خواهر بزرگم میگفت:
- بگذار مرگ بیاید! گریهکنان بیاید!
چگونه نگریم؟!
وقتی من میمیرم و کسی نخواهد گفت دریغا!
من میمیرم و مرگ من،
به اندازهی افتادن سیبی کال،
تأثیری بر جاذبهی زمین ندارد!
من میمیرم و مرگ من،
به اندازهی انعکاس برخورد
هستهی انگوری در آب چشمه
بر نظم...
تو هم فریب جهان را خوردی!
بله! دنیا چنین است!
اول شانهبهسرها را کباب میکند و
سپس پرستوها را
و وقتی دلبستهاش شدی
چون فاحشهای تو را رها خواهد کرد.
و چون هرزهای رو از تو میگیرد،
بله! دنیا چنین است خدیجه!
مرا میگویی که غریبهها رویا نمیبینند؟!
اما من، روزهایی که چون سگ در ترکیه
از سرنوشت خود بیزار بودم،
تو را به یاد داشتم و
رویاهایم را با تو مرور میکردم.
تو در خاطرم بودی،
تو رویا و آرزویم بودی،
آن هنگام که در اسطبلها بیگاری میکردم و
بر روی...
چه وقت، بین من و تو چنین شکرآب شد، خدیجه؟!
به یاد داری که جوجهای داشتیم
که از ترس غرش هواپیماها خودش را پنهان میکرد!
جوجهای که با گنج قارون هم عوضش نمیکردیم!
به یادداری در آغل قوچها،
شیر بزها را سر میکشیدی،
چونکه مادری نداشتی!
دوست دارم همچون شاعران...
مرا میگویی:
- پسران رحمی در قلب و جانشان نیست!
اما من در اسکله، شبهایی که همراه ماهیگیران
خودم را با آتشدانهای حلبی گرم میکردم،
تو را به خاطر داشتم.
تو در یادم بودی تمام غروبهایی
که من در قایقها، قرآن میخواندم.
دنیا چنین است خدیجه!
ابتدا تابش آفتاب را بر تو عیان میسازد
تا که فریب پرتوهایش را بخوری.
صبح کاذب را بر سر راهت میگذارد،
تا که در دام نسیم صبحگاهیاش گرفتار شوی!
با زیباییهایش فریبت میدهد،
که گمان کنی خوشبختی!
و بعد دقیقه به دقیقه عمرت را از تو...
ستارهای در گوشی به من گفت:
تو در غروبی غمگین،
در کنار جادهای
با وقار و عظمتی خاص خواهی مرد!
تو در میانه غروب و درخت لیمویی خیس
تو در یورش مهای غلیظ خواهی مرد!
تو خواهی مرد و دخترکان از آرایش خود دست نمیکشند
زندگی هم، نظم بیخود را...
تو دوست پروانههایی
و من نیز در رویای گلها باقی ماندهام!
تو در پی یافتن عطر گل سرخی و
من نیز گرسنهی عطر نانم...
در پی سرچشمههای خوشبختی نباش،
اینجا،
آن دریاییست
که یا باید در آن خفه شوی
یا که بیاموزی شنای خیانت را...
من مردی کینهتوزی هستم
که دلیرانه، به سوی جنگ میدوم
با تفنگم آبشارها را میترسانم
خانهی خواهران ابرها را به آشوب میکشانم
خدا را از میان ستارگان فراری میدهم
لیکن،
تو به سوی جنگ روانه نشو!
تا کسی بماند گلدستههای شهر را بشمارد
تا کسی بماند
دست بر سر گنبدهای...
مادرم!
آیا دیدهای که ماهیگیر
چگونه تورش را در دریا میاندازد و بر میچیند؟!
من آنگونه، سرنوشت خویش را
در آتش میانداختم و بر میداشتم.
بیوهزنان را دیدهای که چگونه،
بخت خود را نفرین میکند؟
من آنگونه سیهروزی خود را لعنت میفرستم.
