اشعار و دلنوشته 📝
اینجا برای مرهم است شعری برای من و تو
اوّل آید مهربان و دلفریب
تا شوی دلبسته، گردد ناپدید
بعد از آن، یک سایه میآید ز راه
میزند آتش به صلحِ آن نگاه
تو مزاحم را ز راهش میبَری
زخم خوردی و کنون بی سنگری
باز، با لبخند، سویِ تو آید پدید
شوق را در جانِ تو خواهد درید...
در این شبهای طولانی، هوا هم شد که طوفانی
تو غرقِ خواب گشتی و منم با این پریشانی
ز چشمِ خستهام هر دم، فرو میریخت بارانی
تو در رؤیای شیرینی، من و اشکِ فراوانی
صدای باد میپیچید در این آفاقِ خاموشی
تو آرام و من افتاده به فکرِ بیسرانجامی
نه...
بارِ گناه با دو سه لقمه کم نمیشود
این زخمِ کهنه جز ندامت مرهم نمیشود
این بار بیش از پیش، خطا کردهای، ولی
با عذرهای سرد، دلت محرم نمیشود
نانِ حلال گرچه شریف است و پُربها
بی توبه، بارِ معصیت درهم نمیشود
هر شب اگر به اسمِ پشیمانی اشک آمد...
چه شبها با خیالِ تو زدم گامِ سفر، تا صبح
دویدم در پیِ عطرِ تو از کوی و گذر، تا صبح
تو اکنون در هجومِ فکرهای خویش بیداری
من از هجرِ تو میسوزم چو شمعِ شعلهور، تا صبح
نه خوابم میبرد بی تو، نه اشکم بازمیایستد
نشسته با من این...
به نخجیرگاهِ گیسویت، منم با صد کمان در دست
تو چشمک میزنی امّا، ندارم یک نشان در دست
ز مژگانِ تو هر لحظه، هزاران تیر میبارد
منِ افتاده را بنگر، نه دل مانده، نه جان در دست
نگاهت میکشد ما را به صحرای هوس، امّا
تو داری خنده بر لب،...
هر کجا باشی، همانجا زادگاهِ من بُوَد
نامِ تو در سینهام معنایِ میهن میشود
دل ز چشمِ نازِ تو آرام و روشن میشود
خاکِ تیره از حضورِ عشق، گلشن میشود
در پناهِ مهرِ تو تلخیِ عالم میرود
کامِ جان از خندههای تو چو شیون میشود
شیشهی عمرم به نامت سختتر از سنگ شد
مردِ عاشق در بلا آیینهجوشن میشود
تابشِ چشمانِ تو چون بر...
روزگارم تلخ شد، شبزندهداری میکنم
با غمِ دیرینه هر شب سازگاری میکنم
گاه از هجومِ غصههای بیامانِ روزگار
با خیالِ خندههای دور، یاری میکنم
در جوانی سهمِ من از زندگی اندوه بود
با قلم، از دردِ خود آتشنگاری میکنم
خنده از لب رفته و اشکم رفیقِ هر شب است
من...
گویی این دل با نگاهت آشناتر میشود
سینهی ویرانِ من از عشق، بهتر میشود
در کنارِ تو غمِ دنیا فراموشم شود
تلخیِ ایّامِ من با خنده کمتر میشود
رنگِ لبخندت اگر بر لحظههای من نشیند
فصلِ سردِ جانِ من یکباره خوشتر میشود
شیشهی عمرم اگر با نامِ تو پیوند خورد...
شبیه ارگِ مغروری که ویران شد درونِ بم
تو رفتی و دلم جا ماند در آوارِ تنهایی
شبیه برگِ مسمومی که جنگل را به آتش زد
رسید از راهِ چشمانت شبِ تردیدِ رسوایی
به تاریخِ غمم هر صفحه را با نامِ تو بستم
که شاید کم شود از زخمِ این...
شدم همآغوشِ مهری، آن دلآرامی که دیگر نیست
رسید از راه عطرِ او، ولی نامی که دیگر نیست
زدم سنگِ صفا بر سینه، تا شاید نفس گیرد
زمین و آسمانم گشت پیغامی که دیگر نیست
شدم جراحیِ روحی، میانِ زخمِ این احساس
شبیه ریشهی دردی، سرانجامی که دیگر نیست
شبانگاهان...
من بوسه طلب کردم
لبخند زدی رفتی...
به نخجیرگاهِ گیسویت که من دارم کمان در دست
تو چشمک میزنی و من نشانم را نمیبینم...