وقتی لبِ تو خنده زد، شب از نفس افتاده بود یک پنجره در خانهام رو به تو وا مانده بود شاید دلیلِ بودن و پایانِ من تنها تویی تنها نگاهت بود و من، هر دو به هم دل داده بود من عاشقِ چشمت شدم چیزی شبیهِ اعتراف چیزی که میترسد...