متن ترجمه زانا کوردستانی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات ترجمه زانا کوردستانی
بیان ابراهیم
خانم بیان ابراهیم (به کُردی: بەیان ئیبراهیم) شاعر کُرد زبان اهل سلیمانیهی اقلیم کردستان است.
(۱)
نگذار عاشقت باشم.
نگذار اینقدر دوستت داشته باشم
مبادا زیر باران چشمانت آب شوم
مبادا با نسیم نفسهایت
مثل شاخهی بیدی بشکنم
نگذار اینقدر عاشقت باشم
مبادا که با یک آه اندکات...
بگذار بسوزم و ندانی
از به خودپیچیدنها و تب و تابم آگاه نشوی
بگذار اشکهایم پریشانت نکند...
به من و شعرم گوش نسپاری
تا بیخبر از اوضاع و احوالم باشی و
شبنخوابیهایم را ندانی...
بگذار هیچ وقت ندانی که تو را
تبدیل به دلگیرترین ترانهی زندگی کردهام.
همه کس تو...
ای کاش تمام عمرم را
همدم کتاب میبودم!
چه دوستانی صاف و
صادقاند این برگهها
چه خوب و چه بد،
هیچگاه با تو سخنی
به دروغ نمیرانند.
خلاصهی کلام که
تو،
به تنهایی میتوانی،
فصل پاییز را بهار
مهم نیست، که چقدر بین ما فاصله است
مهم نیست، که اکنون
در کجایی و به چه کاری مشغولی
مهم نیست، بیخبری از من،
یا که از درد و رنجم آگاهی.
مهم نیست، چگونه تو را ملاقات خواهم کرد
به کجا و چه وقت،
مهم اینست که تو هستی.
بر سر و روی وطنم میباری و
یخ میبندی و آب میشوی
بهار میشود!
لیکن چون بر سر و روی ما میباری
دیگر هیچوقت به خود نمیبینیم
ای آه از این برف زندگانی!
هووووووووو!
آنقدر خودت را دور کردهای
فریاد و صدایم به تو نمیرسد
درست مثلِ
حکومت و ملت، این سرزمین!
آرام و قرار ندارم،
دلم در مشتم است و
مضطربم
که کی برمیگردد،
تا آتش عشقمان را
با نفسهایش شعلهور سازد.
در پایان
دلتنگی هر شخص
که میگوید عاشق تو هستم،
تو به پرتوی مهتاب مینگری
در آسمان و
من هم به چشمان تو...
تو آن بتی
که قوم ابراهیم
هواخواهت بود...
شاعر: جبار صابر
برگردان به فارسی: زانا کوردستانی
نه کسی بر ما دری گشود
و نه حتا کسی از پنجرهای بر ما نگریست...
ما در میانهی آسمان و زمین،
غبار شدیم!
راهها از سرمان میگذرند
کوچهها درونمان پیچیده
شهرها در وجودمان پا گرفتهاند
اما آدمها!
گویی که قیامت است و
آدمها چشمهایشان بالای سرشان رفته است
و چیزی و کسی جز خود را نمیبینند.
نه اشک
نه غم و غصه
نه دست و لبهای گرممان
هیچ کاری از دستشان ساخته نبود
ما در دام این زندگی گرفتار شدیم و
حال باید برای زنده ماندن
گوشت و استخوانمان را تکه تکه از دست دهیم.
[چشمهایمان]
هر کسی
به دنبال نیمهی گمشدهی خویش سرگردان است
به گونهای که دلش برای لحظهای هم آرامش ندارد،
و دیوانهوار در این سوی و آن سوی به جستجوست
در کوی و برزن
در بازار و خانهها
چهرهی همهی مردم را بررسی میکند
یا سن و سالشان شبیه نیمهی گمشدهاش...
در قلب هر شاعری
زنی آغوش گشوده است
که نه خودش میخوابد و
نه میگذارد که شاعر
چشم بر هم بگذارد.
هنگامهی هر غروب
دعای خیر میکنم برایت
به درگاه پروردگار،
میدانی چرا ای وطن!
زیرا، تو از من تنهاتری...
باید من هم چند وقت،
آزادانه حرفهایم را بیان کنم
در طلب حق و حقوق خودم باشم
در پی احقاق حقوق جوانان باشم
در پی گرفتن حق فقیران و مستمندان.
خواستهی من از حکمرانان وطنم این است،
که آنها هم
اندکی شریک غم و درد ملت باشند،
به فکر جوانان وطن باشند
تا که آنها آواره و سرگردان نشوند
تا که در راه مهاجرت،
در دریای اژه، غرق نشوند.
تا دربدر نشوند
تا که به کشورهای دیگر هجرت نکنند و...
[من کردستانم!]
از یک دستم خون میچکد و
از دست دیگرم خونابه و چرک
سرم کورهی سوزان شجاعت و
چشمانم تاریخ ملتی نیرومند است
من گهوارهی تمدن و
فریاد بیپایان انسانیتام!
بدخواهان بدانند،
من فناناپذیرم،
زیرا من کردستانم...
از بهشت رانده شدم و
دروازههای جهنم را نیز، بر رویم بستند!
آه، از این بدبختی!
باید دوباره به زمین برگردم.
زندانهایم روز به روز بزرگتر شدند
ابتدا، شکم مادرم،
بعدن قنداق و گهوارهام
سپس شبح دیوارها و
اکنون، کرهی زمین!
ای شهر عزیز من!
هنوز هم خوابت میبینم
و در این خوابها،
روزی را میبینم
که همراه با دوست دیرینت، حلبچه!
تبدیل به دو زیباشهر شدهای و
و گروه گروه مردم
از اقصی نقاط جهان به تماشای شما میآیند.