چوون خەم و پەژارە
وڵاتمی داگیرکرد
دەسوری داکوو
دڵخۆشیان خەسان.
◇
در این سرزمین
غم حاکم که شد،
فرمود که شادی را
اَخته کنند...
لە دووری تۆ
کراسەکەم
تیتۆڵیکە سپی
سێ پەلە،
پێچراو بە دوراندوری جەنازەم.
◇
دور از تو
پیراهنم
پارچهایست سفید
سه تکه،
پیچده بر جنازهام...
ئەمە مەراقی منه،
گەشەوبوونی من دەس پێ دەکات
خونچەکانی
مەرگ و نەبوون دەم دانەوە ئەبێت.
◇
این اندوه منست،
روییدنم که آغاز میشود
غنچههای
مرگ و نیستی دم وا خواهند کرد.
آنجا طنابی به گردن و،
اینجا رد طنابی -
بر گردن گلیست.
همراه هم،
بسته به طنابی
همسفر شدیم-
او رفت و من به ماندم.
در جمع نابینایانم،
بینای بصیری،
مرا به منزلگاه یار برساند.
آن چشمی را که
نذر زیارات تو کرده بودم-
چشم راستم بود!
پنجره کوچک زندان،
بافهای از آزادی را داخل کرد-
روشنایی ماه!
همه چیز
برای تو مجانیست!
نوشتهای بر دروازهی
«دل من».
وزن و آرایهای!
کفایت میکنی،
برای سرودن
هر شعر و قصیده.
از قیامت،
هراسی ندارم.
عشقت نهان است
در پروندهام.
آسمانی پر از ستارهام،
اما تو را کم دارد
ای گلاویژ پنهان من!.
شاعر: روناک آلتون
مترجم: زانا کوردستانی
ای آسمان آبی
مهلتم میدهی
در زیر سایهسار مهر و محبتت
لختی
در کوچهپسکوچههای خوشبختی
قدم بزنم؟!
سیر از زندگیام!
میتوانید
از جوانی باقی ماندم
بپرسید.
برای سفر به دستان مادرم
تنها بالی
مرا بس است...!!
اکنون هم دیر نشده،
از آن گناهی که آلودهاش شدهام--
[نوشتن نام تو]
دست بکشم...
«توبه»
نه یک بار...!
که مادربزرگم میگفت،
(صد گناه و یک توبه).
تیغهای دو لبه تیزم!
هر طرف را که بگیری،
زخمی خواهی شد.
بیا!
تا با خط کوفی در دفتر کُردی بنویسیم
آزاد و نسرین خواهر و برادر نباشند
غصه نخور،
کسی دیگر کُردی نمیخواند!
بیا!
تا بر روی تابلوی حاشیه شهر بنویسیم
عشق هرگز به خوشی پایان نمییابد
غصه نخور،
کسی دیگر برای یک استراحت کوتاه هم
در حاشیهی شهر توقف نمیکند...