برگردان شعر کوردی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات برگردان شعر کوردی
در جمع نابینایانم،
بینای بصیری،
مرا به منزلگاه یار برساند.
آن چشمی را که
نذر زیارات تو کرده بودم-
چشم راستم بود!
از قیامت،
هراسی ندارم.
عشقت نهان است
در پروندهام.
آسمانی پر از ستارهام،
اما تو را کم دارد
ای گلاویژ پنهان من!.
شاعر: روناک آلتون
مترجم: زانا کوردستانی
اکنون هم دیر نشده،
از آن گناهی که آلودهاش شدهام--
[نوشتن نام تو]
دست بکشم...
«توبه»
نه یک بار...!
که مادربزرگم میگفت،
(صد گناه و یک توبه).
بیا!
تا با خط کوفی در دفتر کُردی بنویسیم
آزاد و نسرین خواهر و برادر نباشند
غصه نخور،
کسی دیگر کُردی نمیخواند!
بیا!
تا بر روی تابلوی حاشیه شهر بنویسیم
عشق هرگز به خوشی پایان نمییابد
غصه نخور،
کسی دیگر برای یک استراحت کوتاه هم
در حاشیهی شهر توقف نمیکند...
[مناجات]
شادیِ دل ناآرامم را مخدوش نکنید،
بگذارید این رنج و بدبختی،
نفسم را به تنگ بیاورد...
زمینِ تشنه و بیآبم را به ویرانی نکشید،
تا که عصای آرام نگرفتهام،
دلهای آسیبدیده را بیشتر نشکند...
آرامشِ لرزانم را بر هم نزنید،
مگذارید کابوسها و سایههای سیاه،
روحم را به سوی...
در گلویم،
احساساتی منگ و گنگ تلنبار شده است
که اگر نفسهایم
پیش از من به سخن درآیند
دیوارهای قلبم فرو خواهند ریخت
و رازهای درونم را برملا خواهند کرد.
ناپیدایی
لابلای گیسوان خیسم پنهان است
که مرا از صبحی میترساند
گریههایم به کلام درآیند و
نسیم هم چشمهایم را بگشاید.
چگونه چشمانم نگرانم را بفهمانم
انتظار دیگر بس است!
در این ظلمت
هیچگاه یوسفی
با پیراهن حقیقت بر تن
باز نخواهد گشت...
ای تمامِ من،
بهشت را از تو طلب نمیکنم،
از دوزخت نیز نمیگریزم؛
تنها خواهشی از تو دارم،
زمانی که خود را از دست دادم،
تو مرا از دست نده!
من برای خودم نماندم،
تو برای من بمان!
دست رل از دستِ روحم جدا نکن؛
در کرانهی سکوت تو،
موجودی...
دوران معجزات،
هنوز سپری نشده است
من مردی را میشناسم،
از نسلِ (کژین*)!
------
* ابریشم: اشاره به لطافت و پاکی
موجی نادیدهام،
به زیرِ هجوم انفاس شب،
پنهان شده...
آنگاه که میگویی:
«دریای من!»،
صدفها را
بر سینهات بگذار
تا زنده شوند،
و من لبریز از مروارید میشوم!
[شکوهمندتر از سکوت]
اشکهایم را بباران بر قلبم،
تا شاید من را از خود پاک کند،
زخمهایم را معبد
جلوس روشناییات کن،
تا یادگار رنجها را با خود ببرد...
اسم و رسمم را از من بستان،
ولی چنان شیشهای، مرا در هم نشکن
مرا مانند سایهای بکُش،
تا روحم، همچون...
[ساکتتر از ستیغ شانههای شب]
اگر عشق، به وصل نینجامد،
من در میانهی راه نخواهم ایستاد
بلکه خودِ راهِ خواهم شد،
چشمانتظاریام
به قلب زمان و زمانه
لهیب خواهد زد
و با تمام زخمهایم،
به یادِ تو، در هم میپیچم...
ای رازِ سر به موم،
من با گامهای بیوقفه،
بر...
اگر اشکهایم،
خاکِ دلم را نشسته...
اگر توبهام،
به آستان حضرت نور
مقبول نیفتاده...
از آن روست که
زیر ردای زهد و پارسایی،
هنوز از خویشتن نرهیدهام
چنگ بر منیتام زدهام!
ژرفتر از سکوت دریا،
مرا از خویش تهی کن
تا از تو لبریز شوم
مرا گم کن، تا به...
تاری از مژههایت،
پاندول ساعت دل میشود،
نرسیدن یار را!
پری به دهانِ بادست،
در کوچهپسکوچههای غربت--
پناهنده!
در هم میآمیزند
در در سرخی غروب—
دو شیار شخم!
بر روی پنجره
پری آبی رنگ--
یادبود خاطراتیست!