حکایت از همان سفره کوچک آغاز شد
پدر دانست که فرزندانش نیز رعیت وفقیر خواهند ماند?!?
پس نان، گندمِ ، دختر شد.
و آبی دریای،چشمان پسر، آب.
او خود، نیز ،جز مشتی جو نداشت
در میان موهای گندمیاش…
اما ، مادر...
تمام بهانه زندگیاش شد
دختری به نام «گندم»
پسری...