شازده کوچولو
سخن از احتیاج ما و استغنای معشوق است فقط نقاش
درست در سقل لبهایش جهان ایستاده میمیرد
مگر این اشتیاق کم بود که لب, دندان میگیرد؟
اگر رویاست دائم کاش ،اگر خوابست هزاران کاش
تکامل را به چشم دارد دلم داروین و میبیند
مسیر مستقیم پلک به قوسی مژه آذین داشت
درست در سقل چشمانش مرا از هوش میچیند
ما هندسه ایم که شعر برداشته ایم
ما گنبد و گلدسته برافراشته ایم
در مضرب دل تکاملی خواهم یافت
از چشمه عشق ساغر می داشته ایم
ما از نفس مسیح ساقی لبریز
ما لولی و مخمور شراب آمدهایم
در سلسله پلهای محال پشت زوال
صد ملک گران و با شکوه...
لبت را قسمت من کن که دیریست چشم در راهم
نگاهت کو که سال ها هست به عمق زخم درگیرم ؟
ببینم تنگ تر میشه شبی این وسعت آغوش ؟
بگو محزون صدایت نوش ، رگ دوم صدایت گوش
چنان محکم بگیرم ،دست های گرم تب ناکت
رد انگشت حک...
تا به عمق استخوانم ,مبتلا ست
درد من دوری نبوده باور تو نابجاست
زخمه زن، جانم بگیر، اما نگو،دیگر شده
این شدن معنی ندارد تا که دست هامان جداست
پیله کن از نو بساز من هم هوادار تو ام
قسمت من گر نبود، دنیا نبوده، این تمام ماجراست
تا به...
دیوانگی ای وای ندارد
هوی از تو مرا های ندارد
فنجان دل از دست تو افتاد
این کافه دگر چای ندارد
به او نگویید
آنچه گشته ام
یا چگونه باز آمدم
که دیوانه گردم
از وسوسه ها نادانی
ای اگاهی دردناک
هر چه گشتم کو چراغ
هر چه گشتم کو فراغ
گویم اش کافیست تا
دیوانه ام گیری سراغ
گاه گاهی هم به قلبم خرده میگیرم که چه؟
آنچه که حقم نبود را تاب آوردم که چه؟
تو گمان ات هست داری میزنی، پس زنده ای؟
سنگ اول را زدند ،نشکسته ای؟ جانم که چه ؟
بعد صد سال استقامت، طاقت ات مانده هنوز؟
ای دوام ات بیدوام، آری...
پاییز هم دلخور است از اجبار و تکرار
همان گونه که بهار و تابستان
فصل چهارمی را از تقویم
خط زده ام
بهمن گند زد به همه فصلش
حتی اسفند امیدوار را قربانی کرد
قبله را سمت تو دارم
تو برخاستی
و ایستادنت
مغناطیس جهت را به جهان بازگرداند
به تماشایت سحر شدم
به حیرت پیچش موهایت
چرخ زنان نظر شدم
شگفتانه هایت تمامی نداشت
ما مانده بودیم و
روبهروی
با حقیقتی که
پنهان شدن را
بلد نبود
مرا به نام مخوان
نام
حجاب...
نه در نور پیدام
نه شبها گم ام
نه در بوق صبحم
نه تاریکیم
چراغم و آری ،خموش مانده ام
چو ماهی که در، برکه ای مرده ام
زمینم که بایر ،رها کرده اند
درختم که اوند ،خشکیده اند
نه دل داده ام ،نه زه کس برده ام
نه نیکی...
هوایت انقدر خوب است
که هربار میشود مغلوب تر دنیا
دلم خوشحال میماند
صدایت انچنانم هست
که گویی در نبودت ساکت است دنیا
شیار گونه ای داری
ولی وصفش توانم نیست
خودت باشو حلالم کن
سرمه چشمش گمانم قهوه است
اینهمه بیخوابیم بیربط نیست
سوزن ته گرد صبرم لای مویت گیر کرد
خودنویس رنج دوریها تورا تحریر کرد
با زبان مادری گفتم به تو بیدادگر
پونز چشمت خمار بود و مرا هم پیر کرد
عشق،
تدفینِ تدریجیِ ماست
در غبار طاقچه عادت ؛
آخر سر بیهوده ایم
بیآنکه بدانیم
کدامیک زودتر
مردهایم.
تا دیده امش به دیده، حی الا نگاهش
اقامه بسته ام عشق والقربت ال دو چشمش
مایم و بهترینش ایدهم ال قنوتش
زیر باران چای مینوشم کنارم نیستی
زیر کرسی شعر میخوانم کنارم نیستی
در شب و روزم مدام فکر تو میآید مرا
تو نمیدانی ولی توگر بدانی هم کنارم نیستی
من پس گرمای تابستان سوزان تنت
از گلوت آلوچه میچینم کنارم نیستی
باز گیلاس پشت گوش آویختی کشتی مرا
از فر...
دستی از سرد خزان بگرفته شهریور به قرض
ورنه عاقل هرگز این گرمی به سرما ندهد
در مقصد دیدار تو بودم، که بلا شد
از هر طرفم ظلم خدا بود، رها شد
امد زد و خنداند ودلم را به هنر برد
در عمق دلم درد نشانید ،فنا شد
گفتم به تو گفتم، که بد حادثه آمد؟
از حادثه این بار مرا باز عزا شد؟
بر سر...
تجاوز میکند هر بار نگاه خسته تنهایم
که من با بخت خو کردم که من از مرگ دریایم
تظاهر میکنم با خویش که شاید زندگی این است
ولی هر بار میدانم که خود کردم که اینجایم
نباشد بخت و اقبالی درین جا هیچ تاثیری
که من با مرگ خو کردم...
حرارتی را در من برمیانگیزانی
و آتش خفته را برمیافروزی
زبانه میکشم در زبانت وگره میخوریم در هم
عطشی از درون مان شعله میکشد
وما را به هم پیوند میدهد
نه کبریت یم، نه باروت و نه هیمه
دو انسانیم که درهم متبلور میشویم
بوسه ها در سراشیبی عجله و...
پای آتیش و زیر چشمی نگاهت میکنم بازم
درسته تو نمیدونی ولی خوبه که دمسازم
تموم دیدنت هربار به غمگینیش میارزه
سریع نگامو میدزدم نبینی توی چشم رازم
یه گیتار دوتاهم دف باهم جور نمیشن اخر
یکی غربی میخونه منو تو که با ریتم شادیم
به همخونی جمعیت میشن این...
آغوشها، سنگرهایِ موقتِ ترساند
خاطرهها، گورستانهایِ خاموشی فردای تنهاییاند
لبخندها، ماسکهایِ تزویرگرمان اند
آرزوها، دروغهایِ دلخوشی
امید، جنازهیِ آرزوهای دست نیافتنی اند
اشکها، اعترافاتِ درماندگی اند
بخشیدن، تمرینِ تدریجیِ فراموشی ست
سکوت، فریادِ خستهایست که به مقصد نرسیده.
فردای ناکامی، قربانیِ امروزِ دلسوزِی ماست.
میدانم که در گمانت بیش از...