شازده کوچولو
سخن از احتیاج ما و استغنای معشوق است فقط نقاش
هوایت انقدر خوب است
که هربار میشود مغلوب تر دنیا
دلم خوشحال میماند
صدایت انچنانم هست
که گویی در نبودت ساکت است دنیا
شیار گونه ای داری
ولی وصفش توانم نیست
خودت باشو حلالم کن
سرمه چشمش گمانم قهوه است
اینهمه بیخوابیم بیربط نیست
سوزن ته گرد صبرم لای مویت گیر کرد
خودنویس رنج دوریها تورا تحریر کرد
با زبان مادری گفتم به تو بیدادگر
پونز چشمت خمار بود و مرا هم پیر کرد
عشق،
تدفینِ تدریجیِ ماست
در غبار طاقچه عادت ؛
آخر سر بیهوده ایم
بیآنکه بدانیم
کدامیک زودتر
مردهایم.
تا دیده امش به دیده، حی الا نگاهش
اقامه بسته ام عشق والقربت ال دو چشمش
مایم و بهترینش ایدهم ال قنوتش
زیر باران چای مینوشم کنارم نیستی
زیر کرسی شعر میخوانم کنارم نیستی
در شب و روزم مدام فکر تو میآید مرا
تو نمیدانی ولی توگر بدانی هم کنارم نیستی
من پس گرمای تابستان سوزان تنت
از گلوت آلوچه میچینم کنارم نیستی
باز گیلاس پشت گوش آویختی کشتی مرا
از فر...
دستی از سرد خزان بگرفته شهریور به قرض
ورنه عاقل هرگز این گرمی به سرما ندهد
در مقصد دیدار تو بودم، که بلا شد
از هر طرفم ظلم خدا بود، رها شد
امد زد و خنداند ودلم را به هنر برد
در عمق دلم درد نشانید ،فنا شد
گفتم به تو گفتم، که بد حادثه آمد؟
از حادثه این بار مرا باز عزا شد؟
بر سر...
تجاوز میکند هر بار نگاه خسته تنهایم
که من با بخت خو کردم که من از مرگ دریایم
تظاهر میکنم با خویش که شاید زندگی این است
ولی هر بار میدانم که خود کردم که اینجایم
نباشد بخت و اقبالی درین جا هیچ تاثیری
که من با مرگ خو کردم...
حرارتی را در من برمیانگیزانی
و آتش خفته را برمیافروزی
زبانه میکشم در زبانت وگره میخوریم در هم
عطشی از درون مان شعله میکشد
وما را به هم پیوند میدهد
نه کبریت یم، نه باروت و نه هیمه
دو انسانیم که درهم متبلور میشویم
بوسه ها در سراشیبی عجله و...
پای آتیش و زیر چشمی نگاهت میکنم بازم
درسته تو نمیدونی ولی خوبه که دمسازم
تموم دیدنت هربار به غمگینیش میارزه
سریع نگامو میدزدم نبینی توی چشم رازم
یه گیتار دوتاهم دف باهم جور نمیشن اخر
یکی غربی میخونه منو تو که با ریتم شادیم
به همخونی جمعیت میشن این...
آغوشها، سنگرهایِ موقتِ ترساند
خاطرهها، گورستانهایِ خاموشی فردای تنهاییاند
لبخندها، ماسکهایِ تزویرگرمان اند
آرزوها، دروغهایِ دلخوشی
امید، جنازهیِ آرزوهای دست نیافتنی اند
اشکها، اعترافاتِ درماندگی اند
بخشیدن، تمرینِ تدریجیِ فراموشی ست
سکوت، فریادِ خستهایست که به مقصد نرسیده.
فردای ناکامی، قربانیِ امروزِ دلسوزِی ماست.
میدانم که در گمانت بیش از...
در شط، رنجم نبر اسب چموش غصه را
ای فلانی زندگیست، بازی که نیست
من نه سربازم نه شاهم
هم سیاهم هم سپید
سالهاست این مهره در دست تو نیست
در اطلس چشمان تو خود را دیدم
در باغ معلق نگاهت،به جنون رقصیدم
در کاشی گونه ات شدم ماهی سرخ
در شب دشت بلورسینهات درگیرم
سالها بعد نویسند خدا سیبی کاشت
سیب شاداب خدا را من ز چشمت چیدم
در شبستان مسجد شانه تو خوابم برد
من به خواب دبدم...
بسته بود مویش را
گفت اغاز شده رفتن را
گفت اینجا ندارد پرواز
رفته بودن ها را خیلی میفهمید
رفت و من ماندم و بهت
گاه گاهی هنوز
حالم میپرسد
آنجا هم راحت نیست
پر پروازش هست ،دل پروازش نیست
آدمی این حالی است
هیچ جا شادش نیست
هیچ کجا...
فردای آرزو را ،
گویند راه دور است
تو آرزوی من باش
اکنون، وقت عبور است
فرق است بین بودن
با زیستن به رویا
رویای آخرم باش
که زندگی به زور است
بازم پاییز شد رفتی؟
روزا کوتاه شد رفتی؟
هزار سال تو پاییزا
منم یه آدم تنها
تو آبان گم میشی هربار
تو آذر میمیرم هر سال
بازم تو راهی که میری
هزارتا برگ رو له کردی
بازم نگاه آخر رو
نکرده پشت سر رفتی
یه بار پاییز که شد برگرد...
توی ماهورِ کال کاغذ ها
گم شدم، مثل نقطه ای تنها
اول خط بدون هیچ حرفی
کی میشینه نقطه ،بی آوا
در تل کاغذ وخطوط هر کاغذ
یک من بی شراب ، بی فردا
گم شدم در این سکوت سر سنگین
مسخ، مثل کلاغ امضای کافکا
به گمونم جعبه میشم...
شبم از درد میمیرد که روز آبستن هیچ است
تمام شهر در خوابند،سکوت از بودن هیچ است
منم جادوی در دستت منم سنگینی بارت
کجا این راه میدیدم کمال هر شدن هیچ است
نه در مهرم نه در وحشت نه میگرم نه کس گیرم
گرام کهنه خویشم سکوتم سوزن هیچ...
کلکسیون کاکتوس ها، شده دور از تو افکارم
خوبه هیچکس نمیدونه ،که من گلخونه دردام
روی هر گلدون کاکتوس، یه خاطره شده مجروح
شبا رو فکر نمیخوابم, که گلدونی نیندازم
اندوه،
همین گرهِ کورِ در گلو مانده است
که از هر سو«درد»است به گواه واژه
بودش آوارِ بیصدایِ استخوانی است
که زیرِ گامهایِ سنگینِ انزوا خورد میشود
وارانگی اش پنجرهای است رو به دیواری
که پیش از تو از میانش برداشتهاند.
و چون نیت التیاماش میکنی
باز همان «دری» است...
درد،آینه تکرارِ همان زخمی است که در چشمِ تو
به شکستن میکشاندم
و یک کشور با انکه اخطارم کردند
باز از لبهیِ پرتگاه نگاهت
فرو افتادم چون بهمنان
ویران گر ام یا آباد گر دسترنج تو،ام