پنجرهای، رویای نسیم را
برای پروانهای تعریف میکرد
که بر سر شانههایم آرام نشسته بود.
مردهای را دیدم
که با دستان ظریفش
آزادی را نگه داشته بود و
اشک از چشمانش سرریز میکرد.
روزی از راه خواهد رسید
که پی خواهی برد
زندگی چه جهنمیست!
آنگاه در صدد فرار از چنگالش خواهی بود
وقتی میفهمی که سهمی برای آرزوهایت اختصاص نداده است
از این روست
که باید به طغیانمان بر علیه زندگی افتخار کنیم.
سخت است که بفهمیم
سرنوشت از کدامین راه ما را گذر خواهد داد
به کدامین گوشه و زاویه، از زوایای زمین
ما را ساکن خواهد کرد.
از این روست که باید
به آن راهها هجوم بیاوریم
که لبریزند از رویاهای سپید.
من که اکنون مبتلا به پوسیدگی درون و
تکه تکه شدن آرزوهایم شدهام
چگونه داستان زندگی سیاهم را
بیاندازم درون
آن تابلویی
که زندگی درونش لبخند میزند.
باید تنهاییام را ببوسم
و پروانهها را بیاموزم
که آزادانه در اتاقم پر بزنند
هرگاه که تمایل دارند
آنگونه که اتاقم وطن آنها هم بشود.
هرگاه که لبهای تو از هم باز میشوند
جنگلی پر از پروانه
از آن بیرون میزند
و زخمهایم گل میشوند و
پروانههای عالم بر آنها مینشینند.
هرگاه که تو نفس میکشی
عطر خاک متغیر میشود
و تمام شبها، سپیدهدمان میشود.
هرگاه که تو سکوت اختیار میکنی،
قلب زندگی، تکه تکه...
من و وطن چنان از هم جدا شدهایم
که هیچ راهی ما را به هم نمیرساند.
سرانجام این قربت،
تنهایی پر از تنهاییست!
سفری بیبازگشت است!
غربتی بسیار غریبانه است!
انسانی، دل از سینه دریده است،
که هرگز به زادگاهش بر نخواهد گشت...
هرچه در گذشته در خوابهایمان دیدیم،
اکنون...
سخنی در جانم هست
که در هیچ دفتر و کتابی جای نمیشود
و در هیچ گفتوگویی نیز بیان نمیشود
این درد دلم را
تنها،
با گریه و زاریی بسیار طولانی پایان دهم...
با سکوت متولد میشود
و با دلتنگی، پا میگیرد.
و با مرگم، شعری ناتمام میشود.
[شب]
شب همین نزدیکهاست و
ستارگان
گیسویشان را بر صورت ماه افشاندهاند،
در سکوتی ناتمام!
شب همین نزدیکهاست و
کودکی خواب میبیند
عروسکهایش قطرهقطره اشکش را
به پای گلی سرخ میچکاند،
با حزنی ناتمام!
شب همین نزدیکهاست و
شهری که پر از فریاد سکوت بود
شهری که پر از احساس...
تو دریایی ژرفی،
جنگلی انبوه...
نه میتوانم بدون تو باشم
و نه میتوانم با تو...
من نابیناییام و تو عصای دستم
مرا ببر به جنگلی انبوه و
دریایی ژرف،
مرا ببر تا بفهمم
من به کجایم!
دوباره باران خواهد بارید
و من همچون گذشته
کودک نمیشوم و زیر باران نخواهم رفت.
بگذار خیال تو مرا پرت کند،
باز هم من سر جای خود
به تماشای تو مشغول میشوم.
نمیگذارم،
من نخواهم گذاشت
که تو در فکر و خیالت مرا ببینی.
میدانم که باز باران خواهد گرفت...
پنجرهها در طلب سیگارند و
لبهایم شراب میخواهند.
و من دوست داشتم
امروز در آغوش تو
سختی زندگی را کم میکردم.
من از افتادن نمیترسم
میترسم که با عاشق بودن
بمیرم.
گاهی اوقات
شبیه کودکی لجباز میشوم
اما بیشتر اوقات هم همچون پیرمردی
شکستهای خودم را برایش تعریف میکنم.
[تلفنی دنیا را آرام خواهد کرد]
باران، نرمنرمک
بر پنجرهی اتاقم میکوبد
تنهاییام تبدیل به خاطراتی بیپایان میشود و
داستانی بلند را شکل میدهد.
باران،
سکوتی مطلق را
بر در و دیوار اتاقم نقاشی کرده و
ناگاه زنگ تلفن همسرم
باران را میرنجاند و
سکوت را میشکند
من به جستجوی...
از هر چیز غمناکتر
اینکه روزگاری چنین عهد بستیم
وطن ارزشمند است.
ولی غم وطن
به نام وطن شد
زیرا حاکمان وطن را بیارزش کردند.
مطمئنم
برگها و درختان صنوبر و
پیچکها هم عاشق خواهند شد.
از آن هم مطمئنترم که
تو نیایی،
گلهای باغچه
از نبودنت
پناه به هیچ دستی جز دستان تو نخواهند برد
که آبیاری شوند،
نه برگها و
نه دستان تو،
کسی را نمییابند
که به اندازهی من عاشق باشند و...
از مرگی میترسم
که هیچ نقاشی نتواند
تصویرش را بکشد...
بیشتر مردم از مرگ میترسند
کسی را سراغ ندارم که عاشق مرگ باشد
غیر از جنگجویانی که از عشق بریدهاند
غیر از جنگجویانی که
از عاشق شدن میپرهیزند.
من از باغچهی خانهی تنهاییام
تنهاترم!
نه خندههایم شبیه گذشته است و
نه قدم زدنهایم
هرچقدر به تندی و چابکی میروم
باز دیر میرسم.