روزگار، بازی بود…
بازیای که من، سادهدلانه، زیادی جدی گرفتمش،
لبخندهایش را باور کردم، اشکهایش را از بَر شدم؛
آمده بودم تا ببَرم، تا ببخشم، تا بمانم
اما هر بار باخت، سهم من شد.
نه از کم بودنم،
بلکه از بسیار باور کردنم…
من دلم را وسط بازی گذاشتم،
و...