من قهوه را سر میکشم، تلخیاش از فنجان من نیست
این شهر با من پیر شد، انگار از استخوان من نیست
یک عمر دنبال خودم گشتم، در کوچههایی که مرا خوردند
آیینهها از دیدنم خسته، تصویرها در قاب مردند
گفتم شاید عشق برگردد، گفتند این دیوانگی کافیست
گفتم بدون عشق...