شازده کوچولو
سخن از احتیاج ما و استغنای معشوق است نقاش کاغذ نقاش دیوار نقاش رویا نقاش ذهن نقاش خواب
با دلمه نگاهت میپیچی برگههای مو را
به سر خیال از تو سَر خوردن
میدانم بیشتر بازیگری تا قصه گو
#
راوی همان شب هایست که نبودی
اشکهاییست که ندیدی
اشکهاییست که نریختی
تمام شوقم را به سختی کلمه کردم
و تو گفتی:
(دلمه های خوبی از توشون در میاد...
ما و دوزخیان خیره ماندیم
که قدیسی چگونه رفتن را
به آسانی بهانه از عبادت کرد
فرمان خدا چیست؟
به لوح مکتوب سپاس مینویسد
از دور دست تکان میدهد
مرا به خویش میخواند
یا بدرود را علامتی میفرستد؟
دیگر نمیخواهم بدانم
دانستن دردناکترین مرحله حیات است
این روزها که میگذرند،
این روزها که ندارمات
گرگهای خون از درون مرا میدرند،
طاقت بودنم
پا سست کرده،
آن چشمهایت عاقبت مرا دریدند
شعر آخرِ قصه است
میگم نامه نداد شاید، میگه صبر کن میدم دیگه
میگم غصه نخور شاید، میگه من که ،بَدَم دیگه؟
میگه بازآسمون ابره؟شایدبایدبگم سرده؟قراربرف برگرده
میگه خیلی تو پر رویی ,میگم اره منم دیگه!!
میگه خاطره رو ساختم ،میگم مثل خودت تلخه
میگه تنها نیای دیره، میگم تنها شدم دیگه
میگه خیلی...
جهانم منگافتاده گمانم باز سَرخورده
همه دنیای کشتارم بغل میخواست افسرده
ندادی یک بغل در بخل مگر کم میشد از دستات
میگه بازچیکار کردی که شعرت دُم درآورده
میای تا لب آب باهم قدم اهسته بریم، نم نم
میگه خیس میشم و وای وای بهم میگی بلابرده
میگم تا بوسه...
ارکیده متشخص است و اتو کشیده
بر سر سنگاش میبرند
شقایق خونین است و چروک
به پای خود به صحراست
نسترن خود را جوجه تیغی میپندارد
مریم مقاومت باکرگی میکند
شمشادها پابلندی میکنند بر سر دیوار حیات
داوودی هر پاییز میکلآنژ میشود به تراشیدن خویش
اکنون نوبت توست ای یاس...
فردا را دیروز ذبح کردم
به قربانی نامیمون امید
باشد که از فردا زندگی کنم
اگر فردا را قبل تر به مسلخ نبرده باشم
میدانی تمامی سوءتفاهم هامان با یک ماچ حل میشود؟
مرا به مهمانی لبانت ببر
مابقی خودبخود اینرسی آشتی دارند
بوسه ها پریمندان دوستی اند
ای نارنجی نازک خل مستی
غروب نکن که شبت را
بی انتظار مسلح میکنم
در سیاه چاله های شفق
گناه ات مرا وحی میشود
ومن میگذرم از تو و گناهت
من موش نیمه کورم
امید بقایم در سپیده دم نیست
مثل دیروزم هنوز
از عشق تو بی اختیار
مثل فردا های دیگر
در به در در راه یار
کم نگاهم
یا که خوش باور به عشق
هر چه غم بودت مرا
بارید از ابری عشق
غیر فردا ها به شادیم بخوان
تا به شادی هم بخوانم
متن عشق
به وقت بودنت (ما) را هزاران عکس میگیری
ولی من خوب میدانم
بهگاه رفتنت هر عکس
چه خواهد کرد با این (من )
ستاره باران چشمانت
اینه میشوند ،تصویرم را
و تومیگوی که چشم ها عاشقانه ها را تصویر میکنند
در این مصور، لرزانم و میلغزم
مرا اسارت در چشمانت ،خودِ رهایی ست
من یک دنیای آزاد لعنتی نمیخواهم
که آینه هم فقط توی که زنگار نمیشناسی
کم میشود خوشبختی همانی باشد که...
