متن اشعار محمد خوش بین
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار محمد خوش بین
کاش
شبی که اسمت در خاطرم جان میداد
نگاه مضطرببت مردهاش را تکان میداد
به روی دامن سبزت کلاغی افتاد
چون تنت بوی خبر در آسمان میداد
کاش تقدیر به جایِ ورقِ تنهایی
سهمِ من را کمی از نیمهی جانان میداد
به کجا سر بزنم تا که ببینم در شهر...
آخرین برگم و از شاخه جدا افتادم
باکی از بادِ پریشانِ سرِ کوی تو نیست
تُف بر این بخت و بر این حالِ بههمریختهام
بعدِ من، هیچ دلی در پیِ گیسوی تو نیست
فکرِ پرواز نباش، این قفس از جنسِ خودت
بال اگر بود، به تاراجِ تبر میبردند
ما که...
روز مرد آمد و دستم به دعایی بالاست
جای خالیِ تو امروز، چه بیحد پیداست
قامتت کو که به دیوارهی آن تکیه کنم؟
شأنهات کو که در این بیکسیام گریه کنم؟
یاد تو در رگ این ثانیهها جاری باد
نام تو تا به ابد، عزت و بیداری باد
«دستانم به...
دردی که در رگهای من جاریست، نامش چیست؟
جز تو برای اینهمه آوار، مَحرم کیست؟
از من گذر کن، بگذر از این لایههای درد
از این سکوتِ سربی و از این نگاهِ سرد
من در میانِ شعلههای خویش میسوزم
چشمی به راهِ نوبهارِ تو میدوزم
بشکن طلسمِ این شبِ قطبی،...
(:با دل دیوانه من یار باشی محشر است)
مرهم این جان بیمار باشی محشر است
در شب تاریک و غمآلوده ی تنهاییام
ماه من، در چشم بیدار باشی محشر است
گفته بودی صبر کن، جانم به لب آمد ز صبر
لحظهای پایان انتظار باشی محشر است
قصه عشقت به عالم...
سایه های عدالت
پشت هر لبخندِ ما، انبارِ استظهارهاست
شرحِ این ماتم، فراتر از بیانِ تارهاست
در ترازوی عدالت، سنگِ کین سنگین شده
ننگ بر عدلی که میزانش چنین معیارهاست
تکیه بر دیوارِ لرزانی زدیم از ابلهی
غافل از آنکه تبر در دستِ این دیوارهاست
باغبان میگفت از گل، قصدِ...
من قصه خاموشم در دست فراموشم
از دست تو حیران و با خاطره مدهوشم
دستم پیِ تزریق است، ذهنم پرِ تهدید است
این مرگ که میبینی آبستن تردید است
در مسلخِ آغوشت، من بویِ لجن دارم
پیراهنی از حسرت، بر روح و بدن دارم
در آینه میبینم، یک سایهی پوشالی...
عشق یعنی که بمانی وسطِ خون خودت
سر به لبخند ببازی، به جنونِ خودت
عشق یعنی همهجا مرگ، ولی راه نجات
عشق یعنی که بسوزی به درونِ خودت
شاخهها خیسِ گریه میلرزید
برگها از هراس میافتاد
هر تَبَر بویی از تو میآورد
هر تَرَک از دلم صدا میداد
زیرِ پام ریشهها نفس میزد
گویی این خاک با تو خو کردهست
گویی این باغ از همان اول
روحِ من را درون تو کردهست
پُشت هر خاطره که خم میشد...
جُنگ منی، چنگ به جانم بزن …
ناخنِ آتش به دهانم بزن
خاک شدی زیر کفن برگریز …
پوستِ مرا کندی و گفتی: بخیز!
من که هراس از دل دوزخ نداشت
در قفسِ شعر تو آتش نزاشت
سایه ی صد حادثه بر دوش من
زلزله ی هر شبه در گوش...
با همگان به سر شود با تو به سر نمیشود
خورده به سنگ سر گلم با تو دگر نمیشود
بر لب من شکایتیست، در دل من حکایتیست
قصهی بیوفای ات، ختمِ سمر نمیشود
راه دراز پیش رو، دل شده باز پیشگو
میکشدت ز یاد من، گرچه که سر نمیشود
رفته...
