متن کوتاه عاشقانه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات کوتاه عاشقانه
غروب جمعه منم بی تو...
در نگاه اول داخل چشمانش عشق را که هیچ... من در چشمانش آینده را دیدم!
شعر_کوتاه_رضا محبی راد:
...
...
غلت می خورم در دوست داشتنت
مثل مرتاضی در رنج
گدایی در گنج
تشنه ای در آب
خسته ای در خواب
دانه ای در خاک
خوشه ای بر تاک
برگی در باد
خاطره ای در یاد ...
آه ...
تو را باید یک نفس دوست...
دیوار دوست داشتن کوتاه نیست
اما تو اگر بخواهی تا ثریا
برای دوست داشتنت قَد میکشم🫠
حریق بازوان ت
را تنگ تر کن
تا در آغوش گرم ت
آرام گیرم
محبوب من
وقتی بادی
پردهها را میرقصاند
میدانم کارِ توست
تو همیشه
هوایم را داری
پاییز است.
شب،زودتر از همیشه میرسد، گویی عجله دارد تا تنهایی ام را زودتر در بر بگیرد.
سکوت،سنگین تر از همیشه روی شانه هایم نشسته.
و من،
در این سکوت وتنهایی....
به یاد تو میافتم.
به یاد آغازی که تو بودی،در میان این همه پایان....
دوری، فاصله ی جغرافیایی نیست.......
کانال_دلنوشته_های_بانوی_کاشانی
https://eitaa.com/sahdser
اینجا پرندهای در هوا نیست .
آسمان،به یک خاطرهی دور تبدیل شد.
نور،با نوک انگشتانش به شیشه میکوبید و بازمیگشت.
پنجره،
که روزی قابی برای پرواز بود،
اکنون تابلویی شد
برای تماشای مرزِ محکومیت.
و من،
پشت این دریچهی بیمعنا،
به تاریکیِ پشت دیوار خیره ماندهام
باید که در آغوش بگیرم وطنم را
کفر است اگر تن به غریبه بسپارم
دیگر "تو" شدی دار و ندار و کس و کارم !!
غیر از تو کسی را بخدا دوست ندارم
خاطرات
دلــم از نــبودنــت پــراســت
هــر روز خــاطراتــم را الــک میکــنم
و جــز دلتنگــی تــو چــــیزی بــرایم نمیــماند نــه تــو آمــدی
نــه فــــرامــوشــی ات
خیــــالی نیســت
مــن هـمـچـون کــوه پــای
نبــودنـت میمــانم
امــا ای کــاش مــیدانستــی
بــی تــو تــمام لحظاتــم
بـه رنــگ پــاییزنــد
از آن روز که صدایم کردی اسمم چه زیباست!
دنیا برام قشنگه چون تویی،
هر جا تو باشی، همونجا بهشته.
بیا که همهی دنیام تویی،
بیتو حتی نفسهام بیجان میشن.
چون برقِ بیامانِ سیمهایِ پُر ولتاژ است
لمسِ نگاهِ تو،
که در جانم جرقه میزند...
بمان که ماندن تو...،
پایان تمام غم و دلتنگی هاست.
و از آن پس
هر دیوارِ دل
به نامِ تو شد
هر پنجره
به سویِ تو گشوده...
روزی در تو میروییدم،
چون شاخهای پنهان در خونت،
آرام و بیصدا،
به تپشهایت گره خورده بودم.
چشمهایم را مینهادم
بر سایهی نگاهت،
چنانکه خواب،
بر پلکهای تو خانه کند.
و جهان،
در فاصلهی کوتاه نفسهایمان،
به سکوتی جاودانه بدل میشد.
تا نشستیم در غمش، برخاست او
آتشی در دل، نهان انداخت او
سالیان در شوق دیدارش گذشت...
«دیدمش... گفتم: منم... نشناخت او»
چه مژِگان بلندی!
وقتی پلک میزنی
پُلی در انتهای قلبم میشکند...
دست عاشق را گلم پروای مشتی خار نیست
برگِ نرمت خونِ من را ناجوانمردانه ریخت
من که میدانم دلت خوش روزگارت عالی است
در کنار من ولی جایت همیشه خالی است
بعد تو با درد این غصه نمی آیم کنار
زندگی بی تو برایم قصه ای پوشالی است
تا که بودی زندگی رنگین کمان عشق بود
طرح بی روحش کنون مانند نقش قالی است
در...
آغوش تو یـڪ تـڪـہ اے از باغ بهشت است.