شازده کوچولو
سخن از احتیاج ما و استغنای معشوق است نقاش کاغذ نقاش دیوار نقاش رویا نقاش ذهن نقاش خواب
نگاهت چوبرف است سنگین نشیند
تنـت همچو باران ، که آیین نشـیند
لبانت به مرداد،وگرمی کند حکم
مرا باز اشکی به آستین نشیند
خلاف از جدایی است،نباشد بد از تو
تو چون مرغ حقی، که آمین نشیند
گره زد نگاهـت ، مرا و جنون را
که خشمت چونفرین،ننگین نشیند
سلام...
ای جلوه فراقم بازا فراق بر گیر
کوتاهِ عمرما را بازای و بر،ثمر گیر
ساقی ما فقط تو،مینای ما فقط تو
باز ای و از خماران بار دگر خبر گیر
ما مانده ایم و هجرت،از غصه فراقت
بازای و بار هجران از نقرهٔ قمر گیر
از صبح تا غروبم پیمانه...
مدامت دست میشویم توراشادت بگردانم
به خود آزار میدارم که آزادت بگردانم
مدامم مست میداری نسیم ازتاب مژگانت
من آن مخمور دیروزی خمارانت بگردانم
دریغا که نشانت نیست حتی رحم بر،مارا
تو کافردل، یقینم شد،ز ایمانت بگردانم
شبی میرفت شمیم ات تا ثریای وفاداری
کنون باید که بهرام از بلاهایت...
نقش مرهم میگیرد زمان گذران
میگیرد،
زخم میزند،
میکُشد
التیام میدهد
گاه فراموش کار
گاه فراموش پیشه
در توحش سنگین این ثانیه ها
از مغلطهی طلا بودنش
که بازی فیلسوفانه است با فریب
میگذریم تا درگذرد
و کلماتی که بار دارند،سنگین
براین نفس بی خونبهای خُنیاگر خسته
که زمانش نمیگذرد
سکوت،
تاوان جهل است
غم،
مسببش فقدان
ندیدن،
به وهن است
غرور،
جاهلانه خودخواهی
و تنهایی را، بر گردهٔ انزوا میکشیم
وتنها کتاب هایمان به آغوشمان میکشند
#
اکنون تو شرط میکنی یا تو یا کتاب
هزار بار کتاب هزار بار کتاب
به من گفت قصه عشقش فقط عادت شده
مثل هر روز دوبیتی خواندنم بدعت شده
کاش میدانست که این عادت،نفسهای من است
گرچه چندان پر نفس نیستم، مرا طاعت شده
گفت خیر و حرف اش آخر آتشی زد عشق را
آنکسی که با هزار اصرار مرا درگیر این قسمت شده...
سِر معشوق،لبانی چون،وسمه خواب است
لبه تنُگ خونین لبش ، از می ناب است
گرمی بوسه کشداربه نوشینِ لاجرعه می
ازسُکر طلب کار،لبش به ز شراب است
ساعتی وصل تنش به زعمریست عبادت
این شیوه عیاری نو ، رسم رباب است
پیچ اندامش از پیچک و گل ، نقش
تاب...
تو بیا و مرا غرقه افکارم کن
خرمن زلف بیفکن،ومرادامم کن
در تن خسته ما شوق وصال، ایمان است
وانگهی چون به سه تاری، از هزارانم کن
پرده بر دار به دست از دل ما در جِلوَت
وصل چه بد داشت، مرا کاشفِ احوالم کن
سینه آتشکده است، بیا اهورایم...
به خیالم زده از روی نگاهت بپرم
رد زنم تا به سرِ آورد نگاهت بخرم
گر ببینم که کجایی ره به انجا نبرم
انقدر از تو گریزم که ز یادت ببرم
بروم دور شوم تا ببرم از دل تو
یا که دل را بِکِشانم با به نامت بکُشم
راه دوری...
