روزگار بازی بود بازی ای که...
زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه
امتیاز دهید
0 امتیاز از 0 رای
روزگار، بازی بود…
بازیای که من، سادهدلانه، زیادی جدی گرفتمش،
لبخندهایش را باور کردم، اشکهایش را از بَر شدم؛
آمده بودم تا ببَرم، تا ببخشم، تا بمانم
اما هر بار باخت، سهم من شد.
نه از کم بودنم،
بلکه از بسیار باور کردنم…
من دلم را وسط بازی گذاشتم،
و روزگار، بیآنکه درنگ کند،
با بیرحمی لبخند زد.
اکنون ماندهام،
با دلی که از بازی خسته است،
از نقشی که هیچوقت برای من نوشته نشده بود
و چشمی که هنوز در پیِ نوریست
که هرگز نتابید.
مجتبی رفیع زاد
ZibaMatn.IR