قیامت در مُصیبت خانه چشمِ من است امشب ...
بویِ مُشکیم ، محال است که رسوا نشویم ...
زِ آرمیدن ما اضطراب می بارد ...
یادش به خیر ، هرکه نیفتد به یاد ما....
سینهٔ ما دردمندان کربلایِ دردهاست ...
گرچه محتاج معلّم نیست آن بیدادگر فتنه با چندین زبان آموزگارِ چشمِ توست.
در چشم پاک بین نبود رسم امتیاز در آفتاب، سایهٔ شاه و گدا یکی است
بس که بد میگذرد زندگی اهل جهان مردم از عمر چو سالی گذرد عید کنند
دل رمیده ی ما را به چشم خود مسپار سیاه مست چه داند نگاهبانی چیست...
گردبادی را که میبینی در این دامان دشت روح مجنون است می آید به استقبال ما
سیری زِ دیدن تو ندارد نگاه من چون قحط دیده ای که به نعمت رسیده است
عشق از ره تکلیف به دل پا نگذارد سیلاب نپرسد که درِ خانه کدام است
صنوبر با تهیدستی به دست آورد صد دل را تو بی پروا برون از عهدهٔ یک دل نمی آیی
ما در چه شٖماریم؟ که خورشید جهانتاب گردن به تماشای تو از صبح کشیده ست!
به هیچ حیله به آغوش در نمی آیی مگر ترا زنسیم بهار ساخته اند؟
گریه ام در دل گره شد، ناله ام برلب شکست وای بر قفلی که مفتاحش درون خانه ماند
گر به جرم سینه صافی سنگبارانت کنند همچو آب از بردباریها به روی خود میار
زلیخا همتی در عرصه ی عالم نمی بینم وگرنه جنس یوسف، کاروان در کاروان دارم
چون وا نمی کنی گرهی، خود گره مشو ابرو گشاده باش چو دستت گشاده نیست
حق ما افتادگان را کی توان پامال کرد بوسه ی من کارها دارد به خاک پای تو...
از می، خمارِ آن لب میگون ز دل نرفت داغ شراب را نتواند شراب شست
عشق سازد ز هوس پاک، دل آدم را دزد چون شحنه شود، امن کند عالم را
ره ندارد جلوهٔ آزادگی در کوی عشق سرو اگر کارند این جا بید مجنون می دمد
اختیاری نیست صائب اضطراب ما ز عشق دست و پایی می زند هر کس که در دریا فتاد