اندیشه ام را تلنگر می زند رهگذربیگانه ای که لمس دستهایش آخرین اندیشه ام شد علی مولایی
دردهای تازه عصای فرسوده را به تمسخر گرفته اند که مدت هاست بامن دست به دست می کند دردهای کهنسالم را
لب به لب خنده هایم تورا لومیدهند