ردِّ لبخند تو بر خاطرههایم مانده
ردِّ اندوه به چشمِ منِ بارانخورده
مثلِ تصویرِ غروبی که نمیمیرد باز
دردت آنقدر عمیق است، که درمان مرده
گرچه تقدیرِ مرا سوختهبازار نوشت
باز هم از تهِ این سوختگی، میخواهم
گرچه آباد نشد هیچ خرابه با تو
من هنوزم تهِ این خاطره جا...
ای مرگِ فراموشی، بر من درِ خود وا کن
با خاک سخن گفتم، اینبار تو پیدا کن
ای واژهی بیپروا، در من جگری پر سوز
از من نَفَسی باقیست؟ در شعله تماشا کن
میسوزم و میخندم، بر خاکِ خودم هر شب
در گوشِ سکوت افتاد، آوازِ شبانگاهی
دیگر نه من...
ای مرگِ فراموشی، بر من درِ خود وا کن
با خاک سخن گفتم، اینبار تو پیدا کن
ای واژهی بیپروا، در من جگری پر سوز
از من نَفَسی باقیست؟ در شعله تماشا کن
مرا در شب بازوانت سفر ده
بیپروا، بیمرز، بیسایه
تا تمام من،
تمامِ تو شود
و بعد… هیچ
ای مرگِ فراموشی، بر من درِ خود وا کن
با خاک سخن گفتم، اینبار تو پیدا کن
ای واژهی بیپروا، در من جگری پر سوز
از من نَفَسی باقیست؟ در شعله تماشا کن
از خویش گذشتم من، در خویش غریقم باز
چون عکسِ کسی گمشد در آینهی دمساز
هر تکهی...
و بعد از تو، دلم هر شب به یادت غرقِ باران شد
صدایم در گلو ماند و نگاهم بیتو ویران شد
اگر روزی بیایی باز به شوقِ آن نگاهِ تو
دوباره باز میگردد تمامِ من به راهِ تو
تو را در خواب میبینم میانِ موجِ موهایت
جهان در سینهام گم...
با لبانت میشود تفسیرِ مستی را نوشت
با تنت، معنیِ خودسوزی و پستی را نوشت
چشم بگشا ای پری شب را رها کن در تنم
میشود با چشمهایت شعرِ هستی را نوشت
صبح از دامانِ تو برخاست، عطرش مانده بود
خوابِ من در چینِ موهات ای پری، جا مانده بود...
در آینه ی هستی
من صدایم به سکوت آمد و بر باد نشست
بادِ بیچشم، مرا برد و به فریاد نشست
این منم ـ باز همان داغِ زمینخوردهی پیر
که به تعبیرِ غلط، در دلِ ایجاد نشست
نه خدایی، نه منی، نه تو و نه هیچ کسی
فقط اندیشهی محضیست...
باورم نیست ولی عشق تو پایانم شد
رفتی و خاک من آغشته به دستانم شد
هرکه از دور تماشای جنونم میکرد
او نفهمید که این سوختن ایمانم شد
دیگر از من خبری نیست ولی میدانم
در دل خاک هنوز از تو سخن می خوانم
مرگ اگر آمد و پرسید چه...
آغوش عدم
از خود چه بماند جز نامی و افسوسی ؟
وقتی همه چیزم شد تصویر فراموشی
در خواب زمین گم شد رویای نم ناکم
از شعر چه خواهم خواست وقتی نفس خاکم
هر شعر من از خون است از زخم زمان جاریست
هر بیت من آوایی است از حلق...
رهایی در باد
باشد بروم، خستهتر از برگِ خزان
در چشمِ تو دیدم همهی دردِ جهان
اما تو بمان، در دلِ این بادِ کبود
با چشمِ پُر از وهم، و دلی بیوجود
حالا که نفس مانده به دشنامِ تو
بگذار بمیرم، به سرانجامِ تو
این عشق، همان قاتلِ بیچاقو بود...
خودکشی
شاید این مرگ، همان خوابِ سبک باشد و بس
شاید این درد، به رنگِ افق باشد و بس
شاید این زخم، دری باشد و من رهگذرش
شاید این خون، کلیدی به سحر باشد و بس
یک نفس مانده به بیداریِ آن سوی عدم
یک نفس مانده به آیینهی فردا...