فاطمه مبارکی
شاعر | نویسنده / مؤلف مجموعه شعرِ: «شبهای تراژدی» _fatemeh_mobaraki
*کلبه تسکین*
دلم میخواهد
باران باشد و
خودم باشم.
شاید یک فنجان چای هم باشد.
همین.
همین جای تک تک آدم ها و
ادا و اطوار هایشان را پر میکند.
همین بس است.
*تاسف*
من به فکر پیرمردان و پیرزنانی هستم
که بعد از یک عمر زندگی
هنوز به درک کاملی از
زنده بودن خودشان نرسیدند
و در اواخر عمر خود
تازه در کوچه پس کوچه های شهر
دست گدایی به سوی مردم دراز میکنند.
*شبهای تراژدی*
شعر هایم خاک میخورند کنج اتاق
منم باز کز کردم کنج اتاق
اتاق پُرِ کتاب،پُرِ کتاب
ولی نخوندم هنوز شعرِ زیاد
هنوز کلی شعر از فرخزاد دارم
کلی مانده،یوشیج ها دارم
با شعرهای شهریار عاشق نشدم
من هنوز راه نرفته زیاد دارم
آینده چیست؟کیست؟که میداند؟
که می آید...
*درهای بسته*
روی ما در ها بستند
عیبی ندارد
ما ذهن هایمان باز است
*خانه*
خانه همان جایی است که
نان داد بابا،غذا داد مامان
آغوشِ اتصالمان آجرهای خانه اند
آشوبِ در انتظارمان رفتار بچهگانه اند
خانه بوی عشق میدهد،بوی غذا و بوی عید
خانه همیشه تکیه گاه ست
گرم و نرم،انگاری یه تکه بهشت
خانه مهم نیست کجاست
بالا و پایین کجاست؟
خانه...
*تضاد*
مشکل من این است
در میان هیاهو،دنبال آرامش میگردم
حالِ سربازی را دارم که در جنگ
به دنبال صلح میگردد