اندوه،
همین گرهِ کورِ در گلو مانده است
که از هر سو«درد»است به گواه واژه
بودش آوارِ بیصدایِ استخوانی است
که زیرِ گامهایِ سنگینِ انزوا خورد میشود
وارانگی اش پنجرهای است رو به دیواری
که پیش از تو از میانش برداشتهاند.
و چون نیت التیاماش میکنی
باز همان «دری» است...