متن ترجمه زانا کوردستانی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات ترجمه زانا کوردستانی
پنجرهای، رویای نسیم را
برای پروانهای تعریف میکرد
که بر سر شانههایم آرام نشسته بود.
مردهای را دیدم
که با دستان ظریفش
آزادی را نگه داشته بود و
اشک از چشمانش سرریز میکرد.
سخت است که بفهمیم
سرنوشت از کدامین راه ما را گذر خواهد داد
به کدامین گوشه و زاویه، از زوایای زمین
ما را ساکن خواهد کرد.
از این روست که باید
به آن راهها هجوم بیاوریم
که لبریزند از رویاهای سپید.
من که اکنون مبتلا به پوسیدگی درون و
تکه تکه شدن آرزوهایم شدهام
چگونه داستان زندگی سیاهم را
بیاندازم درون
آن تابلویی
که زندگی درونش لبخند میزند.
باید تنهاییام را ببوسم
و پروانهها را بیاموزم
که آزادانه در اتاقم پر بزنند
هرگاه که تمایل دارند
آنگونه که اتاقم وطن آنها هم بشود.
هرگاه که لبهای تو از هم باز میشوند
جنگلی پر از پروانه
از آن بیرون میزند
و زخمهایم گل میشوند و
پروانههای عالم بر آنها مینشینند.
هرگاه که تو نفس میکشی
عطر خاک متغیر میشود
و تمام شبها، سپیدهدمان میشود.
هرگاه که تو سکوت اختیار میکنی،
قلب زندگی، تکه تکه...
تو دریایی ژرفی،
جنگلی انبوه...
نه میتوانم بدون تو باشم
و نه میتوانم با تو...
من نابیناییام و تو عصای دستم
مرا ببر به جنگلی انبوه و
دریایی ژرف،
مرا ببر تا بفهمم
من به کجایم!
دوباره باران خواهد بارید
و من همچون گذشته
کودک نمیشوم و زیر باران نخواهم رفت.
بگذار خیال تو مرا پرت کند،
باز هم من سر جای خود
به تماشای تو مشغول میشوم.
نمیگذارم،
من نخواهم گذاشت
که تو در فکر و خیالت مرا ببینی.
میدانم که باز باران خواهد گرفت...
من از افتادن نمیترسم
میترسم که با عاشق بودن
بمیرم.
گاهی اوقات
شبیه کودکی لجباز میشوم
اما بیشتر اوقات هم همچون پیرمردی
شکستهای خودم را برایش تعریف میکنم.
از هر چیز غمناکتر
اینکه روزگاری چنین عهد بستیم
وطن ارزشمند است.
ولی غم وطن
به نام وطن شد
زیرا حاکمان وطن را بیارزش کردند.
مطمئنم
برگها و درختان صنوبر و
پیچکها هم عاشق خواهند شد.
از آن هم مطمئنترم که
تو نیایی،
گلهای باغچه
از نبودنت
پناه به هیچ دستی جز دستان تو نخواهند برد
که آبیاری شوند،
نه برگها و
نه دستان تو،
کسی را نمییابند
که به اندازهی من عاشق باشند و...
از مرگی میترسم
که هیچ نقاشی نتواند
تصویرش را بکشد...
بیشتر مردم از مرگ میترسند
کسی را سراغ ندارم که عاشق مرگ باشد
غیر از جنگجویانی که از عشق بریدهاند
غیر از جنگجویانی که
از عاشق شدن میپرهیزند.
من از باغچهی خانهی تنهاییام
تنهاترم!
نه خندههایم شبیه گذشته است و
نه قدم زدنهایم
هرچقدر به تندی و چابکی میروم
باز دیر میرسم.
من از تو دور نمیشوم
شاید میان انبوه جمعیت گم شوم
اما با احساساتم پی میبرم
دنیا چه جای غریبیست
آفتاب چه غریبانه طلوع میکند
در میانهی بزن و بکوب تنهاییام
چه اندازه تنهایم!
به تنهایی
پنجرهی اتاقت را بگشای
محتاج تابیدن آفتاب است
گلهای گلدان صدایت میکنند
تشنگیشان با...
بیان ابراهیم
خانم بیان ابراهیم (به کُردی: بەیان ئیبراهیم) شاعر کُرد زبان اهل سلیمانیهی اقلیم کردستان است.
(۱)
نگذار عاشقت باشم.
نگذار اینقدر دوستت داشته باشم
مبادا زیر باران چشمانت آب شوم
مبادا با نسیم نفسهایت
مثل شاخهی بیدی بشکنم
نگذار اینقدر عاشقت باشم
مبادا که با یک آه اندکات...
بگذار بسوزم و ندانی
از به خودپیچیدنها و تب و تابم آگاه نشوی
بگذار اشکهایم پریشانت نکند...
به من و شعرم گوش نسپاری
تا بیخبر از اوضاع و احوالم باشی و
شبنخوابیهایم را ندانی...
بگذار هیچ وقت ندانی که تو را
تبدیل به دلگیرترین ترانهی زندگی کردهام.
همه کس تو...
ای کاش تمام عمرم را
همدم کتاب میبودم!
چه دوستانی صاف و
صادقاند این برگهها
چه خوب و چه بد،
هیچگاه با تو سخنی
به دروغ نمیرانند.
خلاصهی کلام که
تو،
به تنهایی میتوانی،
فصل پاییز را بهار