متن مرگ
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات مرگ
در قبر هستم خوابیده به پهلوی راست
گوش چسبانده ام به خاک
منتظر شنیدن گامهایت
فاتحه بهانه است
من هنوز هم بعد از مرگ دوستت دارم
اگر روزی مرگ بیاید،
به او میگویم صبر کند؛
باید آخرین بار
نامِ تو را
روی لبهایم امتحان کنم
تا بفهمد این زندگی
چرا اینقدر دیر تمام شد.
مرگ را
نه پایانی هولناک،
که ختمِ سخنی ناتمام میدانم.
در دفتر عمر،
هر صفحه که ورق میخورد،
صدای اوست.
و وقتی برسد،
تنها شمع را خاموش میکند؛
اما گرمیِ اتاق هنوز میماند.
مرگ؟
شاید فقط نسخهای حذفشده از ما باشد
در آرشیوی که هیچکس مدیریت نمیکند.
شاید هر بار که میخوابیم،
نسخهای از خود را به یادگار میگذاریم
و کسی نمیفهمد کداممان ادامه پیدا میکند.
اگر مرگ روزی به سراغم آمد،
امیدوارم قبلش وقت گرفته باشد.
تقویمم پر است
از کارهای عقبافتادهای
که هیچوقت انجامشان ندادم
و لابد حالا هم
از من کاری ساخته نیست.
گلوله
بدن
خیابان
میانِ این سه
مرگ
حتی زحمتِ جمله شدن را به خودش نمیدهد—
فقط
از دهانِ تفنگ
به حافظهی آسفالت
شلیک میشود.
مرگ را دیده ام نشسته زیر شاخه ای از درخت که پیرهنی از ذرات مه گرفته نیستی را برای من می بافت .دلم روزگاری حال چای داغی را داشت که از سماور جریان سیال زندگی بر استکان ها ریخته می شد پر شور و شر فراوان .. اما حالا دیگر...
همیشە در وجود هر خندەای،
گریەای لال، پوزخند میزند
همیشە در وجود هر گریەای،
قهقهای ساکت، پوزخند میزند
همیشە در وجود هر سیاهی،
درخششی میدرخشد و لبخند میزند
همیشە در وجود هر خوشبینی،
یک بدبینی پوزخند میزند
همیشە در اعماق وجودت، زندگیی هست،
که مرگ را بە سخرە میگیرد
لیکن...
آدمی، درختیست
در میانهی یخبندان!
هرچه هم تقلا بنماید،
سرانجام سوز مرگ، او را از پا میافکند.
[آدمی، فقط آدم است و دیگر هیچ]
زندگی، توانا یا ناتوانمان میکند
زندگی، زیبا یا زشتمان میکند
زندگی، بزرگ یا کوچکمان میکند
زندگی، شیرین یا تلخمان میکند
زندگی، سنگین یا سبکمان میکند
زندگی، جلیل یا قلیلمان میکند
ولی
آن زمانه است، که تنها ناتوانایمان میکند
آن زمانه است، که تنها...
فراق، مرگی کوچکیست
و
مرگ، فراقی بیپایان...
خوب میدانم،
سیگار و عرق و عشق و شعر
رو به مرگ میکشاندم.
اما مطمئنم
اگر از آنها هم دست بکشم
یکباره خواهم مرد.
باز میگردم به خویشتنم،
چنان خواهم مُرد
متفاوت از مرگ دیگر مُردههای شهر
لیک در آن مرگ
چنان خواهم زیست
متفاوتتر از زندگانی مُردەهای شهر...
آغوش کسی مرهم درد من نیست
ای مرگ مرا گرم در آغوش بگیر
درد وجود دارد
بیماری وجود دارد
و مرگ نیز...
گرچه آدمی خودخواهانه،
همه چیز برای خود خواهان است...
و چه غریب و غمناک است
وقتی میفهمی،
آدم به دنیا میآید برای مردن...
تو
یکبار نگاهم کردی
من
آن لحظه
تمامِ بودنم را
به چشمهایت سپردم.
از آن روز
هر صبح
با خاطرهی نگاهت
بیدار میشوم
هر شب
با نبودنش
میمیرم.
مرگِ من
تکرارِ همان لحظهست
که تو
دیگر نگاهم نکردی...
در باغِ گلوله، رویشِ انسانها
دنیا به خودش ندیده این امکانها
جشن است و گلایُلی پَکر میرقصد
آبادتر از همیشه گورستانها!