جان تو ای علمدار در راه دین فدا شد غرقه به خون شدی و دست از تنت جدا شد با چشم تیر خورده دادی ز جان سلامم ای خفته در یَمِ خون سقای تشنه کامم زینب میان خیمه آه از غمت کشیده چشمت ز تیر دشمن چون مشک تو دریده...
چیز دیگر را روایت میکند بی تعارف این دلم خیلی هوایت میکند قلب من با هر صدا با هر تپش با هر سکوت غرق در خون یکنفس دارد دعایت میکند
کوه وقتی که سنگین می شود سینه اش ازخون رنگین می شود عشق را هرکسی دامان گرفت لاجرم یک عمر غمگین می شود