متن اشعار محمد خوش بین
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار محمد خوش بین
قلبم ندا کرد ای صنم بر من ستم ها کرده ای
گفتی تویی دنیای من ما را که تنها کرده ای
گفتم تویی عشقم ولی جانانه بودن بهتر است
ای عشق من غافل شدی خود را تو رسوا کرده ای
افسانه ام لیلای من رفتی چرا از یاد من
جانانه...
در ظلمتِ این شب، شبِ مستانه بمانیم
سرمستِ غمِ خویش، به میخانه بمانیم
دریا که نبودیم، به ساحل نرسیدیم
قطره شدیم، تشنه و دیوانه بمانیم
ما ماه نبودیم که در چشمه بتابیم
پرواز نکردیم که تا ابر شتابیم
در حسرتِ یک لحظه ی آرامشِ باران
ماندیم و فقط خیره به...
در ظلمتِ این شب، شبِ مستانه بمانیم
سرمستِ غمِ خویش، به میخانه بمانیم
دریا که نبودیم، به ساحل نرسیدیم
قطره شدیم، تشنه و دیوانه بمانیم
بال و پرِ یک خاطره ای که شده خاموش
تصویرِ تو و خیره به دیوارِ فراموش
پرواز نکردیم و به آفاق نرسیدیم
باران بزند بر...
وقتی لبِ تو خنده زد، شب از نفس افتاده بود
یک پنجره در خانهام رو به تو وا مانده بود
شاید دلیلِ بودن و پایانِ من تنها تویی
تنها نگاهت بود و من، هر دو به هم دل داده بود
من عاشقِ چشمت شدم چیزی شبیهِ اعتراف
چیزی که میترسد...
صندلی رو به پنجره خالی
یادِ دستی که در دعا جا داشت
صبح هر روز، خانه روشن بود
پدرم بود و خانه معنا داشت
با صدایِ الله اکبر از خانه
خواب از شانههای شب میریخت
سجده میکردی و سحر آرام
از نگاهت به خانه میآویخت
روزی آمد که نیمی از...
من عاشق چشمت شدم چیزی شبیه اعتراف
چیزی که میترسد از آن حتی زبان هر خلاف
دیگر نمیپرسم چرا دیگر نمیجویم دلیل
وقتی جواب پرسشم افتاده در چشم تو صاف
وای از آن لحظه که از خویش فراتر بروم
بزنی تیغ و چکد خون، به تو باور بشوم
تو اگر خواستی از آینهام رد بشوی
من همان لکهی نوریست که بر در بشوم
سیب را چیدی و افتاد به پای من و تو
من که از وسوسهی خویش گرفتار شدم...
نه بدبینم، نه خوشبینم، تو را با چشم دل دیدم
نمیدانم ؟ تو میدانی ؟ چرا ای گل تو را چیدم
به هر سو رو کنم آخر نگاهت میشود پیدا
میان این همه آدم ، فقط دنبال تو بودم
مادرم نیست
روی دیوار عکسهای قدیمی
چشمهایی که رفته بود از یاد
پشت آن قابِ کودکی مانده
با همان خنده های بی بنیاد
مادرم نیست، بوی نان اما
در هوا مانده ست، باور کن
روی آن سفره جای یک نفرِ
خالی افتاده ست، باور کن
در همان لحظه باد در...
گفت ای دل، من همان خاکم که در خون ریشه داشت
در فرازِ تندبادِ روزگاران، پیشه داشت
دشمن از بیرون اگر دیوارِ کینه میکشد
فتنه اول در میانِ خانههامان نقشه داشت
تیغِ دشمن را شکستن کارِ بازوان نیست
ملتی پیروز باشد کز خرد اندیشه داشت
من به جای شعله، بارانِ...
گفت ای دل، من همان خاکم که در خون ریشه داشت
در فرازِ تندبادِ روزگاران، پیشه داشت
دشمن از بیرون اگر دیوارِ کینه میکشد
فتنه اول در میانِ خانهها نقشه بداشت
تیغِ دشمن را شکستن کارِ بازوان نیست
ملتی پیروز باشد کز خرد اندیشه داشت
من به جای شعله، بارانِ...
