متن ترجمه زانا کوردستانی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات ترجمه زانا کوردستانی
در میانِ این جمعیتِ قهقههزن،
آه... از آن دل!
ای دلی که بیپناه است؛
لبخندی تلخ، بر لب دارد!
دورانِ جوانی من،
به سوی آشیانهی پیری میرود؛
کهولتی که گام به گام،
همراه با اندوهی لبریز؛
بیرحمانه، تا آخرین دم،
همراه و همقدم میآید
و در دل و جانم میزید!
تصویری از من ساخت،
در میانِ شکافِ خاطرات...
چشم من!
چه آرامشی در تلاطمِ موج و ساحل نهفته است!
با این آواز امواج،
مرغ ذهن، گویی مشتی نسیم میچیند؛
روح، انبوهی از سکونِ ساحل را پساچین میکند،
و روان، یک آغوشِ پر از لطافت و ملایمت میبافد.
چه فداکار است، دریا!
گرچه پاروی قایقرانان،
گلویش را میدرند
اما نفس را،...
[آواز بیداری]
ای مردم!
تا زمانی که خاموش و لببسته باقی مانید،
فریادتان به گوشی نخواهد رسید؛
نه خودتان هستید و نه راه به جایی میبرید.
برایم بسیار شگفت است؛
که در میدان شکوه و افتخار،
چنین در تنگنا و درماندهاید!
در پیشگاهِ اصلاح و نیکبختی،
چنان نیستید که باید...
سقف خوشبختیمان چکه میکند
و ما همچنان در پیِ،
رفع کردن عقدههای محبت دیگرانیم.
ما در رؤیای پرواز کردن غرق شدهایم،
و حسرتِ پرواز پروانهها،
زخمهای وجودم را تازه میکند
و ما نردبان عروج را
بیرون از خویش برپا کردهایم.
چه بیهوده است حفظِ ظاهر و آبرو،
در حالی که...
احساسِ تنهایی نمیکنم،
آنگاه که با رنگینکمان رفیق میشوم،
و جامهای از آن بر تن میکنم؛
طبیعت، رنگِ رؤیاهایم را،
به من میبخشد!
با برگ رفیق میشوم،
و بافهای از آنها را جمع میکنم؛
پروانه کجاوهی عشقِ را،
برایم مهیا میکند.
نامهای به ماه مینویسم،
و هالهاش را روسریام میکنم؛...
حلبچه،
کودکی گم شده و آواره بود
سیاستمداران برگهی "دیانای"اش را پنهان کردند،
تا که هیچکس پیدایش نکند.
[شب عاشق]
از زمانی که شبهایم را
به تنهایی میگذرانم
چونکه از دیدار یارم محرومم
هر شب گریان و زارم
من متنفرم از شب و سیاهی
شبهای تنگ و تار و بیپایان
شبهایی که بیکس و یارم
شبهایی که دور از حضور یارم
شبهایی که منتظر سحرم
تا که به...
[وصیت عبدالسمیع ملا احمد، که در سال ۱۹۸۲ میلادی، به دار کشیده شد.]
پدرم برایم گریه نکنی، که عزیزت از تو جدا شد
برایم گریبان چاک نکنی و پشتت خم نشود
تو مرا پروردی که نامت را بزرگ دارم و
برای خلق کُرد، خودم را به آب و آتش بزنم...
جوانی را دیدم که به هنگامهی مرگ
فریاد بر میآورد که انتقامش را بستانیم
میگفت اگر روزی انتقام مرا گرفتید
ریشهی ظلم و ستم را از بیخ و بن کندهاید
مادرش دستی بر سرش کشید و گفت ای عزیزم!
بیشک تو یاران بیشماری داری که انتقامت را بستانند...
[در زندان]
ای مادر مرا سرزنش نکن که
چه بلایی بود به سر خود آوردهای؟!
هنوز خیلی تلاش باید بکنم
که یک کُرد واقعی بشوم!
زندان و دستبند بر من اثرگذار نیست
چونکه به خودم میبالم
در راه وطنم تمام سختیها را به جان بخرم.
------
* شاعر این شعر...
رهگذری هستم
که زمزمهی زندانیان توان قدمهایمست،
و نور خورشید، توشهی راهم.
من به سوی سپیدهدم گام بر میدارم
هرچقدر هم این راه دور و دراز باشد.
هزاران مرتبه هم در این راه زمین بخورم
برای من خوشایند است
تا زمانی که
آن سوی افق
میتوانی سیاهی را از هم...
زیبای دلکش نازک اندامم!
چنان میپنداشتم
تو را رها کنم
زمین خالی از عشقی پاک خواهد شد.
اما اکنون در این کوهستان
در پناه هر صخره و سنگی
دو عشق گلویم را میفشارد
عشق به تو و عشق به وطن!
و آن دو عشق انگشتانم را
بر ماشهی تفنگم میساید...
عزیزم!
اگر پریزاد شعر
احساسات قلب و روحم را عیان میکند
خواندن شعر هم
باید خونم را به جوشش در آورد!
اگر قلم هم، زیباییها تو را توصیف کند
نباید همسایه هم
بر شبنالههای من معترض شود.
عزیزم!
خوب میدانم که غم،
دروازههای شادی را بر رویت بسته است و
آلام هستی را میچشی.
چه چیزی از دست من بر میآید؟!
ای کاش تلمبهای میشدم
و تمام دردهایت را از وجودت میکشیدم
عزیزم!
گاهی اوقات به خودم میقبولانم
که به سرنوشت اعتماد کنم
وگرنه اگر به مبارزه...
تارتنک ستم،
چهار سوی زمین را به هم تنیده
پس از چه روست
طوفان نوح به پا نمیخیزد؟!
سپاه فیلهای ابرهه از راه رسید،
پس کجایند،
کدامین سویند،
لشکر ابابیل خدا؟!
هر کودکی که
آوارهی دورترین گوشههای این جهان بشود
دستم را به سویش دراز میکنم و
قلبم را برایش آشیانه میسازم
لیکن هنوز گیج و منگم
که چرا در سرزمین برف و خون*
گیسوان هیچکدامشان
در شعرهای ناظم و پوشکین*
به آفتاب چنگ نمیزند.
----
* اشاره به کردستان دارد...
آه محبوبم!
ای کاش مرگ، لختی مهلتم میداد
تا که به انتهای این راه برسم و
دستی بر سر افق بکشم!
صورت خورشید را بشویم و
چند بوته تابش نوربکارم
به یادگار
برای تو...
چون بلبل را از باغ بپرانند
خون دلش را
تبدیل به آلالهی سرخ میکند.
چون کودکی را
از مدرسه بیرون کنند
دیوارهای شهر را
تبدیل میکند به تختهسیاه...
دخترکی سیهچشم را دیدم
زیباییاش به دلم نشست و
یکریز در طلب عشقش اشک ریختم.
مرا گفت: دست بردار از این کارها!
چشمههای کردستان که از چشمهای من زیباترند،
پس چرا خودت را هلاک آنها نمیکنی؟!