متن شب
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شب
[شب]
شب همین نزدیکهاست و
ستارگان
گیسویشان را بر صورت ماه افشاندهاند،
در سکوتی ناتمام!
شب همین نزدیکهاست و
کودکی خواب میبیند
عروسکهایش قطرهقطره اشکش را
به پای گلی سرخ میچکاند،
با حزنی ناتمام!
شب همین نزدیکهاست و
شهری که پر از فریاد سکوت بود
شهری که پر از احساس...
مدتیست تاصبح، کنار شب می نشینم
در یک شب تاریک، سوسو نوری از دور توجهم راجلب کرد
به سمتش دوان دوان رفتم
وقتی رسیدم دیدم، سراب شب زنده داری بود
در این شبهای طولانی، هوا هم شد که طوفانی
تو غرقِ خواب گشتی و منم با این پریشانی
ز چشمِ خستهام هر دم، فرو میریخت بارانی
تو در رؤیای شیرینی، من و اشکِ فراوانی
صدای باد میپیچید در این آفاقِ خاموشی
تو آرام و من افتاده به فکرِ بیسرانجامی
نه...
رفتی؛
و تاریکی مثل شب در وجودم رخنه کرده،
دیگر هرگز صبح نخواهد شد.
من شبم
یاٌسم
سکوتم
من اسیر حسرتم
ویران و نابودم
من خزانم
غربت پاییزی چشمان گریبانم
من سرآغاز،
شکست و غفلت و دردم
من سرانجام،
نجابتهای خاموش و تبسمهای دلسردم
شباهنگام
بهدور از لذت خواب و بدون هر تمنّایی
به آرامی
به نرمی
سراغم را تو میگیری
سکوتِ شب ،غوغایی ست اندرون جان
طلوع بیقراری سایه فِکند بر سیاهی شب
و
شب برای آرامش آدمی اتفاق افتاد
شب،،،
عجب حکایتی عجیبی دارد،
آدم را وادار به فکر کردن
به انهایی که عزیزند میکند...
رها پاییز را اینطوری خطاب می کند؛
ای دستاورد ِ شیرینِ من :
درشبهای بلند تو بود
که برای چشمهای او شعر بافتم...
من، شبی مست و خراب
با قدمهایی سست
کولهای بر دوش
از کوچههای سرد این شهر عبور میکنم
طوری که
صدای آخرین گامهایم
در خاطر تو،
کامت را تا ابد تلخ کند !
خبر تازهای از امپراتوری نور میرسد
به این کوچهنشینان ساده
که مراقب شب، دوام نخواهد یافت
با دو کلام ساده
عشق
آزادی
هـــــــــو المحبــــــــوبـــــــ
شدھ دلتنگ شوی چاره نیابی جز اشڪ ... ؟
من به این چارھ بیچارھ دچـــارم هــر شب
متاسفانه نه خوابم میبره و نه صبح میشه...
باغِ انتظار
شبی خوابیده بودم با خیالش که شاید او سراغم را بگیرد
که تا لطفی کند شاید بیاید دو دستش نبض داغم را بگیرد
دل ام با اینکه آغوشی ست ناچیز برایش میکنم یک بسترِ سبز
بیا ای نازنین نگذار پاییز بیاید جانِ باغم را بگیرد
شب است و...
دیگر
منتظر قدمی
در سایهام نیستم.
ایستادهام
به قامتِ خودم؛
درختی
که ریشهاش را
از تنهایی آموخته،
و جنگلی
که به حضورِ کسی
نیاز ندارد.
اگر بهار نیامد
نامش را
کمبود نمیگذارم.
من
زمستانم را
با برفِ سکوت
و شاخههایِ بیتوقع
زیبا میکنم.
اینجا
فصلها
از من عبور میکنند،
نه...
شب میآید
بیصدا
از لبهی پنجره
و دلتنگیاش را
روی میز سکوت
پهن میکند
دستانت
بر پوستِ شب
میلغزند
چیزی شبیه
لرزش لیوانی
بر میزِ خاموش
و من
در میان این لرزش
به لحظهای فکر میکنم
که هنوز
از دهان هیچکس
نریخته است
شده یک شب
نفسَت ترک بردارد
مثل شیشهای در باد
شده بغضت
چون سنگی در گلو گیر کند
و نتوانی بگویی:
ای سایه، کجای جهانم ایستادهای؟
شده قلبت
به طوفان بیفتد
موج پشت موج
و طاقتت
مثل طناب پوسیده پاره شود؟
میدانستی
ردّ تو
مثل خالکوبی بر استخوانم مانده است؟...
شب،
از قابِ پنجره آغاز میشود،
جایی میانِ سکوتِ دیوارها
و نفسِ آهستهی زمان....
ماه، روی شانهی من خم شده است،
و رازِ ماندن را
در گوشِ سایهها نجوا می کند.
پراز بال و پرم...
از گون تا گندم...
از یاس تا یاسین..
صدای دوری میآید،
از جایی که چراغها...
شب میآید،
با دلتنگی فراوان
. دلتنگی، مهمان ناخواندهای است که بدون در زدن، روی مبل می نشیند
و ساکت میماند.
سکوتش از هر فریادی بلندتر است
. به آسمان نگاه میکنی؛
ستارهها، زخم های کهنهی آسمانند که دوباره در تاریکی سر باز میکنند.
و تو در میان این همه...
پاییز است.
شب،زودتر از همیشه میرسد، گویی عجله دارد تا تنهایی ام را زودتر در بر بگیرد.
سکوت،سنگین تر از همیشه روی شانه هایم نشسته.
و من،
در این سکوت وتنهایی....
به یاد تو میافتم.
به یاد آغازی که تو بودی،در میان این همه پایان....
دوری، فاصله ی جغرافیایی نیست.......
شب آمد...
شمعی روشن شد در سکوت
شعله رقصید ..
قلم لغزید ..
غزل جوانه کرد
لبخند شکوفه زد
کسی در گوش خانه
لالایی عشق خواند
شربت شیرینِ مهتاب
بر لبهای تشنهٔ ایوان چکید
و حلاوت این لحظه
در دل پنجره نشست
هرم عشق انشا شد روی شیشه ها
اتاق...
شب میآید
بیصدا
از لبهی پنجره
و دلتنگیاش را
روی میز سکوت
پهن میکند