شعر کوتاه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر کوتاه
صبح
پیشانی آسمان را بوسید
که روشنایی
اخرین قصه گوی خاموشی باشد
شهرام کاظمی مرادی
خالقِ هزار ترانهٔ برنا
کمالِ مطلق، افسانهٔ جهان است؛
هر دل، گوهری دارد که در دلِ دیگری نیست،
و حسرتی که دیگری از آن رهاست.
انسان کلام سبز ترحم،
جاری از گلوی خدا بود.
از یاد برده شد!
و اکنون قرنهاست،
در چشمانمان
هراس زندگی فریاد میزند.
به شمعدانیهای مچاله بسپار
این درد ناگهان را
به گلدانهای دیگر مخابره نکنند.
گرچه در محاصرهی پاییزیم
لیک،
به بهار،
به زایش خورشید،
به شفای صبحهای نارس امید دارم.
نمی دانم
چند پیراهن
باید پاره کند غنچه ی خیال
تا گل دهد
شعرم
*کلبه تسکین*
دلم میخواهد
باران باشد و
خودم باشم.
شاید یک فنجان چای هم باشد.
همین.
همین جای تک تک آدم ها و
ادا و اطوار هایشان را پر میکند.
همین بس است.
*تاسف*
من به فکر پیرمردان و پیرزنانی هستم
که بعد از یک عمر زندگی
هنوز به درک کاملی از
زنده بودن خودشان نرسیدند
و در اواخر عمر خود
تازه در کوچه پس کوچه های شهر
دست گدایی به سوی مردم دراز میکنند.
*درهای بسته*
روی ما در ها بستند
عیبی ندارد
ما ذهن هایمان باز است
*خانه*
خانه همان جایی است که
نان داد بابا،غذا داد مامان
آغوشِ اتصالمان آجرهای خانه اند
آشوبِ در انتظارمان رفتار بچهگانه اند
خانه بوی عشق میدهد،بوی غذا و بوی عید
خانه همیشه تکیه گاه ست
گرم و نرم،انگاری یه تکه بهشت
خانه مهم نیست کجاست
بالا و پایین کجاست؟
خانه...
بدرقه یِ بهآر
دست بوسیِ خورشید
گُل،
قطره ای شبنم گدایی میکند
کمی باران ،کمی باران
در کعبه قلب تو احرام وفا بستم
دل نیست اگر لایق، جانا طلب جان کن
شیرینی دورانم! تلخ است تهِ جانم
حلوای نگاهت را بر غمزده ارزان کن
*تضاد*
مشکل من این است
در میان هیاهو،دنبال آرامش میگردم
حالِ سربازی را دارم که در جنگ
به دنبال صلح میگردد
*نابینا*
کسی که پیشرفت نخواهد
در راه پله نمیبیند
کسی که عشق نخواهد
در راه دوست نمیبیند
کسی که راه نخواهد
در راه مقصد نمیبیند
کسی که نان نخواهد
راه را، راه نمیبیند
هر چه باشد،
من شاعری از خاورمیانهام؛
از کلمات، مین میسازم
و در دفترم پنهان میکنم
تا هیچ دیکتاتوری نتواند شعرهایم را لگد کند.
دلم از شهد لبهای تو جامی پر عسل می خواست
بغل وا کن دل آشفته امشب یک بغل می خواست
کنار دل دمی بنشین ، که تنهایی امانم برد
نوای ساز دل بشنو دلم گویی غزل می خواست
میان خواب و بیداری خیالی راحت و آرام
دل تنگم هوای عاشقانه،...
«جانان»
تو آن شعری،
شاهبیت نابی،
آن غزل خیالانگیزی،
که هنوز نسرودهام آن را.
تو آن صبحی،
نخستین پرتوی نوری،
آن بامداد غمستیزی،
که هنوز ندیدهام آن را.
تو آن آرامشی،
آسودگی جانی،
آن قرار دلآویزی،
که هنوز نیافتهام آن را.
تو آن بادهی ریخته از سبویی،
ساغر و پیمانهای،...
«وطن»
از میان آسفالت خیابان،
لالهها روییدهاند غریبانه.
پیادهرو
با یاقوت سنگفرش شده؛
سرخسرخ،
لالهها پرپر شدهاند،
قامتشان شکسته،
اما شمیم آنها،
همچون لالایی مادران،
در باد پیچیده.
چه سیاوشها،
نه از آتش،
که دلیرانه از خیابان گذشتند،
در خون غلطیدند،
به خاک افتادند؛
نام میهن
از خونشان برخاست.
سروها،...
نام تو جان را دلستان می کند
نام تو دل را گلستان می کند
می برد دل را به آن سو های دور
می برد تا تارک عشق و سرور
تو اگر نیایی،
پنجرهها
به سنگ تبدیل میشوند؛
و اگر بیایی،
حتی سکوت
گل سرخ خواهد داد
گاری پر از شکوفههای گیلاس
از برابرم رد شد
و من
هیچ شاخهای برنداشتم.
تنها نگاه کردم
به آن حجمِ سپیدِ روان
که از میانِ خیابانِ خاکستری
میگذشت،
مثل یک معجزهٔ بیشاهد.
اما حالا،
ساعتهاست که در خانه
بوی شکوفه میدهم.
باد چیزی از آن گاری
در چشمهایم جا گذاشت...
آه ای زمین خسته از آتش و خون
تنها آغوش یک باران ساده
زخمهای کهنهی تو را
مرهم است...
نه ...
ویران نیستم
شکوه اسفندم
که به رخ می کشد
استقامت زمستان را ...