اشک های بی صدا یکسر جانم را گرفت سایه های تلخ غم نور جهانم را گرفت مانده در کنج اتاق با ذهن پینه بسته ای روز گارم بعد تو روح جوانم را گرفت آینه هستی ام با رفتنت در هم شکست بعد مرگت ظلمتی روح و روانم را گرفت آبان...
بابا زدست رفت ولی غصه اش بجاست درد فراق را چه کنم درد بی دواست مانند شمع شعله کشد آتش از سرم آری ز داغ در دل من آتشی. بپاست اعظم کلیابی بانوی کاشانی