صندلی رو به پنجره خالی یادِ دستی که در دعا جا داشت صبح هر روز، خانه روشن بود پدرم بود و خانه معنا داشت با صدایِ الله اکبر از خانه خواب از شانههای شب میریخت سجده میکردی و سحر آرام از نگاهت به خانه میآویخت روزی آمد که نیمی از...