شازده کوچولو
سخن از احتیاج ما و استغنای معشوق است نقاش کاغذ نقاش دیوار نقاش رویا نقاش ذهن نقاش خواب
بسته بود مویش را
گفت اغاز شده رفتن را
گفت اینجا ندارد پرواز
رفته بودن ها را خیلی میفهمید
رفت و من ماندم و بهت
گاه گاهی هنوز
حالم میپرسد
آنجا هم راحت نیست
پر پروازش هست ،دل پروازش نیست
آدمی این حالی است
هیچ جا شادش نیست
هیچ کجا...
فردای آرزو را ،
گویند راه دور است
تو آرزوی من باش
اکنون، وقت عبور است
فرق است بین بودن
با زیستن به رویا
رویای آخرم باش
که زندگی به زور است
بازم پاییز شد رفتی؟
روزا کوتاه شد رفتی؟
هزار سال تو پاییزا
منم یه آدم تنها
تو آبان گم میشی هربار
تو آذر میمیرم هر سال
بازم تو راهی که میری
هزارتا برگ رو له کردی
بازم نگاه آخر رو
نکرده پشت سر رفتی
یه بار پاییز که شد برگرد...
توی ماهورِ کال کاغذ ها
گم شدم، مثل نقطه ای تنها
اول خط بدون هیچ حرفی
کی میشینه نقطه ،بی آوا
در تل کاغذ وخطوط هر کاغذ
یک من بی شراب ، بی فردا
گم شدم در این سکوت سر سنگین
مسخ، مثل کلاغ امضای کافکا
به گمونم جعبه میشم...
شبم از درد میمیرد که روز آبستن هیچ است
تمام شهر در خوابند،سکوت از بودن هیچ است
منم جادوی در دستت منم سنگینی بارت
کجا این راه میدیدم کمال هر شدن هیچ است
نه در مهرم نه در وحشت نه میگرم نه کس گیرم
گرام کهنه خویشم سکوتم سوزن هیچ...
کلکسیون کاکتوس ها، شده دور از تو افکارم
خوبه هیچکس نمیدونه ،که من گلخونه دردام
روی هر گلدون کاکتوس، یه خاطره شده مجروح
شبا رو فکر نمیخوابم, که گلدونی نیندازم
اندوه،
همین گرهِ کورِ در گلو مانده است
که از هر سو«درد»است به گواه واژه
بودش آوارِ بیصدایِ استخوانی است
که زیرِ گامهایِ سنگینِ انزوا خورد میشود
وارانگی اش پنجرهای است رو به دیواری
که پیش از تو از میانش برداشتهاند.
و چون نیت التیاماش میکنی
باز همان «دری» است...
درد،آینه تکرارِ همان زخمی است که در چشمِ تو
به شکستن میکشاندم
و یک کشور با انکه اخطارم کردند
باز از لبهیِ پرتگاه نگاهت
فرو افتادم چون بهمنان
ویران گر ام یا آباد گر دسترنج تو،ام
تخیل میکنم هربار توی و قلب پر مهری
تمام آرزوها را، شدم شاید شبی دیدار
گالان هستم به گومیشان ،
تو هم سلماز یک ایلی
همه دنیای این روزام
همه دشت یموت توست
به دشت اسبت فراوان است
تفنگهامان پر از ایمان
مثل این بغض دیوانه مسلح تا بن دندان...
یک قطره اشک تو
سنگین تراست از دریای حزن من
به گواه شانه یک طرف خالی کرده ات
و پلنگی که به جای تو کمین کرده در پتو
بخشی از من در هوایت گم شده
بخشی از من ریشه کرده در دلت
بی نصیبم گر نبوسم خواب تو
یا نبینم چشم مستت در شب مخمور تو
رد چشمت را نکش، کشتی دگر زجر ام نکن
بخشی از من کودک است معصوم و بازیگوش هنوز
کودک دل را دگر...
دوباره شب شده بود، همیشه شب میشه، شبا کوتاهن و این بده ،شب باید بلند باشه، مثل موهاش، موهای کوتاه به هیچ دردی نمیخوره ،اصلاً هیچ چیز کوتاه به هیچ دردی نمیخوره، مثل سیگار بهمن، مثل موهاش، مثل شباش، همیشه همینو میگفتم و بهش باور داشتم ،تا اون رفت، الان...
نیست هزار فرهنگ انبار باروت
بیست هزار فرسنگ زیر خط فقر
لیست هزار سرهنگ زیر بتون ترس
زیست هزار دلتنگ را مسخرگی میکنند کلاغ های بی اصل آبی وسبز
دوستت میدارم و هرگز نمیگویم به تو
من نمیخواهم تو را از اعتدال خارج کنم
با دلمه نگاهت میپیچی برگههای مو را
به سر خیال از تو سَر خوردن
میدانم بیشتر بازیگری تا قصه گو
#
راوی همان شب هایست که نبودی
اشکهاییست که ندیدی
اشکهاییست که نریختی
تمام شوقم را به سختی کلمه کردم
و تو گفتی:
(دلمه های خوبی از توشون در میاد...
ما و دوزخیان خیره ماندیم
که قدیسی چگونه رفتن را
به آسانی بهانه از عبادت کرد
فرمان خدا چیست؟
به لوح مکتوب سپاس مینویسد
از دور دست تکان میدهد
مرا به خویش میخواند
یا بدرود را علامتی میفرستد؟
دیگر نمیخواهم بدانم
دانستن دردناکترین مرحله حیات است
این روزها که میگذرند،
این روزها که ندارمات
گرگهای خون از درون مرا میدرند،
طاقت بودنم
پا سست کرده،
آن چشمهایت عاقبت مرا دریدند
شعر آخرِ قصه است
میگم نامه نداد شاید، میگه صبر کن میدم دیگه
میگم غصه نخور شاید، میگه من که ،بَدَم دیگه؟
میگه بازآسمون ابره؟شایدبایدبگم سرده؟قراربرف برگرده
میگه خیلی تو پر رویی ,میگم اره منم دیگه!!
میگه خاطره رو ساختم ،میگم مثل خودت تلخه
میگه تنها نیای دیره، میگم تنها شدم دیگه
میگه خیلی...
جهانم منگافتاده گمانم باز سَرخورده
همه دنیای کشتارم بغل میخواست افسرده
ندادی یک بغل در بخل مگر کم میشد از دستات
میگه بازچیکار کردی که شعرت دُم درآورده
میای تا لب آب باهم قدم اهسته بریم، نم نم
میگه خیس میشم و وای وای بهم میگی بلابرده
میگم تا بوسه...
ارکیده متشخص است و اتو کشیده
بر سر سنگاش میبرند
شقایق خونین است و چروک
به پای خود به صحراست
نسترن خود را جوجه تیغی میپندارد
مریم مقاومت باکرگی میکند
شمشادها پابلندی میکنند بر سر دیوار حیات
داوودی هر پاییز میکلآنژ میشود به تراشیدن خویش
اکنون نوبت توست ای یاس...
فردا را دیروز ذبح کردم
به قربانی نامیمون امید
باشد که از فردا زندگی کنم
اگر فردا را قبل تر به مسلخ نبرده باشم
میدانی تمامی سوءتفاهم هامان با یک ماچ حل میشود؟
مرا به مهمانی لبانت ببر
مابقی خودبخود اینرسی آشتی دارند
بوسه ها پریمندان دوستی اند