من هیچوقت حتی در رویاهایم پزشک خوبی نمیشوم! وقتی پسر بچهی چشم مشکیِ اتاق ۱۲۷ نفس های آخرش را میکشید، اشک هایم را پس میزدم، تپش های قلبم با هر نفسِ نصفه و نیمهی او، نامنظم تر میشد و همراه با پر کشیدنِ او، قلبِ من نیز از کار می...