شعر کوتاه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر کوتاه
دلم از شهد لبهای تو جامی پر عسل می خواست
بغل وا کن دل آشفته امشب یک بغل می خواست
کنار دل دمی بنشین ، که تنهایی امانم برد
نوای ساز دل بشنو دلم گویی غزل می خواست
میان خواب و بیداری خیالی راحت و آرام
دل تنگم هوای عاشقانه،...
«جانان»
تو آن شعری،
شاهبیت نابی،
آن غزل خیالانگیزی،
که هنوز نسرودهام آن را.
تو آن صبحی،
نخستین پرتوی نوری،
آن بامداد غمستیزی،
که هنوز ندیدهام آن را.
تو آن آرامشی،
آسودگی جانی،
آن قرار دلآویزی،
که هنوز نیافتهام آن را.
تو آن بادهی ریخته از سبویی،
ساغر و پیمانهای،...
«وطن»
از میان آسفالت خیابان،
لالهها روییدهاند غریبانه.
پیادهرو
با یاقوت سنگفرش شده؛
سرخسرخ،
لالهها پرپر شدهاند،
قامتشان شکسته،
اما شمیم آنها،
همچون لالایی مادران،
در باد پیچیده.
چه سیاوشها،
نه از آتش،
که دلیرانه از خیابان گذشتند،
در خون غلطیدند،
به خاک افتادند؛
نام میهن
از خونشان برخاست.
سروها،...
نام تو جان را دلستان می کند
نام تو دل را گلستان می کند
می برد دل را به آن سو های دور
می برد تا تارک عشق و سرور
تو اگر نیایی،
پنجرهها
به سنگ تبدیل میشوند؛
و اگر بیایی،
حتی سکوت
گل سرخ خواهد داد
گاری پر از شکوفههای گیلاس
از برابرم رد شد
و من
هیچ شاخهای برنداشتم.
تنها نگاه کردم
به آن حجمِ سپیدِ روان
که از میانِ خیابانِ خاکستری
میگذشت،
مثل یک معجزهٔ بیشاهد.
اما حالا،
ساعتهاست که در خانه
بوی شکوفه میدهم.
باد چیزی از آن گاری
در چشمهایم جا گذاشت...
آه ای زمین خسته از آتش و خون
تنها آغوش یک باران ساده
زخمهای کهنهی تو را
مرهم است...
نه ...
ویران نیستم
شکوه اسفندم
که به رخ می کشد
استقامت زمستان را ...
و پیراهنت
در لباسی دیگر
از من عبور کرد
تا...
تنهایی ام ساکت تر شود
شبهای من
شبهای تو
شبهای آنکه با نسیم لبخند و نگاه
تورا برد تا عشق
راز آفرینش
رویای آب و نان
تقلیل نرخ جان
ارزانیِ گران
غم که از حد بگذرد دل حسِ پیری می کند
سنِ هر کس را غمش اندازه گیری می کند
دلیجان
اسبهای تندرو
جاده
سفر به هر جا
به هر آهنگ
و تا هرجا زیباست
تنها توشه ای از تو
سرچشمه ی رودی تو
بر من همه سودی تو
چون موج پریشانم
آرام وجودی تو
گاهی زمانه ثانیه اش درد می شود
حتّی بهار هم پیرهنش زرد می شود
در لابلای کوره ی آجر پزی کسی
در سنّ ِ هفت سالگی اش مرد می شود
در دیاری که در او نیست کسی یار کسی
کاش یارب که نیفتد به کسی کار کسی!
باز باران
قصه جنگل سبز
هم آغوشی نم نم آسمان و گلها
خنده های دختران چشمه
مشک های پر آب
چه چه نهرهای جاری با ماهیان...
یک،
تنهایی، همدم دیر
پنجره ای رو به خویش
پیوند با آهنگ پرواز
گذر از مرز سیر
گذر از مرز پرچین دیر...
در من پروانهایست
که هر صبح، با بالهای
سپیدش، شکفتن تو را
چون خورشیدی
که از خواب بیدار میشود
تماشا میکند.
آینه چشمهایش
شهر پاییز
کوچه ای بن بست
مردی روی به دیوار آینه در دست
باد در موهایش
چنگ میزد
گیتار می نواخت
آواز شکستن آینه ها را
من اشک آینه را بر سنگ بوسیدم
تو
آشکارترین راز ِ شعرهای منی
هر چه پوشیده ترت میکنم
عریان تر می شوی
چشمانت
اسارت و بندگی همهی عاشقان جهان است
اعتبار آفتاب
و آبروی اشک و خون