همچون چوپانی که بر آتشش فوت میکند
من...
چون جنگ شروع شد،
دعا میکنم که من کشته شوم،
ولی تو زنده بمانی.
تا باشد کسی
به تماشای ابرها بایستند،
تا باشد کسی
ستارگان را بشمارد...
تو هم گول ظاهر دنیا را خوردی
دنیا چنین است خدیجه!
ابتدا پروانهـهایش را به سویت گسیل میدارد و
سپس سپاه ابابیلش را!
ابتدا ماه را با هالهی نورش بر تو عرضه میکند و
آنگاه کژدمهای سمیاش را!
و وقتی دلبستهاش شدی،
چون نامردی تنهایت میگذارد،
چون فاحشهای عریان روی...
[بگذارید در تاریکی بمیرم]
بگذارید در تاریکی بمیرم
در تاریکی،
پیکهای خوشی
مستیِ بیشتری به ما میدهند
در تاریکی،
زهرهای یقین،
عسلینتر مینمایند
بگذارید در تاریکی بمیرم
روزی میرسد که ناامیدی ما را فرا میگیرد
ساعتهایمان
فاصلهی میان پریدن و نشستنِ
مرغابیای را تعیین نخواهند کرد
تقویمهای ما
فاصلهی میان...
[سرگذشت کوتاه و غمانگیز جیمز اوین]
نامش را گذاشتند جیمز اوین
خویشان آمدند،
همسایهها آمدند،
مردان و زنان مقدس کلیسا آمدند،
به یاد یحیای تعمید دهنده
از آب بیرونش کشیدند،
در گوشش سرود ستایش عیسی و
قدیسان را خواندند،
شراب سرخ را بر میزها گذاشتند
که زیر نور شمعها میدرخشید...
هرجوری که تکان بخوریم،
زخمی را تازه میکنیم!
به هرکجا که پا بگذاریم،
دردی را بیدار میکنیم...!
اگر غروبگاهانی مرا یاد کردی،
ستارهها را بشمار!
اگر غروبگاهانی مرا از یاد بردی،
خدا کند،
به تیر ظالمان گرفتار شوم!!
[وقتی جنگ تمام شد]
یا در بیمارستانی به ذلت میمیرم،
یا به روستای خودمان باز خواهم گشت.
از آن روزها سخن میگویم...
که جنگی سخت در شهر به وقوع پیوسته بود،
کسی از سرنوشنم باخبر نبود.
که جنگ چون بچه خرسی مرا میرنجاند!
از آن روزها میگویم که من در...
خندهی من بیابان را پر از ستار میکرد
گریهی من آسمان را پر از خاک میکرد
خواهر بزرگم با یک دستش مرا در آغوش میگرفت و
با دست ملحفهی لحافها را میدوخت
غربت را نوشیدم و بالا آوردم
غروبهای دور کودکیام را باز آوردم
آن فصلها را بازآوردم که خواهرانم...
ای داد و بیداد،
تو در میان صنوبرها چه میکردی؟
تو را در آن تاریکی دیدم که سیگار میکشیدی
آتش سیگارت را دیدم
- نخست پنداشتم ستارهی دنبالهدار است -
دلِ رنجور تو را دیدم
که چون اخگر افروخته بود
گفتم در میان صنوبرها چه میکنی؟
تو گفتی بیا!
گرگهای...
صبحها با موهای ژولیده از خواب بر میخواستند و
غروبها با کوزهای شکسته از چشمه باز میگشتند،
خواهرانم،
عطر گیلاسهای نرسیده را تداعی میکردند،
بوی انتظار!
انتظاری که همچون پیچک از پنجره آویزان بود.
انتظاری که شبیه غبار مرگ بر برگها نشسته بود.
به شهر نمیرسند،
یک به یک میریزند ـ
خوابهایم!