متن اشعار امین غلامی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار امین غلامی
به خیال تـ🫵ـو گرفتار منم شب همه شب...
ناز چشمان تــ🫵ــو بدجور خریدن دارند...
(( از درد فراقش کم بکن،
بر وصلش افــزا ))
این خواسته ی دل بود از دست خدایش...
که تماشاتر از آن چشم سیاه تو،
مرا نیست به عالم چشمی...
بی تو ((خــــدا)) آن هیچم،
اگر دستم نگیری هیچ تر...
چه بگویم
که بدانی
که میان
دل مایی
و نبایــد
بـــروی
از بــــر
ویرانــه
دل مــا...
در موج خیال تــــو،
دیوانه دلم غرق است...
تکیه کردم در کنار خاطراتت،
مانده ام چشم به راهت که بیایی...
بی تو در خلوت شب،
اشک به جای لب مست تو نشست بر گونه...
در گوشه ی تنهایی، دل یاد تو می افتد.
دل یاد تو می افتد، باران به چشمانم...
نگاه گرمت بدجور قلبم را نوازش میکند...
آغوشتـــ جـــان میدهــد،
برای بافتن یکــ زندگی شاعرانه...
جهان دار مکافات است.
و من از این همه دنیا.
فقط تنها تو را خواهم.
و حتی خوب میدانم
که یک نخ از پریشان زلف تو.
سهمم نخواهد شد.
ولی با این وجود،
((باز دوستتـــ دارم...))
مسجدومیخانه
جاده سرسبزوزیبا، اما پست وناهموار
آفتاب همیشه تابان،سایه دیوار بسیار
درگذرعمرُ،این روزگارسخت ونفس گیر
دیده ام در تکرار، خیر در بندِ شر اسیر
مسجدومیخانه،همسایه دیواربه دیوار
یکی پاک وساده،آن یکی پر زرق ونگار
ز میخانه برون شد، ظالم مست وخمار
به تزویرره مسجدگرفتُ،باعابدان سازگار
باید از این بازیِ نقشِ...
و من از سردیِ چشمان مستش خوب فهمیدم.
که عشق از آن دم اول به دل انداخت حسرت ها...
همه شب از غــم و دلتنگی رویش،
به مثال شمــع میسوزد جــان...
خبری نیست بجز دوری و دلتنگی تــ🫵ــو...
بی تــ🫵ــو گر جان ترکــ ما گوید،
بدان شکــی نیستـــ ...
دلبر جانانه آن استـــ .
که دل را ندهد بر همه کس...
بــی تــ🫵ـــو
کــل آرزوهام،
غرق حسرتــ گشته اند...
احوال دلم خوبـــــ استـــ ،
گــــر یاد تـــ🫵ـو بگذارد...
مثلــ ما نسلی پــر از حسرتــ ،
نزایید و نزایید و نزایید دنیــا...
سرد تر از برگریزان پاییز،
نفس های ماست بی تو...
امشب از شوق وصال تو،
به چشم خوابی نیست...