متن اعظم کلیابی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اعظم کلیابی
خورشید سرش را گذاشته روی شانههای غروب!
دنیا را پشت پنجره جا گذاشته ام...
فنجان چایی بهانه است که زمان را متوقف کنیم.
دلتنگی را یک جا سر می کشم !!
بگذار عقربه ها از نقس بیافتند.
همین جا ...
کنار تو ...
جهان من زیبا میشود .
آمد قرار اربعین و بی قرارم
بغضی گلوگیرم پر از ابر بهارم
یک اربعین چشم انتظار یار بودم
دلتنگ ماه علقمه بسیار بودم
یک سو سری بر نیزه و رنج اسارت
یک سو نگاه خولی و شمرو جسارت
پیوسته دارم گریه بر گلهای پرپر
گاهی زداغ اکبر و گاهی به...
دیشب،از،شوق سفر خواب حرم را دیدم
نه حرم عرش خداوند کرم را دیدم
دست در دست پدر دیده دل بگشودم
ذکرلبیک به لب گرم طوافش بودم
پدرم گفت عجب صحن و سرایی دارد
دلم از ماتم او شور و نوایی دارد
جان به قربان صفای تو ابا عبدالله
این من...
لبخند بزن که بی قرارم
یک لحظه نرو تو از کنارم
تنها تو برای من عزیزی
پیوسته به تو نیاز دارم
دریای کرم چرا به موج غم هاست
عمرش همه دم دست خوش طوفان هاست
از تربت بی رواق او معلوم است
مانند پدر حسن غریب و تنهاست
ای کاش بقیع تو چراغی میداشت.
گلدسته، و گنبد و رواقی می داشت
ای آینه ی مادر گم گشته ی خود
ای کاش دلم از او سراغی می داشت
ای کاش بقیع هم رواقی می داشت
گلدسته وگنبد و چراغی می داشت
ای کاش شبیه کربلای تو حسین
شش گوشه ضریح از اقاقی می داشت
خدا مرا به غم عشق مبتلا کرده
چه گنج های عظیمی به من عطا کرده
به بارگاه تو افتاد چشمم و دیدم
بهشت روی زمین را خدا بنا کرده
ضریح، دست مرا مملو از طلا کرد و
مس وجود مرا عشق، کیمیا کرده
میان جمعیت زائران مشتاقت
زنی کنار حرم...
خیابانِ عصر
پُر از پاهای بیقرارِ سایههاست.
چراغها یکییکی
چشم میگشایند
تا تنهاییِ من
درازتر شود…
از پیادهرو
بوی نمِ بارانِ دیروز میآید
و من
بیآنکه کسی را صدا بزنم
آهسته
نام تو را تکرار میکنم.
سکوت
روی نیمکتهای ایستگاهِ اتوبوس نشسته
و کسی نیست…
فقط باد
صفحۀ روزنامههای رها...
شب آمد...
شمعی روشن شد در سکوت
شعله رقصید ..
قلم لغزید ..
غزل جوانه کرد
لبخند شکوفه زد
کسی در گوش خانه
لالایی عشق خواند
شربت شیرینِ مهتاب
بر لبهای تشنهٔ ایوان چکید
و حلاوت این لحظه
در دل پنجره نشست
هرم عشق انشا شد روی شیشه ها
اتاق...
روزها میآیند و میروند
اما جمعه !!!! امان از،جمعه
همچنان روی حرف خود مانده
در پای انتظار میسوزد
و با این درد
میسازد...
خم به ابرو نمی آورد
فقط دلتنگی اش را به آسمان می رساند
به غروب ..
که او هم هر چه غم هست را تلمبار کند روی...
شب میآید
بیصدا
از لبهی پنجره
و دلتنگیاش را
روی میز سکوت
پهن میکند
زندگی کجاست در گرگ و میش
سپیده و طلوع...
بوی نان داغ نمیآید...
و نیز صدای پای عابران ..
صدای همهمه همسایه...
آواز بلبلان..
زمزمه جویبار ..
عطر بابونه و نعنا ...
و...
و دستی که با پیاله ی سفالی در آب فرو رفته است.
محروم مانده ام
در آغاز...
اتاقِ من
جهانِ کوچکِ من است
که در آن
اندیشه به برگ تبدیل میشود
و سکوت
به زیباترین سرود.
باز هم دل، بی قرار روضهٔ مادر شده
باز حرف صورت وسیلی ومیخ در شده
باز هم آتش به جان ما رسیده از دری
کز غم سوزاندنش چشم دو عالم، تر شده
حرف حرف بغض وکینه از علی بوده فقط
آتشی از،بغض پنهان زیر خاکستر شده
فاطمیه شد ، مرور...
چون آسمان که دلخوشی اش آفتاب است
خورشید زهرا سهم چشم بوتراب است
روزی علی در خانه یاس و یاسمن داشت
روزی درون خانه اش گل پیرهن داشت
آن خانه که پر بود از عطر گل یاس
لبریز بود از سجده های سبز احساس
آن خانه که مهمان او روح...
ماه،
پس از تو تنها یک شکایت داشت.
ای پنجرهی گشوده به معراج !
چه زود بسته شدی…
لبخند توای مادر همواره مسیحایی ست
هم مظهر عشق است و هم مظهر زیبایی ست
دامان پر ازمهرت چون دشت شقایق ها
ای سبز ترین دامن. دشتت چه تماشایی ست
با ذکر و دعای تو آسوده دلم دائم
زیرا که در اذکارت انگیزه و گیرایی ست
تو هاله ی خورشیدی...
تا که با نام تو مادر می خورد شعرم رقم
می تراود چشمه های ذوق از چشم قلم
تا به نام نامی ات آغاز، کردم شعر را
بیت ها بیت المُقدس شد غزل شد محترم
من در آغوش تو فهمیدم زبان عشق را
در دهانم واژه ها گل می کند...
در جان و دلم همیشه هستی مادر.
هستی تو دلیل شور و مستی مادر
در دُرج دلم جواهری غیر تو نیست
خوش در دل و جان من نشستی مادر
دوباره بیدم و سرشاخههام لرزان است
دلم تکیدهترین میوه ی زمستان است
سکوت کرده ام و چون نسیم میگذرم
اگر چه حنجره ام میزبان طوفان است
من و تفال تلخ سکوت سردی که
بدون قهوه چشمت نصیب فنجان است
صدای چلچله ها با تو رفت از این خانه
ولی هنوز...
فلسفه ی یلدا نه دورهمی ست نه خوردن هندوانه و انار و ...نه...
یلدا بهانه ای ست که یک دقیقه بیشتر دستانت را در دستهایم بگیرم..
انار که ترک میخورد ..
قلبِ دختر پاییز می شکند .
سرخیِ عشق در سفیدیِ برف...
نور شمع روی صورتت میرقصد.
و من در...
دورهم بودیم و مجلس،بی شما کم رنگ بود
گر چه مبخندیدم اما دل برایت تنگ بود
صحبت از یلدا شد وآن حرفهای عاشقی
پای شوقم آن میان بی روی ماهت لنگ بود
هرکسی ساز خودش،را میزد و من هم به طبع
خاطرم با یادتان درگیر صدها رنگ بود
گرچه میگفتندهر...