرم نمیشود
نانِ حلال گرچه شریف است و پُربها
بی توبه، بارِ معصیت درهم نمیشود
هر شب اگر به اسمِ پشیمانی اشک آمد...
چه شبها با خیالِ تو زدم گامِ سفر، تا صبح
دویدم در پیِ عطرِ تو از کوی و گذر، تا صبح
تو اکنون در هجومِ فکرهای خویش بیداری
من از هجرِ تو میسوزم چو شمعِ شعلهور، تا صبح
نه خوابم میبرد بی تو، نه اشکم بازمیایستد
نشسته با من این...
به نخجیرگاهِ گیسویت، منم با صد کمان در دست
تو چشمک میزنی امّا، ندارم یک نشان در دست
ز مژگانِ تو هر لحظه، هزاران تیر میبارد
منِ افتاده را بنگر، نه دل مانده، نه جان در دست
نگاهت میکشد ما را به صحرای هوس، امّا
تو داری خنده بر لب،...
شور غزل
از ازل در دلِ ما شورِ غزلخوانی بود
قصهی عشق، همان قصهی پنهانی بود
واژهها در قفسِ سینه تپش میکردند
وزنِ این قافیه در دستِ تو زندانی بود
مستِ یک جرعه شدم، از لبِ دریای ازل
جامِ لبریزِ غزل، شاهدِ حیرانی بود
عشق،دیوانگیِ محض در این دوران است...
از چشمه ی مست نگاه تو، هرازگاهی
ای کاش می گردید لبهای بیابان تر.
مانده ست تنها نیمی از رخسارِ تو باقی
دیگر مشو ای ماه پشت ابر پنهان تر!
پس لرزه ی پی در پی چشمت ،دلم را از-
ویرانه های ارگ بم کرده ست ویران تر
از دست خط موج بر پیشانی ام گشته ست-
روشن، که دارم حالی از دریا پریشان تر
بی تو شده اوضاع دنیا نابسامان تر
حتی شده از شعر من سر در گریبان تر
نبض اشعارم درون حلقہ چشمان توست
مو پریشان ڪن غزل آمادہ فرمان توست
واژہ واژہ میچڪد از شعرهایم نام تو
گویا امشب غزل هم تشنہ باران توست
نام زیبایت درون شعر غوغا میڪند
جملہ ها سر درگمند و لحظہ طوفان توست
ترجمان واژههایم پشت پلڪت ماندهاند
پایههاے شعر من بر...
فکر می کردم نباشم ، بی قـرارم میشوی
از خزان میگیری ام ، باغ و بهارم میشوی
بین دعوایی که راه انداختی در هر طرف
از همه دل میکنی و تک سوارم میشوی
فکر می کردم برایم ، عـاشقی آواره ای
در میان این همه بدخواه یارم میشوی
مژده دادم...
دل ز چشمِ نازِ تو آرام و روشن میشود
خاکِ تیره از حضورِ عشق، گلشن میشود
در پناهِ مهرِ تو تلخیِ عالم میرود
کامِ جان از خندههای تو چو شیون میشود
شیشهی عمرم به نامت سختتر از سنگ شد
مردِ عاشق در بلا آیینهجوشن میشود
تابشِ چشمانِ تو چون بر...
روزگارم تلخ شد، شبزندهداری میکنم
با غمِ دیرینه هر شب سازگاری میکنم
گاه از هجومِ غصههای بیامانِ روزگار
با خیالِ خندههای دور، یاری میکنم
در جوانی سهمِ من از زندگی اندوه بود
با قلم، از دردِ خود آتشنگاری میکنم
خنده از لب رفته و اشکم رفیقِ هر شب است
من...