متن عاشقانه غمگین
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات عاشقانه غمگین
برای تو مینویسم…
از پشت سنگری که بیشتر از خاک، ترس را روی دستهایم مینشاند.
اینجا، جایی میانِ تاریکی و صدای آهن، فقط یک چیز روشن مانده:
فکرِ تو.
نمیدانم این نامه میرسد یا نه؛
اما مینویسم، چون آدم گاهی در مرزِ نبودن باید چیزی از خودش را جایی امن...
چون جنگ شروع شد،
دعا میکنم که من کشته شوم،
ولی تو زنده بمانی.
تا باشد کسی
به تماشای ابرها بایستند،
تا باشد کسی
ستارگان را بشمارد...
باران، نمنم بر سقفِ این خانهی متروک میکوبد
و دل، در تکرارِ نبودنت، دیوانگی پیشه کرده است.
آن رقصِ بیقرارت،
حالا در کوچه پسکوچههای زمان آواره شده
و من… تنها سایهای که بیهدف، در هیاهوی شهر به هر سو کشیده میشود.
دلی که بیقرار بود،
آتشی از تو داشت که...
چمدان دفن شده
در گلویم
چمدانی دفن کردهام؛
هر شب
دستهاش را میگیرد
و از میان حنجرهام
به سفری ناممکن میرود.
درونش
چند جادهی بیمقصد،
یک مشت آرزوی آبستن،
و پیراهنیست
که هنوز
بوی آمدنت را میدهد.
چمدان
هر صبح برمیگردد؛
خاکآلود،
بیمسافر،
و «نیامدنت» را
مثل سوغات
در گوشه...
شهری در قلبم است!
ولی ویران ویران،
وقتی تو در آن نیستی.
دلتنگ
که
باشی
همه ی
فصل ها
پاییزه.
"خنده تلخ"
نازنینا، بی توقلعه امیدم،آوارشد
بعد تو،دلم باغمهاتا ابدسازگارشد
قصه های شیرین،بی تو شد تلخ
روزگار، کمی هم به کام ما بچرخ
پاداش عشق پاک ما،تنهایی شد
وعده های دلخوشی ما،فردایی شد
غم وغصه، با وجودم شد عجین
هیچ درمانی،دردم رانداد تسکین
شدفصل پروازجوجه های نورسیده
چه کند بی...
عشق پنهان تو را در همین جاده محال دوست می دارم
میدانم که آغوشت نصیب من نخواهدشد
مجالم ده گلایه ای نیست مرا
همچنان بی بوس وبی کنار و بی آغوش دوستت می دارم.
دلت که گرفت،
برگرد،
جاده ی دلم
«دو طرفه »است.
دل
می کنم
از خود،
از تو
نمیشه.
دیگر منتظرت نبودم؛
تو مدتها بود که رفته بودی،
اما انگار تکهای از ذهنم هنوز میان خاطراتت جا مانده بود؛
همان تکهای که بعضی روزها، بیهوا دلتنگت میشد.
گاهی به گذشته برمیگشتم،
به روزهایی که دوستت داشتم،
و با خودم فکر میکردم چطور ممکن است کسی که روزی اینهمه برایم...
هزار بار فرو میریزم
در تقاطعِ این خیابانِ سرد؛
هر رهگذری که تنها شباهتی دارد،
تیرِ خلاص است
بر قلبی که هنوز
در هوایِ تو میتپد.
پُر شده جام امشبم
از غم لحظه های تو
قلبم
همیشه
می زند
امّا
برای تو
می تپد.
می رسیم به هم
روزی
ماهی
سالی...
اما
فقط
رد می شوم از کنارت
بی هیچ نگاه ....
هستی مبهم تو
برزخی
کشنده است ،
که
راه
پس و پیش را
بسته است.
خسته ام
و دل شکسته
از نگاه سردت
که
از دهن افتاد.
من قاصدکی تنها ،
کز کرده درون خویش،
یا دست نوازش کِش،
یا
بردار و به بادم ده.
پشت
لبخندت
قایم می شوم
تا گریه
رِزق شبانه ام نباشد.
سخت
می کوبد
کوبهٔ قلبت را
تا
در
بگشایی
به روی مسافری که
جز مِهرت
دینی
به گردن ندارد.
اگر چه
جز غم
مونسی ندارم
اما
هر صبح
گنجشکان
میهمان سفره ی دلتنگی ام می شوند.
با تمام جوهره ی وجودم در آغوشت می گیرم؛ و می گویم: تو جهانی از زیبایی برایم ساختی؛ بی آنکه خودت بدانی!
تو معنی عشق را در میان بی رحمی های دنیا به من آموختی؛ بی آنکه خودت بدانی!
تو به من احساس بخشیدی؛ بی آنکه از احساسم خبر داشته...