زن، زندگی را در چمدانی قدیمی تا میزند، میان روسریهای رنگی و بوی عطرهای محوشده و آینهای که زخمهایش سالهاست حقیقت را شکسته نشان میدهد قطاری دور سوت میکشد در خوابهایش کوپهای که هرگز به مقصد نرسید