زتن ها میرسد تنها
و آن تنها برد تن ها
چه این تن های اطرافم
چه تنهایی اطرافم
مرا در انزوا بردند
مرا این چار حرف کشتند
الف بای زوال اش خوان
دو تنها را بلایش خوان
پنهان ز من آسان کنم
منهم چون تو پنهان کنم
طرحی بگیرم از تورا
نقشی بجز انسان کنم
پرواز را پندار را
از تو به دل ایمان کنم
تو ساربان راه باش
من خود زتو درمان کنم
قصری ز نورم هست گفت
این قصر را تابان کنم
جمله جهان تاریک...
اندیشه تا روزی که با من است
از ان من است
وقتی اجبارش کنم
یا پاداش وعده کنم چون من اندیشیدن را
تعصب اش میکنم، بی اندیشه ها را
شاید رویا ها زیستن باشند
و زندگی رویاهای شکم سیری
اندیشه هایت را به سجن خویشتن ببر
از من من تا من تو فرق دارد ماجرا
انچه تو در ذهن داری این ،نباشد ماجرا
تو مرا اینگونه بودم که پذیرایم شدی
انچه اکنون خواهی از من،من بکاهد ماجرا
انچه که میسازی از من که دگر من نیستم
عشق کامل را دو قلب گرم سازد ماجرا
انچه میسازی...
بانگ سحرش بود و خروسش به نوایی میخواست
جملگی حاصل تنهای خود بود و صدایی میخواست
شیخ صنعان که حاصل به قمار باخت دروغیست سترگ
آنچه ازحاصلِ تنهاسد نه، شدن را که فراقی میخواست
شمس را امر شدن داد پر وبال ،گچاهورایی وار
کوکب و نجم و چراغ و روشنایی...
پاییز تردید سرمای زمسنان است
یا انقلاب تجسم رنگ و نقاش
با شک زمین بر آفتاب نیم طالع
در مدار دلزدگی و سستی
هر چه هست کفر زیبای خواب آلود ابر و باران را
تازه میکند در دره های خزنده خاطره
یادواره ساعتی گرمی دست جفت شده
در عصر انجماد...
اکنون چون فاتح انم
پژواک تصویرت را بر آینه خطی کشیدم
تا دچارکنم آینه را تا بعد از این
اضطراب مرا به انتظارت بر سخره نگیرد
دم چو ابری ست دمادم میل باران میکند
از سوارانی ز بغض از هوی برهان میکند
آری شب که دید نگارم صبح مرتد میشود
کفر و آیین را فقط از یار پنهان میکند
حالتی دارد غریب آشنای هر مجال
در همه حالات او ماه است و تابان میکند
ای رفیق...
چند سالی هست که میگردم به دنبالش و نیست
چند باری دیده ام در خواب و رویایش و نیست
خانه قبلا خانه بود حالا فقط سقف است و سنگ
کینه ام باید که باشد به تاوانش و نیست
گقت دریا میکند دیده اگر کوته بیایم از وفا
برکه برکه من...
کالبد آدمی چونان خمره ایست
که به انگورهای غم
کیمیا میکند شرابِ پختگی را
به غمها نبندید بهتان خسران
که سرمایه های عمر رفته اند
که ابدیده میکنند روح خام را
با درد جراحتت از افترا
به انزوا میروم تا چرک کند
زخم سینه تهمت خورده
میدانستم ندانستن را استادی.
اما نخوانده جرم را
حکمدادن
بدعتی بود حتی سفیهان را
چون قرار است بیایی زمان میمیرد
عقربک های زمان آرتروز میگیرند
پیر و فرتوت قدم میدارند تا رسد وقت وصال
در وصال در لی لی میپرند از سر هم
از سر خانه سنگ،همه ثانیه ها
گویی که زمان میفهمد
تا مرا دق بدهد.
ساعت و دنگ دنگش
دل من آونگش...
همه آرزوهاو رویا ها را زندگی خواهم کرد
چو هنرپیشه شاد از فیلمی هندی
پر ز نور و رنگ و خوشبختی ها
از تمام بدی و زشتی ها، انتقام میگیرم
تلخی آخر هر قصه باز فقط از ایران است
تلخی بی پایان یا یکی پایان تلخ فقط از ایران است...
یلدا تنها یک نقطه بود در دل سیاهش
اگر چه چونان زغال میسوزاند
ولی روسیاهی فقط بر دستان خودش ماند
از خمیر چکیده در کف تنور هوس اش بپرسید