متن غزل
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات غزل
در این شبهای طولانی، هوا هم شد که طوفانی
تو غرقِ خواب گشتی و منم با این پریشانی
ز چشمِ خستهام هر دم، فرو میریخت بارانی
تو در رؤیای شیرینی، من و اشکِ فراوانی
صدای باد میپیچید در این آفاقِ خاموشی
تو آرام و من افتاده به فکرِ بیسرانجامی
نه...
من و غزل که گریه می کنیم
شیشه ها ، پر از غبار خاطره است...
بارِ گناه با دو سه لقمه کم نمیشود
این زخمِ کهنه جز ندامت مرهم نمیشود
این بار بیش از پیش، خطا کردهای، ولی
با عذرهای سرد، دلت محرم نمیشود
نانِ حلال گرچه شریف است و پُربها
بی توبه، بارِ معصیت درهم نمیشود
هر شب اگر به اسمِ پشیمانی اشک آمد...
چه شبها با خیالِ تو زدم گامِ سفر، تا صبح
دویدم در پیِ عطرِ تو از کوی و گذر، تا صبح
تو اکنون در هجومِ فکرهای خویش بیداری
من از هجرِ تو میسوزم چو شمعِ شعلهور، تا صبح
نه خوابم میبرد بی تو، نه اشکم بازمیایستد
نشسته با من این...
به نخجیرگاهِ گیسویت، منم با صد کمان در دست
تو چشمک میزنی امّا، ندارم یک نشان در دست
ز مژگانِ تو هر لحظه، هزاران تیر میبارد
منِ افتاده را بنگر، نه دل مانده، نه جان در دست
نگاهت میکشد ما را به صحرای هوس، امّا
تو داری خنده بر لب،...
شور غزل
از ازل در دلِ ما شورِ غزلخوانی بود
قصهی عشق، همان قصهی پنهانی بود
واژهها در قفسِ سینه تپش میکردند
وزنِ این قافیه در دستِ تو زندانی بود
مستِ یک جرعه شدم، از لبِ دریای ازل
جامِ لبریزِ غزل، شاهدِ حیرانی بود
عشق،دیوانگیِ محض در این دوران است...
از چشمه ی مست نگاه تو، هرازگاهی
ای کاش می گردید لبهای بیابان تر.
مانده ست تنها نیمی از رخسارِ تو باقی
دیگر مشو ای ماه پشت ابر پنهان تر!
پس لرزه ی پی در پی چشمت ،دلم را از-
ویرانه های ارگ بم کرده ست ویران تر
از دست خط موج بر پیشانی ام گشته ست-
روشن، که دارم حالی از دریا پریشان تر
بی تو شده اوضاع دنیا نابسامان تر
حتی شده از شعر من سر در گریبان تر
نبض اشعارم درون حلقہ چشمان توست
مو پریشان ڪن غزل آمادہ فرمان توست
واژہ واژہ میچڪد از شعرهایم نام تو
گویا امشب غزل هم تشنہ باران توست
نام زیبایت درون شعر غوغا میڪند
جملہ ها سر درگمند و لحظہ طوفان توست
ترجمان واژههایم پشت پلڪت ماندهاند
پایههاے شعر من بر...
فکر می کردم نباشم ، بی قـرارم میشوی
از خزان میگیری ام ، باغ و بهارم میشوی
بین دعوایی که راه انداختی در هر طرف
از همه دل میکنی و تک سوارم میشوی
فکر می کردم برایم ، عـاشقی آواره ای
در میان این همه بدخواه یارم میشوی
مژده دادم...
دل ز چشمِ نازِ تو آرام و روشن میشود
خاکِ تیره از حضورِ عشق، گلشن میشود
در پناهِ مهرِ تو تلخیِ عالم میرود
کامِ جان از خندههای تو چو شیون میشود
شیشهی عمرم به نامت سختتر از سنگ شد
مردِ عاشق در بلا آیینهجوشن میشود
تابشِ چشمانِ تو چون بر...
روزگارم تلخ شد، شبزندهداری میکنم
با غمِ دیرینه هر شب سازگاری میکنم
گاه از هجومِ غصههای بیامانِ روزگار
با خیالِ خندههای دور، یاری میکنم
در جوانی سهمِ من از زندگی اندوه بود
با قلم، از دردِ خود آتشنگاری میکنم
خنده از لب رفته و اشکم رفیقِ هر شب است
من...
گویی این دل با نگاهت آشناتر میشود
سینهی ویرانِ من از عشق، بهتر میشود
در کنارِ تو غمِ دنیا فراموشم شود
تلخیِ ایّامِ من با خنده کمتر میشود
رنگِ لبخندت اگر بر لحظههای من نشیند
فصلِ سردِ جانِ من یکباره خوشتر میشود
شیشهی عمرم اگر با نامِ تو پیوند خورد...
شبیه ارگِ مغروری که ویران شد درونِ بم
تو رفتی و دلم جا ماند در آوارِ تنهایی
شبیه برگِ مسمومی که جنگل را به آتش زد
رسید از راهِ چشمانت شبِ تردیدِ رسوایی
به تاریخِ غمم هر صفحه را با نامِ تو بستم
که شاید کم شود از زخمِ این...
آتش بزن دارم بزن، دریای آهم کن
امّا فقط یک بار با دقّت نگاهم کن
خواهی به آوازی حزین در وعده گاهِ عشق
مانند یک قو جان دهم، بی سر پناهم کن
سلّولِ یک زندان شدم در برزخِ تاریک
کم بود اگر از منظرت تبعیدگاهم کن
باید که می مردم...
خبرت هست که بعد از تو دگر هیچ نیامد
خوشی از شهر دلم رفت و اثر هیچ نیامد
شب من گریه شد و ماه دلم آینهگون
به افق بعدِ تو از شام، سحر هیچ نیامد
در دلم زخم تو ماند و به تبسّم ننشست
که پس از رفتنت از عشق،...
رازِ هستی، رقصِ پنهانیِّ نور است
در دلِ شب، وعدهی صبحِ ظهور است
هر کجا تاریکتر شد چشمِ عالم
همزمان آنجا چراغی پر غرور است
ظلمت از تردیدِ دلها قد کشیدهست
ورنه این گیتی سراسر عینِ نور است
گرچه طوفان میوزد بر شمعِ امید
شعله را آیینِ ماندن صبر و...
در بوستان عاشقی ات بوسه های سرخ
روی لبم شکفته و تفسیر می کند
از دوری تو بغض من اینجا شکسته است
باز آ که با تو غمکده تغییر می کند
مجنون منم که با غم لیلا نشسته ام
بنگر مرا که دوری تو پیر می کند
رویای من غزل...
سالها شد همچو سایه از حقیقت در فرارم
چه غمگینه روزگارم چه سنگینه شامِ تارم
کفنم را خود آوردم تابوتم رو دوشم بردم
به نامِ زندگی مردم بیل مرگ تا جان سپارم
خسته ام از همه خسته افسرده و زبان بسته
همچو مرغی پرشکسته ناامیدم بی قرارم
زیستن هیچکسان هیچیست...