امیر حسین کلماتی پور
صدای دلتنگی 🧸🤎
روی کتاب درسی ام امضای من در دور اسمت
دارد شهادت میدهد اوج وفاداری من را
گر هزاران بار هم، من مرده و زنده شوم
من تو را، باز تو را، باز تو را می خواهم
گر درختی میوهای بسیار، مهمانت کند
یا تنش لرزانی و یا سنگ، مهمانش کنی
هیچ هم زیبا نبود این روسری!!
صورتت او را نشان داد اینچنین
حکایت الاغِ عزیز:
مردی شبی خوابی دید؛
خوابی که بویِ مرگ میداد.
صبح، با دلِ لرزان رفت سراغ معبّر.
پیرمرد معبّر چشم بست، چیزی زیر لب زمزمه کرد و گفت:
«عزیزترینِ زندگیات از تو گرفته خواهد شد.»
ترس مانند سایهای در جان مرد افتاد.
فکرش میان صورتِ پدر، صدایِ مادر،...
تا مرا دید که مشتاق نگاهش شده ام
پشت دیوارِ سرِ کوچهٕ شان، قایم شد
بر سرِ صبرم خدا،آیا تو شرطی بستهای؟
یا که در من یادِ یعقوب نبی ام کردهای!
شعرِ غمیگن ننویسید که در خوابِ شَبَم
نسلِ بعدی همه شب، گریه به شعرت دارد
خودت را برای هرکسی ترجمه نکن،
آنکه دوستت بدارد،
به زبانی که باشی،
تورا میفهمد....
گمانم من، دلیلی دارد این دلگیریِ مردم
ندارند دفترِ انشای خود را، اکثر مردم
همه، از ازدحام درد می خندند
خدا هم گمشده، در خندهی مردم
کسی از درد خود، چیزی نمیگوید به همسایه
به جز تحقیر نمی روید، دگر چیزی در اندیشه
زمین در دایِرِه چرخید و ما را،...
میدهد سوزن به اجسام دگر پوشش ولی
در نهایت آنکه لخت است سوزن است
صدایِ تیک ساعت آمد و گفتم الهی بی ثمر باشد
دعای لحظهی قبلم که گفتم، گمشو از قلبم
امیر حسین کلماتی پور💜😊
از زمانی که در ایران شده است قند، گران
چایی ام با لَبِ تو! طعم عسل می گیرد
عاشقیآیاکهخوب است،یاکه دردی بیشنیست؟
مصرع دوم نیازِ آدمی دارد، که عاشق بوده است
بس خیالش در سرم بوده، سرم را خورده است
دختر زیبای دانشگاه علامه، دلم را برده است
امیر حسین کلماتی پور 📗🤍
گفته بودم لااقل شب های قبل از امتحان
بر دو چشمت عینکی مشکی و یا رنگی بزن
در سوالِ اول و دوم الی تا پنجمین
من مدادم روی میز و ذهن من، چشم تو بود
گفته بودم سربه زیرم، گفتهای اثبات کن
کفش هایت را عوض کردی،تورا نشناختم
امیر حسین کلماتی پور😅🤎
صاحبِ خانه به روی عرق پنجرهها
اول اسمِ غریبهای ، نگارش کرده
صاحِبِ خانه همانا، غذایش سوخته؟
دهن پنجره تا نصفهی شب، وا مانده!
در مبانیِ حقوقِ ترمِ سوم خواندهام
آنچه دزدی بوده برگردد، به صاحب مال خود
بوسه من برداشتم از کنج لب هایت نفس
قاضیات مجبور کرده، تا که برگردانمش
من شنیدم رفته ای در رشتهی بازیگری
قهوه می چسبد به دل، در تجربه با دیگری؟
حذف کردی فصلِ خوبِ خاطراتم را ولی
می رسد از حافظه عطری به نامِ، دلبری
بر گمانم عشق را مثلِ دیالوگ، خواندهای
ساده گفتی دوستت دارم، به رنگ دلبری؟
رفتی و ماندم درون صحنهای...