متن اشعار محمد خوش بین
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار محمد خوش بین
هر کس که رسید، خنجری بر دوشش
خون میچکد از واژهی در آغوشش
تیرِ نهایی را بزن، ای جلاد
تا روحِ من از این قفس شود آزاد...»
به امید جرعه نوشی زِ شراب نابِ غم باز
زده ام به نردبانِ دلِ خود هزار پرواز
تو که خلوتی نشستی تو بیا کنارِ من باش
به تماشایم بنشین و بوسه بر لبانم انداز
چه خوش است در شبِ تار، به کنارِ تو نشستن
به سرایِ خلوتِ ما، درِ دیگری...
عشقی که در این دل هست دل را به نهایت برد
این عشق تو چون خورشید دل را به قیامت برد
از کثرت نالیدن جان را به لب آوردم
این ناله ی جان فرسا جان را به شکایت برد
جان را به لب آوردم، آن زلفِ تو سر می برد...
تیر مژگان و نگاهت همه در سینه نشست
نیزهٔ عشق به دل، زخمهٔ اندوه و شکست
گرچه جان از تنم انگشت شماری نَبَرد
باز کن پنجره را، بشنو آهِ دلِ مست
من همان شاخهٔ خشکم که به یغما رفتم
بی تو چون برگِ خزان، سوی تماشا رفتم
قصّهٔ عشق مرا...
عشق، دریای عمیقی ست که در موجِ نخست
میرباید ز دلِ خسته، توانایی را
من و این شمعِ پریشان سر و این اشکِ مدام
قسمت از خویش بدانیم جدایی را
یوسفِ این چاهِ غمم، دستِ نیاز است مرا
دل در قفس و چشم به راه هست مرا
گرچه در این ظلمتِ شب، ماه نتابد به دلم
نورِ نگاهت به دلِ خسته، نیاز است مرا
تصور کن درِ حجله، بمیرد تازه دامادی
رهایت کردم و گفتم: پرستویم تو آزادی
نوشتی: بی تو میمیرم، خرابت میشوم عمری
خلافِ آنچه میگفتی، ببین حالا چه آبادی!
نه پیغامی، نه پسغامی، چه راحت بردی از یادم!
نه حتی نامه ای… شعری، برایم نفرستادی
تو در من زندهای، هستی! گمانم...
مال خودت هرچه به من داده ای با همه احوالِ پریشانی ام
ای تو همه باعث ویرانی ام آمده بودی که بمیرانی ام !
شعله عشق از تو زبانه کشید عشق تو آتش به جهانم کشید
قصهٔ عشق تو پر از آتش است آمده بودی که بسوزانی ام
دل به...
هر چیز که شکست، قیمتش نیز شکست،
جز دل، که شکسته، قیمتش بیشتر است
هر کس که در این زمانه، دردکش تر است
در جادهٔ عشق، از همه کس، پیش تر است
تو خودت خواسته ای باز دلم را ببری
من هنوزم نگرانم که به یغما ببری
تو که طوفانی و ویرانگر و بیرحم شدی
حق نداری که دلم را به تماشا ببری
بیخبر آمدهای بیخبر از من نروی
که در این قصه دلی خسته به فردا ببری
تو که طوفانی و...
ماه رفته و من مانده ام و تنهایی
ای شبِ خستهٔ من کی به سحر می آیی
پشت هر خاطره ام زخمِ عمیقی پیداست
کو پناهی که شود مرهم این رسوایی؟
خستهام، خستهتر از حال پرستو در باد
بیقرارم، تو مگر بال منِ شیدایی؟
این دل افتاده در آغوش غمت...
دلم چون برگ بی فصل است که بر خاکِ هوس افتاد
تو خورشیدی که میتابی به روی شاخه ی فریاد
نگاهم کن همین حالا که من از دود بیرونم
نه خاکستر نه ویرانم من از دیروز مجنونم
جهان بی تو چه بی معنا چه بی تصویر و دلگیر است
و...
