دستم را بگیر و
به روشنترین نقطهی جهان ببر،
کنارت!
...
من از ظلمت روزهای بیتو بیزارم.
اسمت،
مصادف است با بغض!
گلوگیری هنوز...
وقتی که نیستی!
به چه بهانهای
به سر کوچه بیایم؟!
نگاهم کن!
حتا کاکتوسها هم
به آفتاب محتاجاند...
غمگینترین کنج جهان شد،
وقتی که تو ترکش کردی...
خانه!
همهی چراغها را به شب بده!
تو کفایت میکنی،
این خانه را...
گاهی اتفاقی
ستارهای
در دفترم چشم باز میکند
ولی،
من هنوز به آفتاب نقش بسته
بر جلد دفترم دلخوشم...
کلاغها برگشتند به مزرعه
در غروبی سیاه،
نشسته بر سر و کول مترسک
بیخیال فریادِ اعتراضِ کشاورز.
آنها به مترسکها عادت دارند
به های و هوی کشاورز و زنش،
به پاییزهای بیبار و برش
به زمستانهای بیپایان.
اکنون سالهاست
کلاغها به حکومت بر مزرعه عادت دارند...
شبها گرازها گله به...
[خهم]
پر له خەمم!
پر لە خەم...
خەم له سینگمە،
پر لە بەخەڵمو
پر لە چاوو
پر لە دەمم!
خەم پر لە ناقو
پر لە چنگ و
پر لە گیرفانمه!
پر لە ناوی پەڕە-پەڕەی کتیبەکانم
پر لە ناوی خۆنوس و پێنووسەکانم
پر لە قەراغەی پەنجەرەکانم
پر لە نێوانی ئینجانەکانم
پر...
پنجرهای، رویای نسیم را
برای پروانهای تعریف میکرد
که بر سر شانههایم آرام نشسته بود.
مردهای را دیدم
که با دستان ظریفش
آزادی را نگه داشته بود و
اشک از چشمانش سرریز میکرد.
روزی از راه خواهد رسید
که پی خواهی برد
زندگی چه جهنمیست!
آنگاه در صدد فرار از چنگالش خواهی بود
وقتی میفهمی که سهمی برای آرزوهایت اختصاص نداده است
از این روست
که باید به طغیانمان بر علیه زندگی افتخار کنیم.
سخت است که بفهمیم
سرنوشت از کدامین راه ما را گذر خواهد داد
به کدامین گوشه و زاویه، از زوایای زمین
ما را ساکن خواهد کرد.
از این روست که باید
به آن راهها هجوم بیاوریم
که لبریزند از رویاهای سپید.
من که اکنون مبتلا به پوسیدگی درون و
تکه تکه شدن آرزوهایم شدهام
چگونه داستان زندگی سیاهم را
بیاندازم درون
آن تابلویی
که زندگی درونش لبخند میزند.
باید تنهاییام را ببوسم
و پروانهها را بیاموزم
که آزادانه در اتاقم پر بزنند
هرگاه که تمایل دارند
آنگونه که اتاقم وطن آنها هم بشود.
هرگاه که لبهای تو از هم باز میشوند
جنگلی پر از پروانه
از آن بیرون میزند
و زخمهایم گل میشوند و
پروانههای عالم بر آنها مینشینند.
هرگاه که تو نفس میکشی
عطر خاک متغیر میشود
و تمام شبها، سپیدهدمان میشود.
هرگاه که تو سکوت اختیار میکنی،
قلب زندگی، تکه تکه...
من و وطن چنان از هم جدا شدهایم
که هیچ راهی ما را به هم نمیرساند.
سرانجام این قربت،
تنهایی پر از تنهاییست!
سفری بیبازگشت است!
غربتی بسیار غریبانه است!
انسانی، دل از سینه دریده است،
که هرگز به زادگاهش بر نخواهد گشت...
هرچه در گذشته در خوابهایمان دیدیم،
اکنون...
سخنی در جانم هست
که در هیچ دفتر و کتابی جای نمیشود
و در هیچ گفتوگویی نیز بیان نمیشود
این درد دلم را
تنها،
با گریه و زاریی بسیار طولانی پایان دهم...
با سکوت متولد میشود
و با دلتنگی، پا میگیرد.
و با مرگم، شعری ناتمام میشود.
[شب]
شب همین نزدیکهاست و
ستارگان
گیسویشان را بر صورت ماه افشاندهاند،
در سکوتی ناتمام!
شب همین نزدیکهاست و
کودکی خواب میبیند
عروسکهایش قطرهقطره اشکش را
به پای گلی سرخ میچکاند،
با حزنی ناتمام!
شب همین نزدیکهاست و
شهری که پر از فریاد سکوت بود
شهری که پر از احساس...
تو دریایی ژرفی،
جنگلی انبوه...
نه میتوانم بدون تو باشم
و نه میتوانم با تو...
من نابیناییام و تو عصای دستم
مرا ببر به جنگلی انبوه و
دریایی ژرف،
مرا ببر تا بفهمم
من به کجایم!