دلنوشته های مهدی
......
🌿ناز میکند🌿
«ناز میکند و دور میشود؛
چشم بر هم مینهد و در غبارِ عدم محو میشود.
مگر از او چه میخواهم؟
جز گوشهٔ چشمی،
جز جوابی به سلامی که هرگز نپرسیده است.
اگر چشمانش را ببینم،
حتی نیم نگاهش مرا بس است؛
همان نیم نگاهی که
جوان کند دلِ...
🌿🌿دلتنگِ خدا🌿🌿
گاهی
دلم برای خدا تنگ میشود
آنقدر تنگ
که اشک،
بیاجازه
در چشمهایم جمع میشود.
دوست دارم
خدا را بغل کنم
بیواسطه ،
بیپرده ،
همانطور که دل
آغوشِ آرامش را میفهمد.
دوست دارم
روبهروی او بنشینم
و
یک دلِ سیر
نگاهش کنم
بیآنکه زمان
از میانِ ما...
🌿🌿دلتنگِ خدا🌿🌿
گاهی
دلم برای خدا تنگ میشود
آنقدر تنگ
که اشک،
بیاجازه
در چشمهایم جمع میشود.
دوست دارم
خدا را بغل کنم
بیواسطه ،
بیپرده ،
همانطور که دل
آغوشِ آرامش را میفهمد.
دوست دارم
روبهروی او بنشینم
و
یک دلِ سیر
نگاهش کنم
بیآنکه زمان
از میانِ ما...
🍀دلنوشته های مهدی🍀
💫 گفتوگوی ناز
او ناز میکند،
دل میتپد.
میگوید:
«باز هم نگاهش کنم؟»
و من لبخند میزنم —
یعنی بکن.
او رو میگیرد،
میگریزد،
چشم میدوزد،
میپوشد.
هر نازش
خودِ شعر است.
میگویم:
«بس است دیگر، دل!»
میخندد و میگوید:
«او ناز دارد،
من هم دلی دارم…»...
دلنوشته های مهدی
دلم میخواهد فریاد بزنم که چقدر دلتنگشم؛
آنقدر دلتنگ که نفسهام گیر میکند
وقتی اسمش از ذهنم میگذرد.
دلم میخواهد بگویم دوستش دارم،
بیپروا،
بیپنهانکاری،
آنطور که شعلهی دل آدم را میسوزاند و آرام نمیگذارد.
اسمش که میآید،
قلبم میکوبد،
رم میکند،
اشکم بیاجازه میریزد.
این دردِ...