ای مرگِ فراموشی، من را تو پیدا کن با خاک سخن گفتم، بر من در خود وا کن از خویش گذر کردم، تا نامِ تو دریابم با یادِ تو میسوزم، با من تو مدارا کن
خیابان احساسم زمستانی ست مدارا کن با من ای دوست بهار نزدیک است
خسته ... خودخواه ... بیشکیب ... از این جهان فقط همینها را برایم باقی گذاشتهاند! با من مدارا کن بعدها دلت برایم تنگ خواهد شد ...