متن باسط محمد غریب
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات باسط محمد غریب
نفس من!
آی تپشهای دلِ پر از غم و اشتیاق من!
بیا دیگر
جانان من!
بس است زندگانی با اندیشهی فراقت
تا نابود نشده مغزِ پریشان و جمجمهام
بیا دیگر
تا از سازِ پرشورِ سوزناکت،جرعهای بنوشم
کاش میدانستی برای دوریات
چقدر پریشان و خستهام.
بگذار بسوزم و ندانی
از به خودپیچیدنها و تب و تابم آگاه نشوی
بگذار اشکهایم پریشانت نکند...
به من و شعرم گوش نسپاری
تا بیخبر از اوضاع و احوالم باشی و
شبنخوابیهایم را ندانی...
بگذار هیچ وقت ندانی که تو را
تبدیل به دلگیرترین ترانهی زندگی کردهام.
همه کس تو...
ای کاش تمام عمرم را
همدم کتاب میبودم!
چه دوستانی صاف و
صادقاند این برگهها
چه خوب و چه بد،
هیچگاه با تو سخنی
به دروغ نمیرانند.
خلاصهی کلام که
تو،
به تنهایی میتوانی،
فصل پاییز را بهار
مهم نیست، که چقدر بین ما فاصله است
مهم نیست، که اکنون
در کجایی و به چه کاری مشغولی
مهم نیست، بیخبری از من،
یا که از درد و رنجم آگاهی.
مهم نیست، چگونه تو را ملاقات خواهم کرد
به کجا و چه وقت،
مهم اینست که تو هستی.