[من کردستانم!]
از یک دستم خون میچکد و
از دست دیگرم خونابه و چرک
سرم کورهی سوزان شجاعت و
چشمانم تاریخ ملتی نیرومند است
من گهوارهی تمدن و
فریاد بیپایان انسانیتام!
بدخواهان بدانند،
من فناناپذیرم،
زیرا من کردستانم...
از بهشت رانده شدم و
دروازههای جهنم را نیز، بر رویم بستند!
آه، از این بدبختی!
باید دوباره به زمین برگردم.
زندانهایم روز به روز بزرگتر شدند
ابتدا، شکم مادرم،
بعدن قنداق و گهوارهام
سپس شبح دیوارها و
اکنون، کرهی زمین!
آدمیزاد،
ترسناک است!
حتا در عکسهایشان...
ماهی در مشتی آب هم زنده میماند
ولی ما در این زمین پهناور
با این همه وسعت
برای خودمان مرز و حدود ساختهایم
و رودخانههایی از خون جاری ساختیم
دریاها را پر از زباله و پسماندهها کردیم
و با اینکه ملیونها لیوان آب داریم،
نتوانستیم همچون ماهی زندگی کنیم.
بیزارم از بهشت،
آدمی نیز در آنجا هست!
ای شهر عزیز من!
هنوز هم خوابت میبینم
و در این خوابها،
روزی را میبینم
که همراه با دوست دیرینت، حلبچه!
تبدیل به دو زیباشهر شدهای و
و گروه گروه مردم
از اقصی نقاط جهان به تماشای شما میآیند.
حضور در لحظه به لحظهی عمر تو
اوج خوشبختیست!
همراه با تپشهای قلب تو و
نفسهای زمانه،
تا ابد زنده خواهم بود.
هرگز از مد نمیافتد،
همیشه جلب توجه میکند-
زیبایی!
همیشه در پی رضایت تو بودم
تا حدی که خودم از خودم ناراضی شدم!
راستی تو بگو،
آن آتشی که درون سینهام افروختی،
گر من نباشم،
چه کسی میتواند تحملش کند؟!
از خودم میپرسم،
چرا اینقدر دلبسته و وابستهی تو هستم؟!
چرا هر شب در خواب و رویاهایم پیدا میشوی؟!
حیران و وامانده میشوم،
در دشواری یافتن پاسخ این سوالها،
که روزی صد بار از خودم میپرسم...
حیران و وامانده شدهام،
در عشق تو و
نمیدانم چه وقت،
با دست خودم،...
گویی رویایی بود و
در خوابم آمد و رفت،
ولی هنوز خیال به خیالش مشغول است!
همانکس که آمدنش،
دلنواز و شیرین است،
پس چرا،
رفنتش چنین جانگذار و تلخ است؟!
آن صبحیکه گیسوانت را شانه کردم
زیباترین روز عمر من بود
روزی که گیسوانت به زیبایی امواج دریا
بر شانهایت پخش شده بودند
و روح مرا پر از نسیم دلنواز دریای عشقت کرد...
...
صبحگاهانی بود
پر از عشق و مهر و محبت
که تا زمانی زنده باشم
در یاد...
در تمام عمرم،
از من نپرسیدی چرا من را دوست داری؟!
در تمام عمرت،
از تو نپرسیدم، چرا من را دوست داری؟!
در ادبیات دوست داشتن،
چرا و چگونه، معنایی ندارد.
از وقتی که عاشقت شدهام
هیچگاه احساس نکردم که
فقیرم یا ثروتمند
گرمم است یا سرد
سالمم یا که بیمار
ولی همیشه این را میدانم
در خواب و بیداری
از طفولیت تا کهنسالی
همیشه تو را دوست داشتهام.
به یادت هست؟!
نخستین بار که رفتیم خانهای را اجاره بگیریم
صاحب خانه پرسید: بچه دارید؟
گفتیم: عشق!
پرسید: ماشین دارید؟
گفتیم: عشق!
پرسید: پول چی؟! در بانک پساندازی دارید؟
گفتیم: عشق!
عصبانی شد و گفت: هری! بروید!
بروید و نان و عشق بخورید!
از آن روز، ما نان و...
از کودکی با هم هستیم
با عشق و دوستی تا این سن رسیدهایم
و اکنون در خانهی سالمندانیم.
وصیت کردهام
فردا روزی که بمیریم
در یک قبر دفنمان کنند.
بلی! در یک قبر!
دو قبر برای ما کافی نیست!.
بچه بودیم و همیشه
کتاب کُردیات را قایم میکردم و
چه لذتبخش بود
که میآمدی و التماسم میکردی که کتابت را پس بدهم...
اکنون که بزرگ شدهایم
تو دل مرا بردهای و
با هزار خواهش و التماس
به من هم پس نمیدهی.
کودک که بودیم
در میان ورقهای کتاب کُردیمان
در دوردستها دو درخت میدیدیم
که زیر سایهسارشان
دو بچهی عاشق نشسته بودند.
اکنون که من و تو پیر شدهایم
نه کتابی هست و
نه درختی میبینیم.
تنها دو عاشق فرتوت مانده است.
شاعر: مولود ابراهیم
مترجم: زانا کوردستانی