مجنون
آرامش وحشی چشمانت!
در نگاه اول داخل چشمانش عشق را که هیچ... من در چشمانش آینده را دیدم!
به آینه ی اتاقَت حسودی میکنم!
آخر چرا او میتواند هرروز تورا ببیند و سهم من از دیدار تو حسرت است!
من که از آیینه به دیدار تو شایسته ترم!
به دنبال یک نقطه ی کور میگردم...
هرجا را که نگاه میکنم نشانه ای از تو میبینم اما تو چه چیزی جز زخم کهنه از خودت برای من به جا گذاشته ای؟ ای کاش کور شوم و یادگاری هایت دیگر به من دهن کجی نکنند...
آری! بعد از گذشت سالها...
قرار بود درمان باشی و درد شدی
اصلا بگو درمان کدامین درد شدی
از ما گذشت و تو فقط سرد شدی
گَرد شدی مرگ شدی
هروقت میگن قبلا خیلی ساده بودی میگم... من فقط یاد گرفتم تو جامعه کفتار ها گرگ باشم!