متن مرگ
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات مرگ
زندگی را دوست ندارم
اما میترسم بمیرم
نه برای اینکه به کسی نیاز دارم
برای اینکه مرگ هم مثل عشق
خیلی مبتذل شده.
عشق؟
فقط یک کلمه بود
که ما به زور
برای پارههای خالی دلمان معنی ساختیم.
صبح بدون تو،
مرگیست که هر روز با چشمانی باز
تکرار میشود...
بختک گوژپشت
ساعتِ آخرالزمانِ به دست
سَرَک به جسم تب دار
می کِشد
و باغ آرزوی من
در حسرت بارشی
خزان زودرس نشان
زنده گداخته می شود
مرگ
شاید
همین باشد :
این که هر روز
چیزی از ما کم شود
و کسی متوجه نشود
رفتن
کفش های زیادی را
جا می گذارد
جعبه قرص های فراموش کار
و عصایی که دیگر
کوچه ها را قدم نمی زند
لباس نویی
که پوشیده نشد
روحِ مُرده ام را جان تویی
نیستی،
با ثانیه ها میمیرَم.
تمام آنچه برایش زندگی کردهای و میکنی دروغ است و فریبی که زندگی و مرگ را از تو پنهان میدارد.
اسمش را خواندم.
متولد ۱۳۶۸. فوت ۱۴۰۲. سی و چهار سال.
نه کم، نه زیاد.
آدمها که میآیند، اول نگاه میکنند به تاریخ فوت.
بعد میگویند: «چه زود.»
من اما تاریخ تولد را میبینم.
آن روز کسی خوشحال بوده.
کسی به دنیا آمده.
حالا فقط یک عدد است.
روی یک...
زندگے کوتاه است
و ݪبخندم کوتاهتــــر
غم سایــه افکنده
و من محکوم به ابدیت
غمی از جنس مرگ
و چه غریب است
بی دغدغه نفس کشیدن
ومن کمی آغوش میخواهم
آغوشی از جنس خاک
و چه آرام میشوم
با صدای پای آشنایی
و من نتوان برخیزم
و آن لحظه ،می...
و قلبم امشب چه غمگینانه
خود را به در و دیوار اتاق میکوبد
درهای بسته ی قلبم
دیوارهای نم گرفته
و چه ناامیدانه مینشینم
و خود ،خود را به آغوش میکشم
افکار مجال آرامش نمیدهند
می رود به سوی تاریکی
در قبرستانی سیاه و تاریک
خود را به بالای سنگ...
انسان سه بار میمیرد؛
بار اول وقتی سادگیاش از دست میرود، بار دوم هنگامی که معصومیتش از دست میرود و بار آخر وقتی جانش را از دست میدهد !
بعضی روزها هم انگار گرد غم پاشیده اند در هوا...هوا حتی برای نفس کشیدن هم سنگین می شود و دردی عمیق را به جانت می اندازد و در گلویت ، بغضی سرطانی را..سعی میکنی به روی خودت نیاوری که در همین لحظه و در همین ثانیه چقدر دلت میخواهد نبودن...
آه ای طلوع صبح !
بر من نتاب که امروز
از هجوم غمی عجیب
در انزوای تاریک اتاق
مرگ را مشتاقم...
روزهایی هست که بلندشدن، خودش پیروزی است.
«ترس مانع مردن نمی شه، ولی می تونه مانع زندگی کردن بشه.»
مرگ
دیر نکرد
ما
زود زندگی کردیم.
اگر مرگم فرا رسید...
و سایهام از این دیار پر ڪشید ،
مباد آنڪہ اشڪ از سر اندوه ،
بر خاطرات ڪهنهام بچڪد.
مرا بہ یاد آر ، اما نہ با حسرت ،
نہ با غبارے از غمِ بیقرار ،
ڪہ مرگ نیز حدیثے از عشق است ،
روایتے از...
در قبر هستم خوابیده به پهلوی راست
گوش چسبانده ام به خاک
منتظر شنیدن گامهایت
فاتحه بهانه است
من هنوز هم بعد از مرگ دوستت دارم
اگر روزی مرگ بیاید،
به او میگویم صبر کند؛
باید آخرین بار
نامِ تو را
روی لبهایم امتحان کنم
تا بفهمد این زندگی
چرا اینقدر دیر تمام شد.
مرگ را
نه پایانی هولناک،
که ختمِ سخنی ناتمام میدانم.
در دفتر عمر،
هر صفحه که ورق میخورد،
صدای اوست.
و وقتی برسد،
تنها شمع را خاموش میکند؛
اما گرمیِ اتاق هنوز میماند.
مرگ؟
شاید فقط نسخهای حذفشده از ما باشد
در آرشیوی که هیچکس مدیریت نمیکند.
شاید هر بار که میخوابیم،
نسخهای از خود را به یادگار میگذاریم
و کسی نمیفهمد کداممان ادامه پیدا میکند.
اگر مرگ روزی به سراغم آمد،
امیدوارم قبلش وقت گرفته باشد.
تقویمم پر است
از کارهای عقبافتادهای
که هیچوقت انجامشان ندادم
و لابد حالا هم
از من کاری ساخته نیست.
گلوله
بدن
خیابان
میانِ این سه
مرگ
حتی زحمتِ جمله شدن را به خودش نمیدهد—
فقط
از دهانِ تفنگ
به حافظهی آسفالت
شلیک میشود.