شعر غمگین
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر غمگین
صندلی رو به پنجره خالی
یادِ دستی که در دعا جا داشت
صبح هر روز، خانه روشن بود
پدرم بود و خانه معنا داشت
با صدایِ الله اکبر از خانه
خواب از شانههای شب میریخت
سجده میکردی و سحر آرام
از نگاهت به خانه میآویخت
روزی آمد که نیمی از...
کاخ سپید باصفاتر است
یا که سیاهچادرهای ایل جاف*
کوچه پس کوچههای چراغانی پاریس باصفایند،
یا بلندای کوههای کردستان؟!
به نظر شما، کدامین یک
سنگ را به لرزه میاندازند،
بمبهای سنگرشکن
یا گریههای ننه گوله؟!*
----
* ایلی در کردستان
* ننه گوله: "گوله سووتاوه" مادر شهیدان سوران و گوران...
به سینه من دلی افسرده دارم
هزاران حسرتِ نشمرده دارم
خزان از ره رسید و زردِ زردم
به باغِ دل گلی پژمرده دارم
شد بعدِ تو دل یتـیم می دانی تو ؟!
حــالِ غـــزلم وخــیم می دانی تو؟!
از لــحظه ی رفتنــت رباعــی هایم
شــد بر غــمِ تو مقیم می دانی تو؟!
صدیقه جُر
گاهی کنار پنجره دلتنگ بارانم
دلتنگِ رفتن روی سنگفرش خیابانم
گاهی دلم از زندگی، از خویش میگیرد
از خویش و از این زندگی، از لحظه بیزارم
روزگار نامرد
از بغض و از اندوه و از گریه بیزارم
از رنگ زرد و خاطرات کهنه بیزارم
غیر از نوای غم نمیآید صدا از شهر
از روزگارِ پر ز درد و غصه بیزارم
گاهی نگاهم با همه بیگانه میباشد
از شمعِ غمگین و گل و پروانه بیزارم
با چشم...
من آن موجم که یک ساحل ندارد
در این دنیا یکی همدل ندارد
غروبی سرد و دلگیرم به دریا
که اندر ساحلش منزل ندارد
منم پروانه ای بی شمع و بی گل
که جز حسرت در آن محفل ندارد
چو مرغِ عاشقی از جان گریزان
گمانم کنجِ سینه دل ندارد...
بسته بود مویش را
گفت اغاز شده رفتن را
گفت اینجا ندارد پرواز
رفته بودن ها را خیلی میفهمید
رفت و من ماندم و بهت
گاه گاهی هنوز
حالم میپرسد
آنجا هم راحت نیست
پر پروازش هست ،دل پروازش نیست
آدمی این حالی است
هیچ جا شادش نیست
هیچ کجا...
جان آمدی ورفتی
برجان ما نشستی
یک دم جوان با تو
این جان خسته ما
از جان تو برآمد
نیم جان ما به جانت
حالی که سر خوش و مست
از جان تو بدیم ما
آخر چرا گذاشتی
رفتی و برنگشتی
دلگیرم و شبیهِ غروبِ بیپناه
در کوچههای بارانخورده، بیصدا
قدم میزنم
و هر چراغِ خاموش
پاسخیست
به خستگیِ دیرینهی من.
اگر از تو نشانی رسد
بگو
من هنوز
میانِ ازدحامِ این شهر
دنبالِ آرامشی میگردم
که نامِ تو را
آهسته در خودش پنهان کرده است.
چای سرد شد
و هیچکس...
«سایه»
من و دردهایم
تا سپیده
با هم گریستیم؛
من از غمهایم،
و او
از بیفروغی نگاهم.
من و نارنجهای خسته و سالخوردهی خیابان
هر دو لرزیدیم؛
من،
شانههایم از رنج،
و او،
شاخههایش از تنهایی من.
من و مرغ شبخوان
تا بامداد
همآواز شدیم؛
من
با سکوت خویش،
و...
من که اکنون مبتلا به پوسیدگی درون و
تکه تکه شدن آرزوهایم شدهام
چگونه داستان زندگی سیاهم را
بیاندازم درون
آن تابلویی
که زندگی درونش لبخند میزند.
"بابایِ گندم"
پاییز که میرسد،
مرد
کیسهی بذرش را
بر شانه نمیگذارد؛
دستِ دخترش را میگیرد
و تا شیارهای زمین
میبرد.
مردم
از کنارِ مزرعه
میگذرند
و میگویند:
«گندم میکارد...»
چه میدانند،
بعضی پدرها
دخترهایشان را
با دستهای خود
به خاک میسپارند،
تا نان
از سفرههای جهان
کم نشود.
هر...
دل را که سـاده بـود ،گـنـهـکار کـرده انـد
این مردمانِ پسـت ، مـرا خـوار کرده انـد
سَـر می کنم دقـایـقِ خـود را ولی به درد
چون بر سـرم ز کـینه، غـم آوار کـرده اند
محـزون و بیـقـرار و پـر آشـوب گشـته ام
هر روز روشــــنم چـو شــبِ تـار کرده...
آینه چشمهایش
شهر پاییز
کوچه ای بن بست
مردی روی به دیوار
آینه در دست
باد در موهایش
چنگ میزد
گیتار می نواخت آواز شکستن آینه ها را
من اشک آینه را بر سنگ بوسیدم
به آنها بگو...
آنهایی که در کنارِ آرامشِ کُند،
به خواب رفتهاند،
و در امنیتِ تکراریِ خود،
به زندگی ادامه میدهند.
بگو...
که من،
در همین اتاقِ کوچک،
در میانِ سکوت،
کشتیام را از دست دادهام.
خبر نده که طوفانی در راه است،
فقط بگو...
که چشمانم،
دیگر...
به چه جرمی به کدامین بهانه
متولد شده ایم در این زمانه
ما که حق انتخاب نداشتیم
منت نگذارید بر سر ما، ظالمانه
شکم سیر از حال گرسنه خبر ندارد
۳۰ روز ماه رمضان در سفره تهیدست اثر ندارد
دارا که نداند چه کِشد مرد و زن فقیر
شرمندگی حاکم و داروغه، بر شرمندگی پدر اثر ندارد
عجب دنیای دلگیری
چه روزای نفس گیری
دارم کم میارم کم کم
دلم میگه داری میری
بیتاب شدن؛ دم نزدن؛... عادتم این است
با خونِ جگر ساختهام؛ قسمتم این است
جان میدهم از گریه اگر نام تو آید
عمریست که رسم دلِ کمطاقتم این است!
بعد از تو به تصویر تو خو کرده نگاهم
بیچارهام آنقدر که همصحبتم این است!
جون درِّ یتیمی که رها در...
شعرِ غمیگن ننویسید که در خوابِ شَبَم
نسلِ بعدی همه شب، گریه به شعرت دارد