متن شاعر روستای ساق
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شاعر روستای ساق
گر هزاران بار هم، من مرده و زنده شوم
من تو را، باز تو را، باز تو را می خواهم
گر درختی میوهای بسیار، مهمانت کند
یا تنش لرزانی و یا سنگ، مهمانش کنی
هیچ هم زیبا نبود این روسری!!
صورتت او را نشان داد اینچنین
حکایت الاغِ عزیز:
مردی شبی خوابی دید؛
خوابی که بویِ مرگ میداد.
صبح، با دلِ لرزان رفت سراغ معبّر.
پیرمرد معبّر چشم بست، چیزی زیر لب زمزمه کرد و گفت:
«عزیزترینِ زندگیات از تو گرفته خواهد شد.»
ترس مانند سایهای در جان مرد افتاد.
فکرش میان صورتِ پدر، صدایِ مادر،...
تا مرا دید که مشتاق نگاهش شده ام
پشت دیوارِ سرِ کوچهٕ شان، قایم شد
شعرِ غمیگن ننویسید که در خوابِ شَبَم
نسلِ بعدی همه شب، گریه به شعرت دارد
خودت را برای هرکسی ترجمه نکن،
آنکه دوستت بدارد،
به زبانی که باشی،
تورا میفهمد....
گمانم من، دلیلی دارد این دلگیریِ مردم
ندارند دفترِ انشای خود را، اکثر مردم
همه، از ازدحام درد می خندند
خدا هم گمشده، در خندهی مردم
کسی از درد خود، چیزی نمیگوید به همسایه
به جز تحقیر نمی روید، دگر چیزی در اندیشه
زمین در دایِرِه چرخید و ما را،...
میدهد سوزن به اجسام دگر پوشش ولی
در نهایت آنکه لخت است سوزن است
صدایِ تیک ساعت آمد و گفتم الهی بی ثمر باشد
دعای لحظهی قبلم که گفتم، گمشو از قلبم