بالا بلند ............. دختر دیروز خاطرات شعرانه ای بیاد تو همسایهء دهات یادم نرفته، صبح دل انگیز باغ چای شرمِ نگاهِ گرمِ گره خورده با نگات یادم نرفته ،شرجیِ شب های ساحلی آوازِ شور و دشتی و افشاری و بیات دستم میان دست تو در ،کوچه های تنگ مست از...
حالا که نیست... همه - با چشم خود - دیده اند نور ی در چهره اش پیش از آن اما چشم نداشتند دیدنش را .