صندلی روبهروی من خالی
مثل آغوشِ بیکسی وا بود
هر شب از حجمِ این سکوتِ کبود
خانه در فکرِ خودکشی ها بود
پشتِ شیشه، درختِ پیرِ حیاط
سایهاش را به خاک میسپرد
باد، با برگهای زردِ خودش
نامههایی به هیچکس میبرد
آینه روبهروی دیوار است
چهرهام را ولی نمیشناسد
هر...
من ماندهام و شهری سرگرمِ تماشایم
یک عمر خودم بودم تنها کسِ تنهایم
هر کوچه که میپیچد سمتِ تو خبر دارد
از عطرِ قدمهایت این شهر اثر دارد
گفتی که مرا بگذار با قسمتِ خود تنها
رفتی و نفهمیدی من ماندم و یک دنیا
دیدم که درونِ من یک مردِ...
🍁نیایش با خدا🍁
ای طلسم و اسرار عالم، سخنی بگوی
که هر پروانه در شمعی به سمتت پرواز است
در همهٔ آفاق و مکان ها، تو را جاوید می بینم
هیچ جایی جز در قلبم، محل و منزل تو نیست
بر بیشهٔ عشق، در سوزنی شدم و سوختم
تا آتش...
🍁تویی شاه و سلطان هستی🍁
دستان تو در بَیان است
در این دریای وجود، تویی مَحی و مهربان
با یک قدم، از ظلمت به روشنی می روند
و با دو قدم، از خود به تویی می روند
همهٔ عاشقان تو را دنیا می دانند
و هر کسی که خویشتن را...
میشود با لمس تو آیینِ دریا را نوشت
می شود با چشمهایت شعرِ رؤیا را نوشت
عشق یعنی لحظهای در چشمِ تو پیدا شدن
میشود در قلبِ خود نامِ تو را تنها نوشت
عشق یعنی هر نفس را نامِ تو معنا کند
چشم را شرمندهٔ آن چهرهٔ زیبا کند
هر...
بی تو منم خاطرهای سوخته
در دل آتش به تو چشم دوخته
هرچه شنیدم همه تردید بود
هر که بدیدم همه تهدید بود
آمده ام تا که بگویی بمان
تا تو نگویی نروم از میان
شعر مرا برد به جایی که نیست
مردهتر از خویش خدایی نیست
با تو اگر...
تا صدایت میکنم جان را نثارم میکنی
با نگاهت حس خوبی را فراهم میکنی
گفته بودم یک دقیقه با تو تنها میشوم
در به رویم بستی و یوسف صدایم میکنی
گرچه از زیبایی ات احساس لذت میکنم
از خدایت شرم دارم استقامت میکنم
بار الها عشق ما را پاک حفظش...
عاقبت یک روز طوفان می رسد
وعده حق سهل و آسان می رسد
هر درختی تا گلو در خوابِ برگ
ناگهان وقتِ زمستان میرسد
هر که امروز از حقیقت رو گرفت
آن سر آخر به گریبان میرسد
دانه با صبر از سیاهی می گذشت
چون به آغوشِ بهاران میرسد
هیچ...
چون کنم یاد تو نورت مانده است
عطر و بویی از حضورت مانده است
دردِ دل با عکسِ تو هر شب خوش است
رسمِ آن سنگِ صبورت مانده است
برگبرگِ خاطراتم زرد شد
عطرِ آن دیدارِ دورت مانده است
اشک اگر خشکیده در چشمم هنوز
ردِّ آن بارانِ شورت مانده...
وقتی تو را که دیدم آتش به جانم افتاد
جانم به لب رسید و پنهان دگر نماند
گفتم ز عشق بگریز، خندید و گفت: «دیر است»
در سینه غیر نامش، نقشِ دگر نماند
هر بار خواستم باز، از کوی او گریزم
راهی به غیرِ زلفش پیشِ نظر نماند
یک عمر...
نه هر مسافری از خاک، همنشینِ خداست
چه رازها که در آیینهٔ شهادت هاست
تو از تبارِ همان کاروانِ بی برگشت
که آخرین نفسش، ابتدای ماجراست
قل به ایرانی و ایران هر چه کردی گو لله
گفت نباشد بعد از این مثل تو الا بالله
آخر از آتش این عشق خودش سوخت گفت
حول شیران تو لا قوۀ الا بالله