تو سبز ماندی و من برگ برگ خشکیدم که آنچه داشت شقایق به سینه کاج نداشت
تو را خدا به زمین هدیه داده چون باران که آسمان و زمین را به هم بیامیزی
دیدن روی تو در خویش زِ من خواب گرفت آه از آیینه که تصویر تو را قاب گرفت خواستم نوح شوم ، موج غمت غرقم کرد کشتی ام را شب طوفانی گرداب گرفت در قنوتم ز خدا عقل طلب می کردم عشق اما خبر از گوشه ی محراب گرفت نتوانست...
دنیا همه شعر است به چشمم، اما شعری که تکان داد مرا چشم تو بود
من و تو کوه شدیم و نمی رسیم به هم...
هنوز غصه خود را به خنده پنهان کن! بخند! گرچه تو با خنده هم غم انگیزی
عاشقم گر نیستی لطفی بکن نفرت بوَرز ..
موج با تجربه ی صخره به دریا برگشت کمترین فایده ی عشق، پشیمانی ماست
داد از این طرز مسلمانی که هرکس در نظر قبله را میجوید اما از خدا برگشته است
اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم....
در غلغله ی جمعی و تنها شده ای باز آنقدر که در پیرهنت نیز غریبی...
تاوان عشق را دل ما هر چه بود داد چشم انتظار باش در این ماجرا تو هم
ما را کبوترانه وفادار کرده است آزاد کرده است و گرفتار کرده است
پاییز هم گذشت و زمستان فرا رسید از ما گذشته است تو هم بگذر ای بهار !
در قمار دوستی جز رازداری شرط نیست هر که در میخانه از مستی نزد فریاد برد
عاقبت راز دلم را به لبانش گفتم...
با برف پیری ام سخنی بیش از این نبود منت گذاشتی به سر ما خوش آمدی
روزهایم را یکایک دیدم و دیدن نداشت ...
یک عمر برای تو غزل گفتم و افسوس! شعری_که_سزاوار_تو_باشد_نسرودم
دانه ی سرخ اناریم و نگه داشته اند دل چون سنگ تو را در دل چون شیشه ما
تو را هوای به آغوش من رسیدن نیست و گرنه فاصله ی ما هنوز یک قدم است... .
من دلم پیش کسی نیست خیالت راحت ...️
نسیم از گیسوانت رد شد و باران تو را بوسید طبیعت سهم خود را از تماشای تو می گیرد!!
شمع وقتی داستانم را شنید، آتش گرفت شرح حالم را اگر نشنیده باشی، راحتی...