دُژَم | Dojam
شعر و دلنوشته
روزگار، بازی بود…
بازیای که من، سادهدلانه، زیادی جدی گرفتمش،
لبخندهایش را باور کردم، اشکهایش را از بَر شدم؛
آمده بودم تا ببَرم، تا ببخشم، تا بمانم
اما هر بار باخت، سهم من شد.
نه از کم بودنم،
بلکه از بسیار باور کردنم…
من دلم را وسط بازی گذاشتم،
و...
Dojam | دُژَم
دلِ من این روزها، مهمان سکوت است.
چایِ تلخِ خاطرهها را مینوشد
و روی طاقچهٔ ذهن، غبارِ صداها را مینشاند.
هر نگاه، هر لبخند، هر واژهای که
روزگاری آتش میافروخت،
اکنون در آغوشِ سکوت آرام خفته است.
و من… با گامهایی آهسته در کوچههای
خالی از صدا...
در سکوتِ لباسها،
عطرِ تو
مثل آهی نمناک
از لایِ پیراهنم
بر سینهام میپیچد؛
چنان شبنمی
که بر لبهی یک عصرِ فراموششده
جا مانده باشد.
و آنچه
از چینهای این تنِ بیخواب
سرازیر میشود،
گرمایِ آغوشیست
که در زمستانِ بیکسی
آرام،
دلم را میفشارد.
دلتنگی
نام دیگر
زیستن بیتوست
و این
تمام اندوهیست
که همیشه
با همهی نبودنت
دوستش دارم
وقتی که بغض
قلم میشکند،
سکوت
روی سطرها مینشیند،
و کلمات
میان خطوط خاموش
گم میشوند.
حالا من ماندهام،
با دلی که هیچ واژهای
تمامش نمیکند.
شرح حالم را
تنها آن صندلی خاموش میداند
که سال هاست جز گرد غبار
کسی برآن ننشسته
آینهای شکستهام
با آرزوهایی،که هزار تکه
مقابل چشمهایم پاشیدهاند
هر تکه، تصویریست
از آنچه خواستمو
هرگز نرسیدم...
نقاشی نیمهکارهام
خطهایی سردرگم
رنگهایی نیمهجان
در حصار سنگین انتظار
نقشی که در سکوت میمیرد
در تمنای لمس دست های تو
باران میبارد
یادت قطرهقطره
بر پنجرهی قلبم میچکد
در کوچههای خیس خاطره
صدایت میزنم
اما صدایم
لابلای آواز باران
گم میشود...