متن رامینا یاراحمدی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات رامینا یاراحمدی
و من هربار مراسم ختم و پایان عمر کوتاهت را با عروسک هایت برگزار کردم،آنهایی که قلب های پنبهایشان را انگار به لحاف دوزی داده بودی و جیگر های سفید رنگشان از داغ تو آتش گرفته بود...
سینه ام پر درد است و زبانم عاجز...
مرگ مدت هاست در روحم رخنه کرده اما حریف جسمم نمی شود..
به حبسی افتاده ام که می دانم رهایی از آن ممکن نیست...
درد بدنم را شهری برای سکونت می داند و از شهر نمی رود بلکه مدام خانه اش را عوض می کند...
قبری حفر می کنم و تمام آرزوهایم را دفن می کنم تا بیهوده بر بالین مرده ورد عافیت نخوانم....
نمی دانستم روزی می رسد که در دامن شب اشک بریزم و با توهمات ذهن بیمارم امید را به خود القا کنم....