کشم نقاشی بال وپرت را
رخ ماه و دو چشم دلبرت را
شبیه کودکی بی مادر از درد
کشیدم روی سینه ام سرت را
من آن عاشق تویی معشوقه من
بخواب آرام به روی سینه ی من
بیا فریاد این دل را تو بشنو
که بشکستن دل بی کینه من...
باز اشکِ بی قرینه باز آهِ بی امانم
بازم به یادِ نامت، لرزان شود زبانم
خاموش شد چراغی در کوچههای روحم
بینورِ آن دوچشمت تاریک شد جهانم
هر صبح با خیالت، گل میکند غمم باز
هر شب به یادِ عشقت، میسوزد آشیانم
با توبهای شکسته، برگشتم از هراسم
ای آنکه...
شب آمد و غم ، شانه زد بر گیسویم
با رفتن تو ، رفت قرار از رویم
از ظلمتِ شب، هیچ نگویم، سخت بود
شد ، قصه یِ تنهاییِ دل ، هر سویم
آن شب که نبودی شبِ من تار شد
شب مرگِ دلم از غمِ تو می بویم
چون...
ای مرگِ فراموشی، من را تو پیدا کن
با خاک سخن گفتم، بر من در خود وا کن
از خویش گذر کردم، تا نامِ تو دریابم
با یادِ تو میسوزم، با من تو مدارا کن
خستهام از دردهای بیامان
آشیان میجوید از طوفان، تنم
در سکوتِ موجهای بیقرار
باز میجُوید رهِ طغیان، تنم
هرچه میکوبی، نمیریزد هنوز
مانده از مرزِ شکستن، آن تنم
پاره شد هر تار از من سالها
تارِ تو نشناخت آن دوران، تنم
هر نفس داغیست بینام و نشان
میکشد بارِ تو...
مرگِ آرام
شاخهها خیسِ گریه میلرزید
برگها از هراس میافتاد
هر تَبَر بویی از تو میآورد
هر تَرَک از دلم صدا میداد
زیرِ پام ریشهها نفس میزد
گویی این خاک با تو خو کردهست
گویی این باغ از همان اول
روحِ من را درون تو کردهست
پُشت هر خاطره که...
باغِ انتظار
شبی خوابیده بودم با خیالش که شاید او سراغم را بگیرد
که تا لطفی کند شاید بیاید دو دستش نبض داغم را بگیرد
دل ام با اینکه آغوشی ست ناچیز برایش میکنم یک بسترِ سبز
بیا ای نازنین نگذار پاییز بیاید جانِ باغم را بگیرد
شب است و...
کاش
شبی که اسمت در خاطرم جان میداد
نگاه مضطرببت مردهاش را تکان میداد
به روی دامن سبزت کلاغی افتاد
چون تنت بوی خبر در آسمان میداد
کاش تقدیر به جایِ ورقِ تنهایی
سهمِ من را کمی از نیمهی جانان میداد
به کجا سر بزنم تا که ببینم در شهر...
آخرین برگم و از شاخه جدا افتادم
باکی از بادِ پریشانِ سرِ کوی تو نیست
تُف بر این بخت و بر این حالِ بههمریختهام
بعدِ من، هیچ دلی در پیِ گیسوی تو نیست
فکرِ پرواز نباش، این قفس از جنسِ خودت
بال اگر بود، به تاراجِ تبر میبردند
ما که...
روز مرد آمد و دستم به دعایی بالاست
جای خالیِ تو امروز، چه بیحد پیداست
قامتت کو که به دیوارهی آن تکیه کنم؟
شأنهات کو که در این بیکسیام گریه کنم؟
یاد تو در رگ این ثانیهها جاری باد
نام تو تا به ابد، عزت و بیداری باد
«دستانم به...
دردی که در رگهای من جاریست، نامش چیست؟
جز تو برای اینهمه آوار، مَحرم کیست؟
از من گذر کن، بگذر از این لایههای درد
از این سکوتِ سربی و از این نگاهِ سرد
من در میانِ شعلههای خویش میسوزم
چشمی به راهِ نوبهارِ تو میدوزم
بشکن طلسمِ این شبِ قطبی،...