می رسد آن روزِ تارِ بی کسی کس نبود آن کس که می خواهم نبود می رسد آن روز دیرینه بهار تاب و پیچ ماه من' دنیای من' دیگر نبود...
فارغ ز بهشت و دوزَخ ای دل خوش باش با درد و غَمش که یار دیرینهٔ ماست ...
تو واقعی ترین احساس من بودی مگر در زندگی چندبار پیش می آید که آدم برای دیدنِ کسی که دیوانه وار دوستش دارد دست و پایش بلرزد؟ مگر چند بار در زندگی چراغ های خانه دلت به دست های پر مهر کسی روشن خواهد شد که لمس دست هایش آرزویی...