از وصف زیبایش فقط این نکته
که به حد اش نمیزنند قاضیان هرگز
حتی به کشتار اجدادشان
شفق بودنت را جاویدان باش
نارنجی نازک خل مستی
غروب نکن که شبت را
بی انتظار مسلح میکنم
در دوئل بیوفایی
موش نیمه کورم
امید بقای در صبحم نیست
یاد می اید مرا بی یاد خرسندی مرا
در همه ادوار چرخت پا چه میبندی مرا
جرم خاطر ماندنت دیگر زیاد است این جزا
بیوفا با یادگاری ها چه میخندی مرا
میروی خوب خاطراتت هم ببر دنباله خود
تک تک این روزها ابری ،چه میکردی مرا
یاد می اید مرا...
قصه ام کوتاه است
قصه ام کوتاهی ست
چون ز درد میگویی
میکشد تیر دلم راز آلود
گذر آهسته شدم
گذر ایستاده شدم
من گذر مانده شدم
من گذر خسته شدم
به قدمهای سنگین تن شیشه ایم
میشمارم به دقایق که شاید گذرند
از سقوطم به تنهایی هر لحظه شب...
نفرین شدهٔ خویشم
لعنت تو نکن بیشم
صد بار صدا کردم
از زخم دل ریشم
در قصه ساکت هام
آن کلاغ بد کیشم
گفتم که تو خاموشی
آتش شده از نیشم
من خود به عیان دانم
او گرگ و من میشم
او شاهِ چشمهایم
من چشم چو درویشم
به زیبای عشقی که چون شراب به سال هفتم است بنشین
از رویای آلوچه چیدن از باغ معلق زیر گلویت
چون آلبالو چیدن از آویزهای گوشهایت
چون زمانی که اشتیاق ات بود اتشین نفسهایم
چون ّکوچه باغ مرکبات سینه ات به بوسه کندن
خواب اقاقی را تعبیر کوچه باغ آشتی...
نگفتمت که بمان،نرو مرغ ،کفیل دانه نیست
نگفتمت که مکوب کلون ،کس به خانه نیست
هزار بار پیغام نکردم ات که به وهم میروی؟
دنیای مجاز به مقصد و مقصود ،نشانه نیست
نمیدانستی و گفتمت هزار بار ،به عهد باش
که دور از عهد هر چه کنی ،جز بهانه نیست...
من از چشمان تو دیدم
که «آزادی» و «ایمان» پنج حرف از عاشقی دارند
همان پنج حرف «چشمان» ات
به ضرب هم هزاران حرف نو دارند
هزاران حرف که بیتردید
مرا «درگیر »خواهد کرد
به پنج حرفی که «سوگند»میکنی نامات
که «روشن را به کاف »کوچکی خوانم
به خوابم ،بوسه...
نگاهت چوبرف است سنگین نشیند
تنـت همچو باران ، که آیین نشـیند
لبانت به مرداد،وگرمی کند حکم
مرا باز اشکی به آستین نشیند
خلاف از جدایی است،نباشد بد از تو
تو چون مرغ حقی، که آمین نشیند
گره زد نگاهـت ، مرا و جنون را
که خشمت چونفرین،ننگین نشیند
سلام...
ای جلوه فراقم بازا فراق بر گیر
کوتاهِ عمرما را بازای و بر،ثمر گیر
ساقی ما فقط تو،مینای ما فقط تو
باز ای و از خماران بار دگر خبر گیر
ما مانده ایم و هجرت،از غصه فراقت
بازای و بار هجران از نقرهٔ قمر گیر
از صبح تا غروبم پیمانه...
مدامت دست میشویم توراشادت بگردانم
به خود آزار میدارم که آزادت بگردانم
مدامم مست میداری نسیم ازتاب مژگانت
من آن مخمور دیروزی خمارانت بگردانم
دریغا که نشانت نیست حتی رحم بر،مارا
تو کافردل، یقینم شد،ز ایمانت بگردانم
شبی میرفت شمیم ات تا ثریای وفاداری
کنون باید که بهرام از بلاهایت...