متن دلتنگی عاشقانه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات دلتنگی عاشقانه
ڪــویــــر تشنـه ی قلبــــم را...
فقــط בیـבار چشـــمانت سیـــراب میـڪنــב.
من قله دوست داشتنت را با پای عشق
فتح خواهم کرد ! و تو همچنان بشین
و دریای نگاهت را با موج محبت به
صخره دلم بکوب شاید دلم بیدار شد و
نگاه زیبایت را در آغوش کشید.
محبوب من آغوش وا ڪن،
مرا نجاتܩ بـבه از این همه בلتنگی...
فـڪرتــو شـבه..،
همـבم شب بیـבاری هاܩ...
چشمܩ شـבه لبریز از آن خاطرههایت،
قلبܩ شـבه בلتنگ همان خاطرهایت،
هر لحظه בلܩ میتپـב از شوقِ وصالت،
اما چه ڪنܩ؟نیست مرا همـבمی جز خاطره هایت.
برشی از دلسرودهی ۴۵، ص۱۵۹، کتاب ترنّم احساس:
خودم را گم کردهام
درونِ دلواژههای خستهای
که از دفتر شعرم چکّه میکنند
بیتی از غزل ۹۰ کتاب نوای احساس:
احساسِ شعرم، درد دارد، از نبودِ «عشق»
با که، بگویم که: مرا یک یارِ همدل نیست؟
بیتی از اشعار الههی احساس:
شعرِ سپیدِ من برای سرخیِ دل نیست
از دل سرودن هم؛ یقین، یک کارِ مشکل نیست
شوق בیـבنت،
شـבه تنها בلیل نفس ڪشیدن هاܩ...
همیشه میابمت در آن
دلتنگیهای که آخرش اشک میشد
و امروز من
از همین دورهای دور
آغوش میگیرمت
شاید که احساسم کنی
شاید توام دلت تنگ شد
مُنی♡
هر بار که دلم هوایت را میکند، انگار دنیا کمی رنگِ خاکستری به خودش میگیرد. دلتنگیام آنقدر عمیق است که گاهی حس میکنم حضورِ تو، فقط یک خاطرهی شیرین نبوده، بلکه جزیی از خودِ من شده. به نبودم عادت نکن بگذار یادِ من، برایت زنده بماند، همانند روزهایی که...
بیا ببین غم مجنون چه کرده با دل لیلی
بیا ببین ز غمت بین آسمان و زمینم
بهار من تو بیایی خزان رود ز دل من
بیا که با نفس تو در آن بهشت برینم
چشمانَت را از دلتنگی
به آغوش میکشم،
و تو روبرویِ من هستی
اما میانِ من و تو
مسیریست طولانی.
« ♡for moni»
مینویسم از برایت…
نه که چیزی بگویم، فقط میخواهم فاصله را کُند کنم؛ حرفهای نگفته را مثل چراغی جلوی راهت روشن کنم.
میدانی؟ از وقتی رفتی، زمان شکل دیگری گرفته. روزها از کنارم رد میشوند، اما قلبم هنوز همانجا ایستاده؛ سرِ راهی که شاید یک روز دوباره از آن بگذری....
درد هجران
عاقبت
جان به لبم
خواهد کرد
#justfor5436
یادت مثلِ "ها" کردن روبروی شیشه است
بی هوا انگشتم، دل میکِشد
انگشت به دهان مانده عقل
هر چه را غیر توست
خط باطل می کِشد
از کتاب نوای احساس:
شعرِ سپیدِ من برای سرخیِ دل نیست
از دل سرودن هم؛ یقین، یک کارِ مشکل نیست
احساسِ شعرم، درد دارد، از نبودِ «عشق»
با که، بگویم که: مرا یک یارِ همدل نیست؟
از کتاب نوای احساس
بیتو در شبهای من، ماهِ دلافروزی نیست
بیحضورِ «تو»، مرا، مهرِ جهانسوزی نیست
بیوجودِ خیزشِ امواجِ بیتابِ عطش
وجد و حالی در دلِ دیروز و امروزی نیست
از کتاب آوای احساس:
دلم با تو؛ دلت با من؛ ولی تقدیر، این باشد:
خداحافظ کنی؛ امّا، نهالِ مهر، بنشانی؟!
به پیوسته، کنم یادت؛ به همواره، کنی یادم؛
بسوزم در تبِ عشقی؛ که «تو»، خود، مَنْشَأ آنی!
از کتاب آوای احساس:
خداحافظ؛ تمامِ عاطفه، در بیسرانجامی؛
که از دنیای قلبم، خوب میدانم؛ که میدانی!
از کتاب آوای احساس:
خداحافظ؛ نهادِ سادهی حس؛ ای ضمیرِ دل!
مخاطب در نوای بینوای سازِ بارانی!
خداحافظ؛ تو ای موجِ بلندِ بینهایت، مِهر؛
که در بحرِ درونم، شعرِ بیپایانِ دیوانی!
از کتاب آوای احساس
خداحافظ؛ تو احساسِ قشنگِ دلسرودنها؛
معمّای تمامِ رابطه، در شورِ پنهانی!
خداحافظ؛ تو ای یاری؛ که از دردم، خبر داری،
میانِ بغضها و، گریههای شامِ پایانی!
از کتاب آوای احساس:
خداحافظ؛ تمامِ لحظههای حسّ بارانی!
شکوهِ نغمههای مهر، در شبهای گریانی!
خداحافظ؛ صفای شورشِ پیوستهی احساس؛
سرودِ عشق، در شور و شرِ تبهای عریانی!
من به زبان، عمارتِ سنگینِ «فراموشی» را بنا کردهام؛
دیواری بلند میانِ حال و گذشته،
تا آفتابِ خاطره بر روزهایم نتابد.
در برابرِ آینه ایستاده و تکرار میکنم: «خلاص گشتهام از بندِ آن خیال».
و جهان چه ساده باور میکند این آرامشِ دروغین را...
اما، وای از آن هجایِ بیهنگام!...