شعر غمگین
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر غمگین
گفته بودی که چرا خوب به پایان نرسید؟
راستش زور من ِخسته به طوفان نرسید
گرچه گفتند: بهار برسد مال منی!!
قصه تمام شد و پایان زمستان نرسید
من گذشتم که به تقدیر خودم تکیه کنم
جگرم سوخت، ولی عشق به وصال نرسید
در جاده ی تاریک راهی پر زِ تشویش
من بودم و دنیایی از تنهایی خویش
دنیایی از فکرهای پوشالی و مبهم
دربرزخ کابوس یک قلب پر ازریش
غمت آمــد قلبم را خزان کرد
و انـدوه دلم را بیکران کرد
خـزان بـا ببرگ زرد بی وفایی
غـم دیریـن من را جاودان کرد
رفتی و من اندر خیابان گریه کردم
با رفتنت در زیر باران گریه کردم
دیدم تمام جان من با رفتنت،رفت
با بوی گل اندر گلستان گریه کردم
امشب من خسته ام تعبیر یک دریای خاموشم،
سراپا غرق اندوه درحسرت رویای دیروزم،
همیشه در پی شادی میان غصه میگردم،
نشسته گرد غم بر جسم و بر جان و سر و دوشم
امشب که بیتو غرقِ غم و گریه میشوم
ای یارِ دوردست! تو کجایی و من کجا؟
هر موجِ اشک، قاصدِ اندوهِ بیپناه
میبرد به سوی تو، تو کجایی و من کجا؟
کانال_دلنوشته_های_بانوی_کاشانی
https://eitaa.com/sahdser
اینجا پرندهای در هوا نیست .
آسمان،به یک خاطرهی دور تبدیل شد.
نور،با نوک انگشتانش به شیشه میکوبید و بازمیگشت.
پنجره،
که روزی قابی برای پرواز بود،
اکنون تابلویی شد
برای تماشای مرزِ محکومیت.
و من،
پشت این دریچهی بیمعنا،
به تاریکیِ پشت دیوار خیره ماندهام
«ماندهام»
آرزویی داشتم، در باد و باران ماندهام
خواب شیرین کودکی، در چشم حیران ماندهام
زخمهایم بیصدا بر جان من تکرار شد
با لبخندی نیمهجان، در درد پنهان ماندهام
دوستیها رفتهاند از کوچههای بیکسی
با غریبی همنشین، در دل پریشان ماندهام
سالها بگذشت و کس از راز من آگاه نیست...
غزل «یلدای بیچراغ»
شب آمد و بر سفرهی ما نان نمیرسد
جز آهِ دلِ خسته به مهمان نمیرسد
نه قصهی شیرین، نه نوای دلانگیز
جز زمزمهی فقر به دوران نمیرسد
انار ز رخسارهی ما رنگ باخته است
به باغِ دلِ پژمرده، باران نمیرسد
پسته به خموشی شده قفلِ لبِ غریب...
نگاهم کرد دنیا
به دستم داد ارّه ی زمان را
تا از نفس های بریده ام
بوی مرده بیاید
و دلم بلرزد
تا از چشمش بیفتم
بر پرتگاهی
که محکوم به مرگ است
ای نغمهی خاموش،
هنوز در مهِ دل میپیچی،
چون عطری که از دیوار خیال
هرگز نمیرود.
بغض را آرام میکنم،
تا در سکوتِ اشک،
صدای تو دوباره
به زمزمه بدل شود.
هرچه در دستِ بشر هست، سایهای بیپایدار
چون غباری بر نسیم است، ماندنی در کار نیست
عشق اگر هم شعله گیرد، میشود خاکسترش
جز صفای لحظهای، در دفترِ تکرار نیست
رفتی...
و در کوچههای خاموشِ دل،
صدای قدمهایت هنوز میپیچد.
دستهایم،
به جای گرمای تو،
سایهای سرد را در آغوش گرفتهاند.
چه آسان شکستی،
آن پلِ باریک میان دو دل،
و من ماندم،
با هزار واژهی نگفته،
و بغضی که هیچ شعری آرامش نمیدهد.
ای عشق،
ای شکوفهی بیبهار،
نامت...
رفتی...
و شب، تمام پنجرههایم را خاموش کرد.
اما هنوز، در دورترین افق،
ستارهای کوچک چشمک میزند.
دلم شکست،
مثل شیشهای در دست باد،
ولی از هر تکهی شکسته،
انعکاسی تازه از نور برمیخیزد.
ای عشق،
اگرچه خاطرهات زخم است،
اما در عمق این زخم،
بذر فردایی روشن جوانه میزند....
از وقتی که تو به کنارم نیستی،
دنیا در سکوتی مرگبار محتضر شده است!
و باران غم و اندوه
قطره قطره بر زندگانی من بارش گرفته است.
شده یک شب
نفسَت ترک بردارد
مثل شیشهای در باد
شده بغضت
چون سنگی در گلو گیر کند
و نتوانی بگویی:
ای سایه، کجای جهانم ایستادهای؟
شده قلبت
به طوفان بیفتد
موج پشت موج
و طاقتت
مثل طناب پوسیده پاره شود؟
میدانستی
ردّ تو
مثل خالکوبی بر استخوانم مانده است؟...
عجیب سوگی بود
فراق ننوشتن
و مهجوری چشمان در غربتی عجیب
چشم و دل و ذهن همه باید درکار
تا که یک جمله توانی نوشت
گناه من چیست؟!
پروانه، شمع را گم کرده است
دشت از دست دریا دلگیر است
و پنجره، به سر کوچه با اندوه مینگرد...
من که میخواستم
کوزهی بطلان زندگانی را پر از ترانه بکنم،
گلهای خسته را در بستر باغ بخوابانم،
آب را قلقلک بدهم
تا که باران به قهقه...
جغد نفرت
بر جان روشنایی آواز میخواند
دستم را زیر چانهام میگذارم
به نگهبانی اهریمن بر این خرابه خیره میشوم
...
و من در گوشهای دست به کار میشوم
و قبری برای خودم میکنم
تو نیز در کنارم نشستهای و
گمان میکنی که در حال بازیام.
ما از تبار پنجره بودیم
ما از تبار پنجره ماندیم
یک عمر آه کشیدیم و مُردیم
در حسرت کبوتر چاهی...
#مرجان شهبازی (میم_چامه)
او برساحل شنی می نشیند، جایی که
امواج زمین را نوازش می کنند
نفس اقیانوس روی پوستش، دستی لطیف و لطیف
افکارش با جزر و مد، در خلوتی آرام سرگردان ست
او به دریای دور خیره می شود، قلبش در حال و...
دلت که گرفت
در من قدم بزن
برایت خیابانی میشوم
بی انتها.....