شازده کوچولو
سخن از احتیاج ما و استغنای معشوق است نقاش کاغذ نقاش دیوار نقاش رویا نقاش ذهن نقاش خواب
کالبد آدمی چونان خمره ایست
که به انگورهای غم
کیمیا میکند شرابِ پختگی را
به غمها نبندید بهتان خسران
که سرمایه های عمر رفته اند
که ابدیده میکنند روح خام را
با درد جراحتت از افترا
به انزوا میروم تا چرک کند
زخم سینه تهمت خورده
میدانستم ندانستن را استادی.
اما نخوانده جرم را
حکمدادن
بدعتی بود حتی سفیهان را
چون قرار است بیایی زمان میمیرد
عقربک های زمان آرتروز میگیرند
پیر و فرتوت قدم میدارند تا رسد وقت وصال
در وصال در لی لی میپرند از سر هم
از سر خانه سنگ،همه ثانیه ها
گویی که زمان میفهمد
تا مرا دق بدهد.
ساعت و دنگ دنگش
دل من آونگش...
همه آرزوهاو رویا ها را زندگی خواهم کرد
چو هنرپیشه شاد از فیلمی هندی
پر ز نور و رنگ و خوشبختی ها
از تمام بدی و زشتی ها، انتقام میگیرم
تلخی آخر هر قصه باز فقط از ایران است
تلخی بی پایان یا یکی پایان تلخ فقط از ایران است...
یلدا تنها یک نقطه بود در دل سیاهش
اگر چه چونان زغال میسوزاند
ولی روسیاهی فقط بر دستان خودش ماند
از خمیر چکیده در کف تنور هوس اش بپرسید
مرا باور نشد هرگز ،بلا از چشم مرغوبش
بلا آسان نمود اما ،لهیب از خاطر کویش
بگفتم مرحمت فرما و دندان گیر لب مارا
بگفتا یار دندان گیر، اگر بودی سرو و جانش
شبان وروزان ابری، چنین غافل شدم شادی
دلی را بست زنجیر وخودش او داد نخجیرش
حریفم در...
به چرخ چرخ واژه ها درون ذهن تویی ثمر
ببین چه شعر میشود هر انچه هست دلی نظر
نگاه کن نگاه کن مسیر سار بام دل
چگونه جفت میشود چگونه خالی خطر
درون تویی برون تویی تمام من توی توی
ببین که من کجای خود شباهتم، توی قمر
کدر ترین...
از مقدورَم تا ممکن ات کم کن دمی فاصله را
ایمن شوی ،راهم رِسَد ،از جهد ها پوینده را
پشت بر پشتم بده ،ایمان من را قاف کن
سیمرغ باش و راه بان ،از نور باش مشعله را
کویر و چاه آب را طناب و آبِ دَلوِ دل
باز گذر...
به درد چونان گوزنان ماغ میکشم و نیستی
زتنهای قو میشوم و اواز میخوانم و نیستی
وال منزوی میشوم و گوژپشت و نیستی
منفرد گرگ بیشه دلمردگی میشوم و نیستی
به عشق شهره میشوم چونان درناها و نیستی
دانایی میکنم چونان روباه ونیستی
خودستایی میکنم چونان گل سرخی تک نشسته...
فکر کن سعدیمو تو بهترین شعر کتابم هستی
فکر کن حافظ شیرازم وتو, شاخه نباتم هستی
فکر کن از سر دیوار دلم ریخته ای بر خانه
تو همان پیچک پرتاب و قشنگ وجودم هستی
فکر کن فرهادم، میروم قاف که یادت برود
من هستم و تو هم همه تاب وتوانم...
چند سالی هست که میگردم به دنبالش و نیست
چند باری دیده ام در خواب و رویایش و نیست
خانه قبلا خانه بود حالا فقط سقف است و سنگ
کینه ام نیست ولی دیدار باشد غرق تاوانش و نیست
گقت دریا میکند دیده اگر کوته بیایم از وفا
قبل ترها...
صد پرده روزان و شبان، مشغله فالم بود
خاکستری رنگ غبار قسمت الوانم بود
پرده درتیرگی بخت چودر دام شدم از آغاز
هبچ نوری نه به ذهن، که نقش افکارم بود
گر چه هرمیلِ مرا ،سایه خاکستر کشت
باز مهتاب قنات ، نقره ی انعامم بود
هر بار یقین های...
یکبارگی کرد و
دوست مانده در دستش را زمین گذاشت
در. بهانه معجزت کرد
و در الایش چیرگی
ورنه دو روزی مانده بود تا اتمام
کفگیر تحملش گوی بر ته دیگ ساییده شد
انکس که جلوه رفاقتش قدیس خدایان بود
ما و دورخیان خیره ماندیم
که کدامین مجرم را نادانسته...
دقت کرده ای که تمام نبودنت
با بود من معاصر است؟
دقت کرده ای که هر بار سر میروم
از حوصله فراموشی تو؟
دقت کرده که دیگر دست دلم میلرزد؟
ولی سردم نیست که با عشق تو گُر میگیرم؟
بازیگوشی میکنی و من حتی
شادی بادیگرانت راهم جشن میگیرم
مستانه...
وطن وقتی وطن است
که تو در خانه باشی
ورنه بازیچه سیاسان شدن ومرگ
نمیشود دفاع از وطن
وطن لبانش راه راه داغی توست
وطن چشمان پرسشگر توست
وطن بیدریغی توست
به دو دماوند سینه ات مومنم
وطن ،شراب گیرای من تویی
به سنجش برکت وامانده ام
منی که اگر لبانت نباشند
نان راهم نمیخواهم
فصل رستاخیز نگاهت
دلی را نشانه رفته
اینک آماج و پیکان وصید
واینک شکاری پابه کار
این امید پرخطر نگاهت عاقبت
مالیخولیای مرداب نگاهم میشود
به تکرار این شوق میتراشی روحم را
تا از بته جقه های لبانت قصه بسازی
کاش مینیاتوریست اعجاز نبودی
راستی حوالی تو،دختر تاک را به...
مگه میشه توی درد
هم متعالی باشی؟
تازه با عینک ذره بینی مادر بزرگ
موقع سوزوندن عمامه مورچهسیاه
مگه درد داره عذاب وجدان؟!؟!
با طناب هر عذابت
میخوام وجدان بکشم
انگیزه به انتقامش میدهم که زخمم بزند
تا چیزی دستکم از او به یادگارم بماند
جراحت از او بی گفتگو کیفناک است
پسرت مرد شده ولی این مرد هنوزم پسر است
ره به چشمی که اسیر است چنین در دامم
گاه میاندیشم تو چه بودت در ذهن
در خیالت گذرد ،تنهاییم؟
من چرا غیر تو با هر دگران تنهایم
کیمیا یادت هست پلک مدهوش ز خوابی مسموم؟
کیمیا یادت هست که شب...
به نامه ات دلشوره میریزی
گیومه باز میکنی و نمیبندی
که رها کنی آنچه باهم ساختیم
به سخت ترینِ ممکن ها؟
من از نگفته ات هم میفهمم
آنچه به نوک زبانت آمده و برگشته
حرمت نامه را به تشویش آلوده مکن
چیست این سر که. عشق اینهمه پنهان دارد
چیست این شور و شری که عشق تابان دارد
ماهک عشق به بدر جلوه کند هر رازی
همه الکن به سخن عشق چه مامن دارد
از تجلی که دمیدند به بودن و شدن
از چه روی عشق همان بود که اکنون دارد...