شعر غمگین
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر غمگین
امشب که بیتو غرقِ غم و گریه میشوم
ای یارِ دوردست! تو کجایی و من کجا؟
هر موجِ اشک، قاصدِ اندوهِ بیپناه
میبرد به سوی تو، تو کجایی و من کجا؟
کانال_دلنوشته_های_بانوی_کاشانی
https://eitaa.com/sahdser
اینجا پرندهای در هوا نیست .
آسمان،به یک خاطرهی دور تبدیل شد.
نور،با نوک انگشتانش به شیشه میکوبید و بازمیگشت.
پنجره،
که روزی قابی برای پرواز بود،
اکنون تابلویی شد
برای تماشای مرزِ محکومیت.
و من،
پشت این دریچهی بیمعنا،
به تاریکیِ پشت دیوار خیره ماندهام
«ماندهام»
آرزویی داشتم، در باد و باران ماندهام
خواب شیرین کودکی، در چشم حیران ماندهام
زخمهایم بیصدا بر جان من تکرار شد
با لبخندی نیمهجان، در درد پنهان ماندهام
دوستیها رفتهاند از کوچههای بیکسی
با غریبی همنشین، در دل پریشان ماندهام
سالها بگذشت و کس از راز من آگاه نیست...
غزل «یلدای بیچراغ»
شب آمد و بر سفرهی ما نان نمیرسد
جز آهِ دلِ خسته به مهمان نمیرسد
نه قصهی شیرین، نه نوای دلانگیز
جز زمزمهی فقر به دوران نمیرسد
انار ز رخسارهی ما رنگ باخته است
به باغِ دلِ پژمرده، باران نمیرسد
پسته به خموشی شده قفلِ لبِ غریب...
نگاهم کرد دنیا
به دستم داد ارّه ی زمان را
تا از نفس های بریده ام
بوی مرده بیاید
و دلم بلرزد
تا از چشمش بیفتم
بر پرتگاهی
که محکوم به مرگ است
ای نغمهی خاموش،
هنوز در مهِ دل میپیچی،
چون عطری که از دیوار خیال
هرگز نمیرود.
بغض را آرام میکنم،
تا در سکوتِ اشک،
صدای تو دوباره
به زمزمه بدل شود.
هرچه در دستِ بشر هست، سایهای بیپایدار
چون غباری بر نسیم است، ماندنی در کار نیست
عشق اگر هم شعله گیرد، میشود خاکسترش
جز صفای لحظهای، در دفترِ تکرار نیست
رفتی...
و در کوچههای خاموشِ دل،
صدای قدمهایت هنوز میپیچد.
دستهایم،
به جای گرمای تو،
سایهای سرد را در آغوش گرفتهاند.
چه آسان شکستی،
آن پلِ باریک میان دو دل،
و من ماندم،
با هزار واژهی نگفته،
و بغضی که هیچ شعری آرامش نمیدهد.
ای عشق،
ای شکوفهی بیبهار،
نامت...
رفتی...
و شب، تمام پنجرههایم را خاموش کرد.
اما هنوز، در دورترین افق،
ستارهای کوچک چشمک میزند.
دلم شکست،
مثل شیشهای در دست باد،
ولی از هر تکهی شکسته،
انعکاسی تازه از نور برمیخیزد.
ای عشق،
اگرچه خاطرهات زخم است،
اما در عمق این زخم،
بذر فردایی روشن جوانه میزند....
از وقتی که تو به کنارم نیستی،
دنیا در سکوتی مرگبار محتضر شده است!
و باران غم و اندوه
قطره قطره بر زندگانی من بارش گرفته است.
شده یک شب
نفسَت ترک بردارد
مثل شیشهای در باد
شده بغضت
چون سنگی در گلو گیر کند
و نتوانی بگویی:
ای سایه، کجای جهانم ایستادهای؟
شده قلبت
به طوفان بیفتد
موج پشت موج
و طاقتت
مثل طناب پوسیده پاره شود؟
میدانستی
ردّ تو
مثل خالکوبی بر استخوانم مانده است؟...
عجیب سوگی بود
فراق ننوشتن
و مهجوری چشمان در غربتی عجیب
چشم و دل و ذهن همه باید درکار
تا که یک جمله توانی نوشت
گناه من چیست؟!
پروانه، شمع را گم کرده است
دشت از دست دریا دلگیر است
و پنجره، به سر کوچه با اندوه مینگرد...
من که میخواستم
کوزهی بطلان زندگانی را پر از ترانه بکنم،
گلهای خسته را در بستر باغ بخوابانم،
آب را قلقلک بدهم
تا که باران به قهقه...
جغد نفرت
بر جان روشنایی آواز میخواند
دستم را زیر چانهام میگذارم
به نگهبانی اهریمن بر این خرابه خیره میشوم
...
و من در گوشهای دست به کار میشوم
و قبری برای خودم میکنم
تو نیز در کنارم نشستهای و
گمان میکنی که در حال بازیام.
ما از تبار پنجره بودیم
ما از تبار پنجره ماندیم
یک عمر آه کشیدیم و مُردیم
در حسرت کبوتر چاهی...
#مرجان شهبازی (میم_چامه)
او برساحل شنی می نشیند، جایی که
امواج زمین را نوازش می کنند
نفس اقیانوس روی پوستش، دستی لطیف و لطیف
افکارش با جزر و مد، در خلوتی آرام سرگردان ست
او به دریای دور خیره می شود، قلبش در حال و...
دلت که گرفت
در من قدم بزن
برایت خیابانی میشوم
بی انتها.....
و پنجره ای دل بسته
به بانوی نسیم
ومرا می برد به میهمانی نخل های سوخته
به تماشای مرثیه ها
لنج ما را باد و طوفان از جزیره دور کرد
ناخدا کو، بادبانش کو، پس این لنگر کجاست؟
نه مکان
نه زمان
از هیچیک
خیری نرسید به ما
ما عقربهها
که در تُنگِ بیحوصلگی
شناکُنان
به دورِ خود میچرخیم.
خانه را بوی انتظار گرفته است
بوی شورِ خستگی
بوی موجِ بیوطنی...
«آتش بر میراثِ سبز»
درختان،
ایستاده در شعله،
فریادشان
در مهِ شمال گم شد.
پرنده،
خانهاش خاکستر،
به دودی بیپایان پناه برد.
رود،
آینهی اندوه شد،
و سنگ،
گریهی خاموشِ زمین را
به دوش کشید.
ای جنگلِ کهن،
با ریشههای چهلمیلیونساله،
چه دستی
این زخم را بر تنِ سبزت نوشت؟...
این مسلمانان مرا کشتند گو کافر کجاست
جانمازم را نمیخواهم بگو ساغر کجاست
کار من از مُهر و سجاده به میخانه رسید
خون من خوردند این مردم بگو داور کجاست
خضر با این عمر پا سابید و کامم تلخ کرد
راه تا میخانه کوتاه است اسکندر کجاست
اهل دل یا...