حکایت الاغِ عزیز:
مردی شبی خوابی دید؛
خوابی که بویِ مرگ میداد.
صبح، با دلِ لرزان رفت سراغ معبّر.
پیرمرد معبّر چشم بست، چیزی زیر لب زمزمه کرد و گفت:
«عزیزترینِ زندگیات از تو گرفته خواهد شد.»
ترس مانند سایهای در جان مرد افتاد.
فکرش میان صورتِ پدر، صدایِ مادر،...