متن نور
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات نور
نور باش ،
حتی دور،
همه ،
به سویت
قد می کشند.
«عشق باید شبیه نور باشد»
عشق
باید
شبیهِ نور باشد؛
نه آن آتشی
که همهچیز را
یکباره
خاکستر میکند،
نه،
مثلِ صبحی
که آرام
روی پلکهای زنی
مینشیند
و بیآنکه بترساندش
به او یادآوری میکند
هنوز
میشود
به زندگی
دل بست.
عشق
باید بلد باشد
میانِ یک روزِ معمولی
ناگهان...
پنجرهٔ خانهشان رو به دیوار بود. مادر میگفت: "حداقل نور هست." پسرک اما هر روز صبح، پیش از مدرسه، یک وجب از دیوار را با صابون میشست. میگفت: «دارم راهش را باز میکنم." سالها گذشت. پسرک بزرگ شد. دیوار هنوز آنجاست، اما تکهٔ شستهشده، از بقیهٔ دیوار روشنتر است. انگار...
به تماشای قطراتِ معلق که میبارند
چشم بدوزی کافیست
تا به خاطر آوری
تو نه یک عابرِ خاموش
که وارثِ خورشیدی.
دستهای تو
انگار قرار است
پشت این پردهی نمناکِ مداوم
خیمهای از طلا بر پا کند.
پس
وقتی باران میزند بر شانههای شهر
فراموش نکن
تو کسی هستی که...
ستاره در تحمل شب
رخشندهی بی بدیل آسمان است و دریا
طلایهدار فروزندگان روشنایی
و سروش نسیم و بوسه و نور
همسرایی ما
برعهده باران است و کبوتر
من به نور درونم ایمان دارم
حتی اگر جهان خاموش باشد
می شود بیایی و
نیاز من شوی ومن نیازمندت
مثل خون در رگ
مثل نور در شب
مثل باران در پاییز
مثل هندوانه در بلندترین شب سال
دچارم به برق چشمانت
به شیرینی لبانت که
لبانم را شیرین می کند
به صدای خنده هایت که
تن خسته ام را جان...
خدا را نمیشود دوست نداشت؛
چون نام دیگرِ او عشق است.
و هرجا که عشق جاری باشد،
تلخی رنگ میبازد و ترس معنایش را از دست میدهد.
در حضور عشق، جهان آرامتر میتپد
و دل، سبک و روشن،
به سکوتی شیرین و امن میرسد. ✨
محبوب من
چشمهایت چنان سرشار از
شب یلدا هستند
که هر تارِ موی تو
قصهای از نور میگوید.
اگر دلت شکست،
بگذار نور
از ترکها بگذرد.
هیچ آینهای
بیزخم نمیدرخشد،
و هیچ عشقی
بیتَرَک نمیماند.
دلتان که شکست،
در خود گل بکارید —
خون،
گاهی خاک میخواهد.
پروردگارا آنگاه که تو را با تمام وجودم دیدم و شناختم نوری در کل هستیم رخنه کرد.
اگر تاریکی تو را احاطه کرد
بدان که تو
لبریزی از نور...
شاعری نامدار برایت سروده بود:
تو شبیه گلبرگهای گلی!
افسوس که او نمیدانست
که همهی گلستانهای جهان
در وجود توست...
شاعری نامدار برایت سروده بود:
تو شبیه وزش نسیمی!
افسوس که او نمیدانست
که همهی نسیمهای دلآویز
در وجود توست...
شاعری نامدار برایت سروده بود:
تو شبیه جویباری از نوری!...
افق تاریک
دنیا تنگ
نومیدی توان فرساست
میدانم
ولیکن ره سپردن در سیاهی،
رو به سوی روشنی زیباست، میدانی!
به شوقِ نور در ظلمت قدم بردار
به این غمهای جان آزار دل مسپار
که مرغانِ گلستانزاد
که سرشارند از آواز آزادی
نمیدانند هرگز لذت و ذوق رهایی را
و رعنایانِ...
می ریزد
از نگاهم
قطره
قطره
نور
بر سنگفرش رویا
آنجا که نواخته می شود
شعر
در جغرافیای چشمت
علاقه ی من
ضمانت هزار پیامبر است
برای عشق به آدمی
که دوست داشتن را
در لذت بوسه آموخته ام
و با گفت و گوی امید
از میان تاریکی ها می گذرم
تا در آغوشت به نور برسم
روزی از پشت این شب تار
با یک بغل نور میپیچی
در بن بست تنهایی من
میدانم...
رنگینکمانِ چشمانت نه باران میخواهد
نه آسمانِ صاف.
از نگاهت میجوشد روشناییِ بینامی
که جهان را بیهیچ دلیلی صبح میکند.
من ، تنها
در امتداد آن نور قدمی برمیدارم
و خیال میکنم که شاید یک لحظه
به اندازهی تپشی به تو نزدیک شدهام.
عجب نوری؟!
عجب تابی؟!
عجب ماه و فتابی ؟!
دلا آن یار خوش تینت
ز کوه و غار
ز دشت تنهایی
چه وقت آید !!
از هر پراش من تا انکسار تو
از راه روشنم تا راه تار تو
فرق است صد هزار دلداده و دلی
من جمله دل شدم در اختیار تو
معنی پراش خم شدن نور
معنی انکسار شکست نور
چشمانت
مثل نسیم صبحگاهی
از لابهلای برگهای نازک بید میگذرد
و صدایت
روی موجهای آرام دریا
لالایی میخواند برای ماهیهای خسته
لبانت
رنگ انار ترکخوردهی پاییز است
وقتی که خورشید
با انگشتان طلاییاش
گونههای آسمان را نوازش میکند
و من
در امتداد نگاهت
مثل پرندهای گمشده
به سمت روشنایی پر...
بعضیها تحملکردنی نیستن...
چون حضورشون مثل هوای گرفته اس
و اصلًا ظرفیت هوای تازه رو ندارند.
اما بعضیها ، خودشون یک نسیم دلانگیز هستند.
کافیه فقط کنارمون باشن تا زندگی دوباره نفس بکشه.
شخصاً معتقدم که ما به دنیا نیومدیم برای تحمل کردن سایهها…
اونی که نور نمیپاشه، فقط وقتت...
هیچچیز نگفتم…
خودم را سپردم به لحظه.
باد، فهمید.
برگ، خم شد.
و دل،
بیصدا به سمت نور برگشت.