بانگ سحرش بود و خروسش به نوایی میخواست جملگی حاصل تنهای خود بود و صدایی میخواست شیخ صنعان که حاصل به قمار باخت دروغیست سترگ آنچه ازحاصلِ تنهاسد نه، شدن را که فراقی میخواست شمس را امر شدن داد پر وبال ،گچاهورایی وار کوکب و نجم و چراغ و روشنایی...
بیهوده خروس لعنتی می خواند شب می رود و دوباره شب می آید